اتاق شیشه ای
اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!
"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار. ***"حجم سبز" از"سهراب سپهری" سلام امروز بالاخره بعد از مدت ها دست داد که با بچه ها بزنيم به دشت و دمن و اين بار به پيشنهاد هستي جون "پارک شهروند". من،هستي، ماندانا، سارا، سمیه، سوگل و زوج خوشبخت گروهمون مريم وناصر. خيلي وقت بود که تو بهبوهه درس و امتحان ها پيوندمون رو با طبيعت گسسته بوديم و اين با هم بودن ها، هر بار به بهانه اي، مثل همیشه بي نظير و خاطره انگيز.جای خیلی ها خالی بود. حالا که دارم عکس هاي امروز رو مرور مي کنم اين جمله ي ناصر رو با تمام وجود درک ميکنم، وقتي در جواب sms ام که خواسته بودم جمله ي" اي کاش... "رو کامل کنه نوشته بود:" اي کاش تمام نمي شدند اين روزهاي ما" اول مي خواستم خاطره امروز رو مفصل بنويسم ،از سیر تا پیاز،اما نه... اين بار مي خوام چند تا عکس بگذارم. عکس ها خودشون گوياي همه چيز هستن مثل هميشه! و در آخر این سوال تکراری:خدا میدونه سال دیگه این موقع هر کی کجاست؟ * اندر مزایای ۶۶۰۰. به جای سنگ برای جلوگیری از بر باد رفتگی. * بله درسته.کتاب. ما ننشسته سوگل کتابشو باز کرد! خدایی تو هوای آزاد هم می چسبه اما.... در ضمن توجه تون رو به موبایل در لیوان جلب میکنم! *سارا می گفت سه سال دبیرستان والیبالیست بوده!!!من فکر کنم باید جزوه هاشو یه مروری بکنه. *وسطی...اگه بدونین مردم با چه تعجبی ما رو نگاه می کردن.آخه وسطی تعجب داره؟ *میریم که داشته باشیم چند روپایی از ناصر رو...۳،۲،۱، اهه خراب شد از اول.توپرو ببینین که با لباسش ست شده. * این فسقلی ها نگذاشتند ما یه دل سیر تاب سواری کنیم. *ببینین این مریم و سمی و سارا چه کردن.سه سوت قبل از شروع به خوردن. * شیشه ای پر از ترشی زیتون که تا به خود جنبید خالی شد.تا قطره ی آخر! *بگذارین دقیق بگم...ممم بعد از نهار،قبل از چای! *من هم یه کاری کرده باشم. *سمیه در کلاه هستی! نه تو فقط ژست رو... * "خداحافظ گری کوپر"...نمی دونم سوگل امروز چند صفحه اش رو تونست بخونه؟! * و این جمع خستگی ناپذیر در پایان یک پیک نیک توپ! سلام از حال و هواي بازار و خريد هديه هاي مخصوص که بگذريم، همين الان اگه برين تو گوگل يا ياهو و کلمه" ولنتاين" رو تايپ کنيد، هزار تا سايت و وبلاگ واستون باز ميشه. از تاريخچه ي اين روز گرفته تا معادل ايراني اش و خاطرات شخصي و...اگه لغت "عشق" رو هم تايپ کنين که ديگه نگو. هر کي از راه رسيده يه چيزي گفته و نوشته. بي حساب و کتاب. اما حرف من اين نيست. من مي خوام از خودم بگم... اگه مهمون اتاق شيشه ايم باشين شايد يادتون مونده باشه که سالهاي پيش چطوري ولنتاينم رو جشن مي گرفتم. خودم بودم و يه شاخه گل، يه کارت تبريک و خودم. امسال ديگه حال اين کار رو هم نداشتم( اين روزا حال هيچ کاري رو ندارم) الان هم فرقي نکرده. الان هم کسي نيست که بهم تبريک بگه اما هميشه کسي بوده وهست که... بگذريم که هميشه گذشتم!عشق یه طرفه که عشق نیست. حرفي براي گفتن ندارم اما آپ کردم که بگم: دوستان عاشقم، روزتون مبارک. اميدوارم روزي برسه که همه در کنار هم مزه ي عشق حقيقي رو بچشيم. عشقي که تولد و مرگش دست هيچ کس نباشه. عشقي که هيچ وقت به تنفر تبديل نشه. عشقي که... به اميد اون روز. اون روز و روزهای خوش آینده! سلام مدت ها بود که دوست داشتم چيزي در اين مورد بنويسم. نوشتم اما هر بار به بهانه اي منصرف شدم. ديليت کردم. سخته بتوني احساس درونيت رو در اين مورد خاص به وضوح درک کني چه برسه که بخواي بطور کامل بيانش کني! يه حس مبهمه که هر کسي بايد خودش تجربه کنه. تقريبا" يه ماه پيش بود. يه شب که خسته از کار روزانه و داروخونه طبق معمول تو اين شبکه ي هزار تو پرسه مي زدم، سايت متفاوتي رو پيدا کردم. قبلا در موردش شنيده بودم اما اين که به راحتي ميشه عضو شد ...نمي دونستم. فرم پر کردم و نوار صورتي رنگش رو سر در اتاقم گذاشتم. هنوزم هست. ايناهاش، اون بالاست. امروز کارتم رسيد. "کارت اهداي عضو" من. کارتي که نشون ميده اگه صاحبش با مرگ مغزي از دنيا رفت، بازمانده ها ي نيازمند اجازه دارن از اجزاي سالم و زنده ي بدنش استفاده کنن. کارتي که به صاحبش اجازه ميده قلبش رو تپنده نگه داره اونم تو قفسه سينه يه آدم ديگه، آدمي که مطمئنا" قدرش رو بيشتر ميدونه. کارتي که اجازه ميده کليه هاش، جاي کليه هاي از کار افتاده رو بگيره تا صاحبان جديدشون شبها رو با آرامش به خواب برن. (کيه که ندونه درد کليه يعني چي؟) کارتي که به صاحبش اجازه مي ده تا ريه هاي سالمش هميشه از اکسيژن پر و خالي بشن، اونم واسه کسي که یه عمر از کشیدن يه نفس راحت بدون ماسک اکسيژن محروم بوده. و کبدش و همه ي اعضا و نسوج قابل اهداش.... ما داروسازا(البته جسارت نباشه من هنوز يه دانشجو ام) ازخيلي از بيماري ها فقط اسمشون رو شنيديم. حتي خيلي اوقات نميشه که از دور هم دستي بر آتش داشته باشيم .اما دارو خونه جاييه که ميشه پاي درد و دل بعضي از اين بيماران خاص نشست. تنها جايي که ميشه رودر روشون لبخند اميدواري زد و در خفا براي شفاشون گريه کرد. تنها جايي که ميشه فکر کرد و...خدایا چرا ما قدر سلامتی مون رو نمی دونیم؟ اشک هام قابل کنترل نيستن. خدا مي دونه چقدر خوشحالم. مهم نيست که ديگران چي ميگن. مهم اينه که مي دونم هيچ وقت نمي ميرم و ردپام رو ميشه تو بدن چند نفر پيدا کرد. اونوقته که مرگ ديگه ترسناک نيست. اونوقته که بايد تو هر قدم از زندگيم به خودم ياد آوري کنم که اين بدنم امانته، نبايد در حقش خيانت کنم. اینجا هم می نویسم تا یادم بمونه که چه قولی دادم... اگه خدا لایق بدونه و اون طوری بشه که باید... خدايا کمک کن تا اين کارت هم مثل بقيه کارت هام روزي به کارم بياد. روزي که فقط خودت ميدوني کي ميرسه! خدایا شکرت. احساس میکنم سبک شدم. *پ.ن.۱: "من اهدا کنین!!" به نقل از "پروانه ای در مشت". *پ.ن.۲:"نبرد" از حسین عارف زاده: تو مغزم را متلاشی می کنی ومن قلبم را اهدا می کنم تادوباره قلبی بتپد دستی بنویسد چشمی بخندد و باز مغزی ... از هر ده تا آهنگي که مي خونه هشتاش فوق العاده ميشن.گذشته از موزیک ويديو هاش که طرفداراي خودشون رو دارن، ريتم آهنگها آنقدر قشنگه که آدم رو ترقيب ميکنه به جستجوي شعر چه برسه به مني که همیشه به شعر ها بيشتر از هر چيزي توجه مي کنم.به نظر من اين ترانه بهترين ترانه ي آلبوم نسبتا"جديد انترکوست. Do you know Do you know, do you know, do you know, do ya Do you know, do you know, do you know, do ya How can I love you Do you know, do you know, do you know, do ya Do you know, do you know, do you know, do ya سلام شايد تا حالا با اين جور آقايون بر خورد کرده باشين. کسايي که حاضر به صحبت کردن با جنس مخالف نيستن و سعي ميکنن حداقل بر خورد رو داشته باشن اگر هم بنا به دلايلي خدايي نا کرده مجبور شدن، براي جلو گيري از ابتلا به آتش سوزان جهنم سرشون رو زير مي اندازن گويي دنبال اشياي گم شده روي زمين مي گردن.طوريکه از بودن خودتون پشيمون ميشين. اکثرا فکر ميکنن عقل کل هستن و اونان که بايد تصميم بگيرن که جنس مخالف( حالا چه نسبتي باهاشون داشته باشه يا نه) چه بکنه و چه نه؟! در کل به خود و ايمانشون شک دارن وشايد اينطوري مي خوان خودشون روموجه و معتقد نشون بدن در حاليکه در خيلي از موارد از همه بدترن. جالب اينکه از نظر شکل ظاهري تقريبا مشابه هستن و همه جا هم يافت ميشن. حتي اونجايي که فکرش رو نمي کنين. هميشه تو زندگي از اين جور آدما فرار کردم اما بعضي وقتا فرصتي نصيبم شده که يه درس حسابي بهشون بدم( خيلي وقتا نتيجه تعاليمم رضايت بخش بوده و بعضي اوقات ...) چند روز پيش قرار شد يکي از همين آقايون که شده يکي از معاونت هاي دانشجويي دانشگاه! رو ملاقات کنيم. حالا بماند در مورد چي که جاي گفتنش اينجا نيست (حتما تو پست هاي بعدي مفصل بهش مي پردازم).قبلا چيزهايي در مورد اخلاق آقا از اينور و اونور شنيده بودم اما وقتي به عمق فاجعه پي بردم که به چشم ديدم. اينم يکي از اون موقعيت ها بود! سه تا دختر بوديم و يه پسر. من ،هستي و ماندانا به همراه حسني دبير سمينار. بعد از نيم ساعت معطلي دم درکه آقا وقت ندارن و... منشي کم حوصله اش مجبور شد که يه وقت واسمون باز کنه. در حاليکه از اين پيروزي خوشحال بوديم، شنيديم که فقط يه نفر بايد شرف ياب بشه!!! و از قضا حسني. وقتي صداي اعتراض ما بلند شد، ماجرا رنگ و بوي ديگه اي به خودش گرفت. منشي از دهنش در رفت و گفت:" من چه کارم، من بهشون گفتم خانما هم به همرا آقاي حسني اومدن. ايشون گفتن فقط آقاي حسني"! بچه ها از اين حرف شوکه شدن اما من انتظارش رو داشتم. صدامو کمي بلند کردم و گفتم :" آهان يعني چون ما خانميم اجازه ورود نداريم؟" منشي که ديد هوا کمي پسه دوباره رفت تو اتاق و بعد 3 دقيقه اومد:" مي تونين برين تو اما فقط يکي حرف بزنه"! اينم از اون حرفا بود. لبخند معني داري تحويلش دادم و رفتيم تو. سلام کرديم و نشستن من سعي کردم دقيقا روبروي آقا بشينم تا بتونم کنترل جلسه رو در دست بگيرم. مي دونستم اگه يه آقا جلوش بشينه جلسه کاملا دو تايي ميشه! بگذريم از اينکه در تمام طول جلسه سعي کرد حداقل نگاه رو به ما داشته باشه و خدا ميدونه چند تا استغفرا... تو دلش به آسمون حواله کرد. بگذريم از اينکه چند بار به ساعتش نگاه کرد. بگذريم از اينکه... مهم اينه که اونجا من به تناسب مسائلي که بهم ارتباط پيدا ميکرد، بيشتر از همه صحبت کردم و اونم مجبور شد خيلي جاها اگر چه پر ت و پلا و بي ربط، جوابم رو بده. اونم جواب يک خانم رو! مهم اينه که تونستيم حرف هايي که به خاطرش تا اونجا اومده بوديم و کلي هم معطل شده بوديم، بزنيم و با رضايت نسبي اونجا رو تر ک کرديم. نمونه اي ديگري از اين سست عنصري در دنياي مرد سالاري رو به قلم سميه جون مي تونيد اينجا بخونيد. ماجرايي که ضمن خنده آدم رو به فکر مي اندازه . به راستی ما داريم کجا زندگي مي کنيم؟ مدتي است در اطراف اهواز در داروخانه اي مشغول كار شده ام. با اشتياق بسيار و با هدف دادن اطلاعات و راهنمايي كردن افرادي كه به اين اطلاعات نياز دارن( و البته در كنار اون كسب درآمد و .... ولي در همین مدت با مسائلي مواجه شدم (نه اين كه منو سرخورده كنه) که وادارم كرد کمی بيشتر فكر كنم. به يكي از نتايج مطالعاتم در زير اشاره مي كنم، ولي بگذارين قبل از اون صورت مسئله رو بگم. يكي از مشكلاتي كه من باهاش برخورد كردم سوء استفاده بيماران، داروخانه ها و پزشكان از بيمه است. چطوري؟ بهتون ميگم: مردم وقتي مريض ميشن هر دفترچه بيمه اي رو كه دم دستشون باشه ورميدارن ميرن دكتر. هيچ فرقي نميكنه دفتر چه مال خودشونه، مال برادرشونه، مال خواهرشونه يا بچه شون، پسرخاله ، دختر عمو يا حتي همسايه مادر بزرگشون، فقط يه دفترچه بيمه باشه. پزشك هم با همون دفترچه ويزيتشون ميكنه و توي همون دفترچه براشون دارو مي نويسه( شخصا مواردي رو ديدم كه توي دفترچه يه آقا قرص واژينال نوشته شده !يا توي دفترچه يه بچه 1 ساله قرص سفيكسيم 400 ميلي گرمي با Adult Cold!!! ) براي رفع سوتي هاي! اين چنيني نوعي از نسخه نويسي ابداع شده به اسم "نسخه جابجائي" .معني و مفهوم اون اینه كه بيمار با 2 تا نسخه مي ياد داروخانه. شما بايد نسخه بيمه رو قيمت بزني ولي داروهاي توي نسخه آزاد رو بهش بدي. اين وسط چون معمولا نسخه بيمه چرب تر نوشته مي شه به داروخانه اجازه مي ده با مريض ارزونتر حساب كنه تا مشتري بشه يا اینکه پول اضافي رو از بيمه بگيره( مگه بيمه ها كسورات نسخه نميزنن؟ اين به اون در!) كندن برگه سفيد از دفترچه مراجعين هم كه يه شيوه قديمي ست كه از زمان اسپارتاكوس تاكنون لايتغير باقي مونده. اون موقع كه تازه كار بودم مي ديدم كه هميشه مريض يه قلم از داروهارو بر ميگردونه و ميگه "دكتر گفت اين لازم نيست" و برام اين سوال بود كه اگه لازم نبود چرا نوشت؟ الان متوجه شدم كه بله طبق قرارداد نانوشته بين پزشك و داروخانه قلم آخر ( در بعضي جاها قلم اول) نسخه بيمه سهم دكترين( پزشك و داروساز) است كه بعدا با هم عادلانه تقسيم ميكنن. خب ببخشيد كه طولاني شد من عادتمه زياد توضيح ميدم.با خودم فكر مي كردم كه رياست دانشگاه، مسئولين بيمه، مديران غذا-دارو، معاونت درمان و ... اين چيزارو نميدونن يامی دونن ونادیده می گیرن؟ يه خورده كه چشم و چالم رو بيشتر باز كردم ديدم در بقیه زمينه ها هم توي جامعه با چنين مسائلي درگير هستيم . بعد از تفكر و تعمق بسيار دريافتم(Ureka, Ureka..)[۲] بابا بعضی از مسئولين هم اين چيزارو ميدونن ولي خب چيكار ميشه كرد؟ اگه من جاي اونا (مسئولين) بودم هم حتما به این نتيجه ميرسيدم كه خب " ما كه حقوق نداريم بديم پزشكامون برن درپيت آباد مطب بزنن يا براي داروسازمون بصرفه كه اونجا طبق اصول علمي نسخه بپيچه يا براي مردم اونجا كار و كاسبي درست كنيم كه محروميتشون كاهش پيدا كنه، پس اينطوري میشه با يه خورده چشم پوشي بذاريم چرخ شهر بچرخه(انشاالله گربه است رو كه شنيدين؟)" حالا من اسم اين كارو گذاشتم، دادن يارانه نامستقيم[۳]. نظر شما چيه؟؟؟ [۱] پر واضح است كه اين مطلب راجع به محدودي از مردم، پزشكان و داروسازان نوشته شده است و بديهي است همه جا خوب و بد وجود دارد. اينجانب منكر خدمات بي شائبه و منت پزشكان و داروسازان دلسوز كه باز شخصا نمونه هاي بسياري ديده ام نيستم. [۲] البته من بر خلاف ارشميدس اولا توي داروخانه بودم، ثانيا به دليل سردي هوا امكان انجام مانورهاي ايشان را نداشتم! [۳] ضمنا مسئوليت تمامي مطالب فوق به عهده اولا كاشف اينترنت و ثانياخواننده است!(مگه شما كار و زندگي ندارين كه تو اينترنت مي چرخين؟) ***بخشی از نوشته های "یک دوست خوب"-قسمت سوم سلام آخييييييش امتحانا تمام. اجازه بدين يه نفس عميق بکشم.هههههههههها ههههههههههه و يه جيغ کوچولو آآآآآآآآآآآآ(يه کم بزرگ شد!) اين ترم هم گذشت ...مثل ترمهاي گذشته...با تمام تلخي ها و شيريني هايش.با تمام هماهنگ کردن ها و لج کردن هايش. با تمام جديت ها و شيطنت هايش. با تمام با هم خنديدن ها و به هم خنديدن هايش. با تمام ميان ترم ندادن ها و استرس هاي شب امتحانش. مثل ترمهاي گذشته...و ترم ها می گذرند. بچه ها اکثرا" رفتن خونه يه هوايي تازه کنن. مثل ترمهاي گذشته. دوباره يه هفته وسط برنامه ام خالي شد! من موندم و يه ليست بلند بالا(طبق معمول). بازم بايد جلو آينه واسم و تو چشمام زل بزنم و بگم، خوب سارا خانم از کجا بايد شروع کني؟ و بعد کارامو اولويت بندي کنم و آخر سر يه آه... وقت کم ميارم ميدونم! مثل همیشه. کاش شبانه روز 36 ساعت بود! ديگه واسم عادي شده. اين کم آوردن وقت رو ميگم. هميشه کار واسه انجام دادن دارم و جا واسه رفتن. نگران نباشيد يه کوچولو واسه تفريح هم ميگذارم(اگه مجبور به حذفش نشم)البته فکر نکنم به سينما رفتن يا يه سوناي داغ و حتي خواب شيرين و مفصل برسم. میدونین چند وقته که یه کتاب درست و حسابی نخوندم! می دونم نمیرسم، خصوصا اين ترم که رسما کار عملي پايان نامه ام رو به اميد خدا شروع ميکنم. خصوصا اين ترم که کاراي سمينار هم جنبه ي رسمي تري به خودش ميگيره و من بعنوان دبير علمي چهاردهمين دوره اش (نمي دونم قبلا گفته بودم يا نه؟!) بعد از اون همه مقدمه چيني بايد جدي جدي آستين هامو بالا بزنم و کمیته علمی رو جمع و جور کنم. بعد از راست و ريس کردن گزارش کارام و تحويل دادنشون، بايد برم سراغ تدوين دفترچه راهنما و اين يعني شروع ماجرا و اين قصه سر دراز دارد. کنار اين برنامه فشرده استرس نمره ها رو هم بگذاريد که اين ترم يه رنگ و بوي ديگه اي داره!(غير از اونايي که بيو فارماسي و سم شناسي داشتن بقيه از درک اين استرس عاجزن، حتی اونایی که شیمی دارویی دارن!). بخصوص اگه وقتي سراغ نمره ات رو از استادت بگيري و سري به تاسف تکون بده. نمي دونم چرا هيچ کي باورش نميشه که خیلی وقتا بيشتر از يه استاد، خود دانشجو از خودش توقع داره، لااقل به جرات مي تونم بگم من که اينطور بودم. به هر حال بايد اميدوار بود. غير از اين هم کاري ازم ساخته نيست. کنار همه اينايي که گفتم و اونایی که هنوز گوشه مغزم وول مي خورن و گذاشتم به وقتش، يه نيم نگاهي هم به ترم ديگه دارم. آخرين ترم درسي ام(البته تو دوره عمومی). وقتي بهش فکر ميکنم يه غم عجيب همه وجودم رو تکون ميده. يه جورايي خاطرات اين سالها واسم مرور ميشه. نمی دونم به بقیه هم این حس دست میده یا نه؟ چه زود گذشت. مطمئنم که اين ترم هم زود مي گذره. کاش به خير و خوشي تمام شه با يه جشن فارغ التحصيلي خاطره انگيز به دور از تمام کدورت هاي کهنه شده. داشت يادم ميرفت... سوگل! نمي دونم. يعني هنوز هم از دست من ناراحته؟ *پ.ن:آخی خالی شدم، مدتی بود که به این مفصلی حرف نزده بودم.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست."















یاد قلبت باشد؛
بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها، به تو می اندیشد
و کمی،
دلش از دوری تو دلگیر است....
مهربانم، ای خوب!
یاد قلبت باشد؛
به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست؛
زیر این سقف بلند،
و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که دنیایش را،
همه هستی و رؤیایش را،
و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد....
مهربانم، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!
مهربانم، ای یار،
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح،
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی…
Do you know
[ Chorus ]
Do you know what it feels like
loving someone that's in a
rush to throw you away
Do you know, do you know, do you know,do ya
Do you know what it feels like
to be the last one to know
the lock on the door has
changed
If birds flying south is a sign of changes
At least you can predict this every year
Love, you never know the
minute it ends suddenly
I can't get it to speak
Maybe finding all the things
it took to save us
I could fix the pain that
bleeds inside of me
Look in your eyes to see something about me
I'm standing on the edge
and I don't know what else
to give
[ Chorus ]
Do you know what it feels like
loving someone that's in a
rush to throw you away.
Do you know, do you know, do you know,do ya?
Do you know what it feels like
to be the last one to know
the lock on the door has
changed
How can I love you
How can I love you
How can I love you
If you just don't talk to me, babe
I flow through my act
The question is she needed
And decide all the man I can ever be.
Looking at the last 3 years like I did,
I could never see us ending like this.
(Do you know)
Seeing your face no more on my pillow
Is a scene that's never ever happened to me.
(Do you know)
But after this episode I don't see,
you could never tell the next
thing life could be
[ Chorus ]
Do you know what it feels like
loving someone that's in a
rush to throw you away
Do you know, do you know, do you know,do ya
Do you know what it feels like
to be the last one to know
the lock on the door has
changed
Do you know, do you know, do you know, do ya
[ Chorus ]
Do you know what it feels like
loving someone that's in a
rush to throw you away
Do you know, do you know, do you know, do ya
Do you know what it feels like
to be the last one to know
the lock on the door has
changed
Do you know
Do you know
Do you know
Do you know
[ Chorus ]
Do you know what it feels like
loving someone that's in a
rush to throw you away
Do you know, do you know, do you know, do ya
Do you know what it feels like
to be the last one to know the lock
on the door has changed
[ Chorus ]
Do you know what it feels like
(you don't know how it feels)
loving someone that's in a
rush to throw you away
(you don't know how it feels)
Do you know what it feels like
(you don't know how it feels)
to be the last one to know the lock
on the door has changed
(you don't know how it feels)
Do you know, do you know, do you know, do ya
Do you know, do you know,do you know, do ya

| Design By : Night Skin |






