اتاق شیشه ای
اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!
عین شین قاف حرف که میزنی من از هراس طوفان زل ميزنم به ميز به زيرسيگاري به خودكار تا باد مرا نبرد به آسمان. لبخند كه ميزني من زل ميزنم به دستهات به ساعت مچی طلایی ات به آستين پيراهن ات تا فرو نروم در زمين. ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي در كلمهاي انگار در عین در شين درقاف در نقطهها.
**************************
پرهیزکاری های صوفیانه
در اين هستي غم انگيز وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم» كام زندگي را تلخ مي كند وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات زندگي را تا مرزهاي دوزخ مي لغزاند ديگر – نازنين من – چه جاي اندوه چه جاي اگر... چه جاي كاش... و من – اين حرف آخر نيست – به ارتفاع ابديت دوستت دارم حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه از لذت گفتنش امتناع كنم.
به احتمال زياد اين روايت تاريخي را شنيده ايد كه در روز عاشورا وقتي امام حسين و جمعي از يارانش به نماز ايستادند سعید بن عبدالله و زهیر بن قین براي جلوگيري از اصابت تيرهاي دشمن به صف نمازگزاران، خويشتن را سپر قرار دادند. خدا همه رفتگان را بيامرزاد، مرحوم پدرم در كنار اين روايت حكايت پيرمردي را بازميگفت كه آرزو مي كرد كاش به جاي ایشان مي بود تا اينكه شبي خواب ديد كه در همان صحنه و در كنار آنان ايستاده است. وقتي تير ها به سمت ياران امام پرتاب مي شدند، آنها سينه خويش را سپر مي كردند تا جلوي تير هارا بگيرند ولي پيرمرد خود را پس مي كشيد تا تير ها به وي اصابت نكنند. اين حكايت تا به امروز در خاطرم باقي مانده است. وقتي به جريانات تاريخي مي نگريم بسيار سهل است بگوئيم: "اگر من بودم چنين و چنان" ولي اگر واقعا در همان شرايط بوديم چگونه رفتار مي كرديم؟ هرچند امروزه شرايط زندگي نسبت به ساليان قبل بسيار تفاوت كرده است ولی بلا شك تاريخ تکرار ميشود. امروز هم ظالم و مظلوم ، ستمگر و ستمديده هست. آري می توان گفت، امروز هم عاشوراست و هر جائي كه هستيم كربلا. كافيست عميقتر بنگريم و مشخص كنيم در كدام سپاه هستيم. يا حق التماس دعا ***بخشی از نوشته های "یک دوست خوب"-قسمت دوم سلام درسته چند روزی از تولد وبلاگش میگذره، اما از اونجا یی که این حرفا مدت هاست تو گلوم گیر کرده و منتظر یه فرصت بودم تا یه جایی پیادشون کنم، اینم فرصت و اینم جا...به قول معروف این گوی و این میدان. فقط امیدوارم تا اخر بخونی،ناراحت نشی و جبهه نگیری. تعجب هم نکن که چرا این ها رو این جا نوشتم، آخه اینجا اتاق شیشه ایه! خب، آقای استعداد درک نشده از کجا شروع کنم؟ الان یادم اومد از اون روزی میگم که لینک وبلاگت رو تو هادیتونز دیدم. خب من وبلاگای زیادی رو از اونجا پیدا کردم. هر وبلاگی هم یه جاذبه ها و دافعه هایی داره.مال تو هم مستثنی نبود! رنگ سیاه زمینه یک طرف، اون آهنگ ملایم و سوزناک متن که هنوز هم عاشقشم و خیلی وقتا به بهانه اون سری بهت میزنم، طرف دیگه. کارای اکثرا تلخ پر مفهوم و با رنگ و لعاب یه طرف و نوشته های از سر دلتنگی و گاهی غرور و تکبر هم ... رو راست بگم یه آدم نچسب به نظرم اومدی. یه از دماغ فیل افتاده ی صرف! اما نه به این زودی نمی شد قضاوت کرد. شاید تعجب کنی اما من همیشه عادت دارم وقتی واسه اولین بار وارد وبلاگی میشم. خوب اطرافم رو نگاه میکنم و یه راست میرم سراغ اولین پست صاحب خونه. جایی که میشه با چند خط فهمید اینجا واسه چی ساخته شده و چیا واسه گفتن داره. آره. دقیقا. رفتم سراغ اولین پستت. اولین پستی که میدونم مدت هاست خاک گرفته و تو بهبوهه ی کارهای روزمره ات گم شده. اولین پستی که بهت توصیه میکنم هر از چند گاهی که تیشه به دستت میگیری تا این خونه مجازی ات رو با خاک یکسان کنی، یه بار از اول بخونیش. اولین پستی که با سهراب شروع کردی،شاعر امیدواری های من. این پستم رو به تو اختصاص دادم تا بهت بگم، تو متفاوت ترین هستی. درسته به قول خودت وقتشه که از پیله ی درک نشده بودنی که واسه خودت ساختی بیرون بیای. درسته حاضر نیستی تو هر قالبی جا شی که باید بگم این دنیا پره از آدمایی که حاضر نیستن تو هیچ قالبی جا شن،یکیشون هم من! اما بیا و قالبت رو خودت بساز. تو دوست داری درک نشده بمونی چون با این لقب شناخته شدی.با این لقب پز میدی و دوست داری این طور معرفی شی اما اون علی تجدد درونت چیز دیگه ای می خواد به نداش گوش بده. تجددی که تلخ میکشه اما تلخ نیست. تجددی که فکر میکنه مخاطب نداره اما داره. تجددی که عینک بد بینیش رو خودش ساخته. تجددی که ... خسته نشده. هنوز هم کار زیبایی که امسال به مناسبت تولدم فرستادی روی دیواراتاقمه. ماهی پیری که عاشق صیادش شده! (میدونم که کارای زیادی رو به بهانه های مختلف واسه دوستانت فرستادی و می فرستی) هنوز هم یادم نرفته که بابت اون قالب جدیدت که آدم رو یاد روانی های مازوخیسمی می انداخت چه بلبشویی به پا کردم. هنوز هم وقتی سلام میدی اول حال شهرزادت - که میدونم همه زندگی اته- رو میپرم . هنوز هم اگه بی وفا بشی و ماه تا ماه خبری ازت نشه تماس میگیرم.هنوز هم.... اما این بار فقط یک خواهش دارم. میدونم سرت شلوغه . کار و بار... اما خواهشا" پست اولت رو یه بار دیگه بخون. این پایین آوردم تا لازم نباشه دنبالش تو آرشیو خاک خورده ات بگردی. ببین این خودتی؟راستی تا یادم نرفته، تولد وبلاگت هم مبارک. به تماشا سوگند و به آغاز کلام وبه پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است ... آهای کسی اینجا نیست ؟ آهاااااااااااااااااااااای ی ی ی ی ی ! هیچکی نیست ؟ خب... مثل اینکه اینجا خالیه ! ...!بچه ها پیاده شین یه جایه خالی پیدا کردم اینجا دیگه از این به بعد مال ماست ! ..ماله خود خودمون ...مثل اینکه اینجا صاحاب نداره !..از این به بعد ما صاحبش ایم !! من مسافر کوچولو هستم از همون سیاره کوچیک خودم اومدم با یک گل رز کوچولو که تو شیشه نگهش میدارم! من وگل رزبا یه خورشید خانم که از گل کوچیکمون نگهداری میکنه ! پدر این گل وبه من داده وقتی گل رزو به من داد ساقه اش شکسته بود و حالا حالا ها کار داره تا بتونیم ساقه اش را صاف نگه داریم اما خب پدر این گل و به من داده و نمیشد دستشو رد کرد ! می شد؟ من و خورشید خانم هر روز از اون مراقبت میکنیم تا یه روز خوبه خوب بشه تا بتونه کمرشو راست نگه داره و تازه اونقت همه می بینند که چه گل رز زیبائیه بگذریم ! من ازاون بالا همه جا رو می دیدم و همه چیزو میدونم و قانون این مملکت و میدونم، میدونم که نباید حرف مفت بزنم!! و میدونم که نباید زیادی قاطی جزئیات بشم ومیدونم که زیادی نباید وول بخورم ! حالیمه ،اینا رو خوب میدنم وخلاصه میدانم که اگر سبزه ای را بکنم خواهم مرد !! من کارم طراحی وکارتونه و میخوام بعد از اینهمه کارکردنهای زیر زمینی و زیر خاکی حالا خودمو گردگیری کنم و نیزه ام را ( که قلمم هست!) بردارم و مثل دون کیشوت دنیا رو از همه ناپاکی ها نجات بدم !مثل رابرت دنیرو تو فیلم "راننده تاکسی " شهرمونو از شر همه" بی غیرتا " پاکه پاک کنم !! آی کجاست چاقوی دسته سفیده کاره زنجونم !!! خلاصه يک دنیایی دارم که نگو !! بهتره آماده بشم خیلی کار دارم ..حالا اول باید وسایلمو آماده کنم .. از کجا شروع کنم ؟ خب تفاوت همه جا هست. بين خانمها وآقايون هم همينطور. كتابهايي در اين زمينه نوشته شده ( مردان مريخي، زنان ونوسي و....) و برخي فيلمها هم بر اساس همين موضوع بوده. آقايون ممكنه سالها با هم دوست صميمي باشن ولي ندونن باباي دوستشون چه كاره س ؟ يا چند تا خواهر برادر هستن؟ شغلشون چيه؟ يا مشكلاتشون كدومه؟ ولي خانومها در همون ديدارهاي اوليه ته و توي قضيه رو در مي آرن و اطلاعاتي رو كه آقايون در طول ساليان ممكنه با هم تبادل نكنن در ايكي ثانيه رد و بدل ميكنن. من ميگم وقتي دو تا خانم به هم مي رسن بلوتوث ها شون رو روشن ميكنن و هموني كه گفتم. جائي شنيدم كه اسم جلسه اي رو كه چند تا خانم با هم دارن رو گذاشتن بلوتوثون! جالبه. نظر شما چيه؟ موافقين؟ ***بخشی از نوشته های "یک دوست خوب"-قسمت اول تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده. هیچگاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن. قلبت را خالی نگاه دار، اگر هم روزی خواستی کسی را در آن جای دهی، سعی کن که فقط یک نفر باشد. به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز. شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن شهر هرت جايي است که همه بدن مگر اينکه خلافش ثابت بشه شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه: دوباره لاف زدي؟؟ شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک ا ند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن شهر هرت جايي است که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا همديگرو که نگاه مي کنن ياد ...مي افتن شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني ۵۰۰ نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي .. شهر هرت جايي است که ....... خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست! به نظر شما چی؟ "کی گفته من دل ندارم؟ به خدا دارم؟ دل من هم میشکنه. آتیش میگیره. عاشق میشه...شاید... عاشق؟منم بلدم بغض کنم و اشک بریزم. منم دوست دارم داد بزنم،پرت کنم و بشکنم. چقدر سو تفاهم؟ چقدر کوتاه بیام؟ وقتشه دیگرون ازم معذرت بخوان؟ تا کی باید بابت شوخی هام جواب پس بدم؟ تا کی باید رفتارم رو توجیه کنم. خسته شدم از این دیوارهای خیالی که آدما دورشون کشیدن. خسته شدم از این در خود فرو رفتن ها و از خود فرار کردن ها. چرا باید رفتارم عجیب باشه. ایراد کجاست؟چرا باید تو نظر بعضی ها سبکسر بیام و واسه بعضی دیگه اکتیو ؟چرا باید یه عده عیبم کنن و یه عده دیگه تحسین؟ چرا یه عده به خودشون اجازه میدن در مورد هر چیزی اظهار نظر کنن. میگن مثل پسرا رفتار نکن؟ من دخترم!؟ دیگه وقتش یاد بگیرم بهشون بگم"به شما چه؟” تا کی باید خودم رو ملزم کنم به شاد بودن، راضی بودن ، شاد و راضی کردن دیگران؟ هر کی رو راضی کنی یکی دیگه ناراضیه. وقتشه که آدمای اطرافم رو دو دسته کنم. تا کی باید عشقم به بعضی ها و نفرت نسبت به بعضی دیگه رو پنهون کنم؟ از باند بازی ها خسته ام. از فکر کردن در مورد رفتار خودم و دیگران خسته ام. از انتخاب شدن خسته ام. می خوام خودم انتخاب کنم. دلم می خواد به هر کی دوست دارم سلام کنم. دست هر کی رو دوست دارم به گرمی بفشارم. با هر کی دوست دارم قدم بزنم. صحبت کنم. در و دل کنم. اونم دور از نگاه های کنجکاو و فضول مردم بیکار. گفتم عشق؟...چیزی که همیشه ازش فرار میکنم. چیزی که میدونم دست و پای ذهنم رو می بنده. میخوام ببینم این عشق که این همه ازش میگن، چه رنگیه؟ چه طعمی داره؟ اونم بدون این که درگیرش بشم،این همه دوست دارم اما دوست دارم سرم رو شونه های اونی که دوسش دارم بگذارم و حرفای قشنگ بشنوم. یه لحظه فارغ از همه جا... میگن جملات محبت آمیزو قشنگ مثل بوسه میمونن.دوست دارم مزه ی بوسه عاشقانه رو بچشم.خسته شدم از بس سرم رو پایین انداختم و از عمق نگاه دیگرون فرار کردم.می خوام رقص دونفره یاد بگیرم. خیالش که آسونه خودش رو نمی دونم! دلم گرفت از بس تنها نشستم و کارهای نکرده، جاهای ندیده و چیزهای نخورده رو لیست کردم، دلم می خواد با داشته هام زندگی کنم و با اونی که دوستش دارم به نداشته هامون فکر کنم.دلم خوشه تا حالا به هر چی دوست دارم رسیدم،اما به چه قیمتی؟ بازم می خوام. اما نه از اینجا! چه راه دور و درازی در پیش دارم. همه اش میترسم دیگه وقت نداشته باشم." این ها رو نوشت، برگه رو کند و دفتر خاطراتش رو بست.بوی بارون تمام اتاق رو پر کرده بود و اشک پهنای صورتش رو... خرده های نوشته هاش رو زیر تختش ریخت. آروم شده بود و سبک. حرفاشو زده بود. ميلاد عيسي مسيح،پيامبر صلح و دوستي بر تمامي يکتا پرستان و آزادي خواهان مبارک فرا رسیدن سال نو میلادی رو هم به دوستان مسيحي ام تبريک ميگم
این بار مقدمه! نور، روز و روشنایی خورشید، نشانههایی از آفریدگار بود در حالی که شب، تاریکی و سرما نشانههایی از اهریمن. مشاهده تغییرات مداوم شب و روز مردم را به این باور رسانده بود که شب و روز یا روشنایی و تاریکی در یک جنگ همیشگی به سر میبرند. روزهای بلندتر روزهای پیروزی روشنایی بود، در حالی که روزهای کوتاهتر نشانهای از غلبهٔ تاریکی. یلدا و جشنهایی که در این شب برگزار میشود، یک سنت باستانی است. این جشن مراسمی آریایی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار میکرده اند. یلدا روز تولد میترا یا مهر است. این جشن به اندازه زمانی که مردم فصول را تعیین کردند کهن است. پس بیاید در این شب فرخنده همه دور هم جمع شویم و با برافروختن آتش مقدس از خورشید طلب برکت کنیم باشد که تابش نور ایزدی بر ما فزونی یابد. *********************************** سلام امسال هم شب یلدا رو در کنار دوستان همکلاسیم بودم. اما این بار نه در خوابگاه که خونه ی مریم جوون. خیلی خوش گذشت. خوردیم و خندیدیم. زدیم و رقصیدیم. فال حافظ هم... تا صبح بیدار بودیم. اما فکری پس زمینه ی ذهن هممون رو مشغول کرده بود، امسال آخرین یلدا یی بود که کنار هم بودیم. همین در کنار هم بودنی که هر سال،یلدا، به در کنار خانواده بودن ترجیحش می دادیم. در کنار هم ، شاد، فارغ از تمام گیر و گره های زندگی... اینم سفره ی یلدامون به سبک شیرازی ها! 
ـ عين هالوها ـ


***قطعه ای از وصیت نامه چارلی چاپلین به دخترش



| Design By : Night Skin |






