تبليغاتX
اتاق شیشه ای


اتاق شیشه ای

اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!

جلد کتاب

 

سلام

 

اون موقع ها که هفته ای یه بار روز نوشت سایتشون مختص جلسات هفتگی بود و برنامه های آینده شون برای سایت.مژده یه محصول رو داده بودن. همیشه واسم سوال بود این چه کاریه که اینقدر مقدمه سازی داره؟! نگو چه فکر بزرگی پشت این جریان خوابیده!

 

فکر کنم جز اولین کسایی بودم که کتاب رو شخصا از دست هادی حیدری گرفتم. اولین محصول نوشتاری سایتش رو. ذوق کردم، خیلی واسم جالب بود. مجموعه ی 28 تا از بهترین کاریکاتورهای نمایش داده شده در سایت هادیتونز با مقدمه ای از دکتر مجابی.

 

اطلاعات بیشتر رو می تونید اینجا بخونید و کتاب رو میتونین از اینجا سفارش بدین.

 

همه حرفم اینه که این کار یه کار ساده نیست. یه فرهنگ سازیه، اونم تو این شرایط قطع الکاریکاتور! این جور حرکت ها همیشه مثل شمع در مسیر باد در نیمه کار خاموش می شدن. امیدوارم این بار با حمایت تمام علاقه مندان به کاریکاتور، از حالت مقطعی خارج شده و به یه جریان هدفمند دنباله دار تبدیل بشه. باور کنید کسانی تو این زمینه هستن که دوست دارن به دور از تمام حاشیه ها کار فرهنگی بکنن و نیاز به حمایت دارن،حمایتشون کنیم و کسایی که دوست دارن کاراشون خارج از فضای مجازی دیده بشه، بهشون فرصت بدیم و همه با هم این چراغ رو روشن نگهداریم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 26 آذر1386ساعت 0:38 AM توسط سارا.ک.ب| |

وقتي چمدانش را به قصد رفتن بست،

 نگفتم:( عزيزم اين كار را نكن )

 نگفتم :(برگرد ويك بار ديگر به من فرصت بده)

 وقتي پرسيد دوستش دارم يا نه ،رويم را برگرداندم.

 حالا او رفته، و من تمام چيزهايي را كه نگفتم مي شنوم.

 نگفتم:(عزيزم متأسفم ،چون من هم مقصر بودم)

نگفتم :( اختلاف را كنار بگذاريم ،چون تمام آنچه مي خواهيم عشق و وفاداري و مهلت است)

 گفتم :(اگر راهت را انتخاب كرده اي ، من آن را سد نخواهم كرد)

 حالا او رفته و من تمام چيزهايي را كه من نگفتم مي شنوم.

 او را در آغوش نگرفتم و اشك هايش را پاك نكردم

 نگفتم :( اگر تو نباشي زندگي ام بي معني خواهد بود)

 فكر مي كردم از تمامي آن بازي ها خلاص خواهم شد.

 اما، حالا تنها كاري كه مي كنم

 گوش دادن به چيزهايي است كه نگفتم.

 

 

 نگفتم :(باراني ات را در آر...قهوه درست مي كنم و با هم حرف مي زنيم)

 نگفتم :(جاده ي بيرون خانه طولاني و خلوت و بي انتهاست .)

 گفتم:خدانگهدار ، موفق باشي ،خدا به همراهت

 و او رفت و مرا تنها گذاشت

 

تا با تمام آن چيزهايي كه نگفتم زندگي كنم.

 

***شل سیلور استاین

 

 

پ.ن:راست میگن که نداشتن بهتر از از دست دادنه! خوش به حال اونایی که تمام عمرشون عاشق نمیشن!!! قطعه بالا تقدیم به شب های بیقراری همه دوستان عاشقم.

نوشته شده در پنجشنبه 22 آذر1386ساعت 0:28 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

اول: روز دانشجو و تقارنش رو با روز جهانی کودک تبریک میگم . هیچکی که ما رو تحویل نگرفت و تبریک نگفت، وقتی هم که شاکی شدیم، گفتن :"وااا مگه بچه ای! ". حالا همه اینا رو که بگذاری کنار هم، منهای اهمیت روز دانشجو! نشون میده که مادیگه بزرگ شدیم!!! و این خیــــــــــــلی خوبه.نه؟

دوم: از دیشب تا حالا داره باروون میاد. یه هوای پاک و لطیفیه که جون میده واسه پیاده روی بدون چتر. بازم رمانتیک شدم... باروون که میاد عاشق میشم و میرم تو فکر قولی که سالهاست به خودم دارم.

آه باران. باران.  شیشه ی پنجره را باران شست...

اما خوب که فکر میکنم، میبینم، دو هفته پیش بود که دو تا پنی سیلین زدم و تا ماه آینده ظرفیتم تکمیل تکمیل شده. ترجیح میدم به یه لیوان بزرگ "هات شکلات با شیر" و تماشای بارون پشت پنجره رضایت بدم. به هر حال یه وقتایی آدم باید منطقی باشه!... نه، مثل اینکه هوا داره آفتابی میشه! نههههه!

سوم: هر از چند گاهی طبق قرار دادی نانوشته! باید کلاه من و حضرت طنز نویس بره تو هم. می گی نه اینم نمونه اش(برای بار دوم). لینک یه مطلب به قول خودشend فلسفی رو send to all کرد. off بود و فکرشم نمی کرد یکی مثل من on باشه. بلافاصله واسش نوشتم:" من سروش خوون نیستم؟!". خدایی خیلی خودش رو کنترل کرد چیزی بهم نگه و جوابم رو خیلی ریلکس و با طمئنینه(درست نوشتم؟) داد و به خیر و خوشی... bye. اما بعد که پست جدیدشو برد بالا فهمیدم که شبش با چند تا آرام بخش به خواب رفته! من هم طی یک اقدام نمادین! جوابش رو دادم، شاید یکی از دلایلی که من دور و ور سروش نرفتم این بود که ازش زیاد شنیدم اون هم از افرادی که بلانسبت آقا، بعد ها گندشون در آمده. به هر حال فکر میکنم .... جریانش مفصله و از حوصله شما هم خارج.بگذریم

 فقط یه سوال از حضرتش! داشتم که، این سروش خوون نبودن من چه ربطی به :1. دانشجو بودن و 2. دختر بودن من داره؟؟؟ حالا مدعی بودنم بماند که اون رو پذیرفتم.به هر حال لینک رو این پایین میزنم. خودتون بخونین و قضاوت کنین.

حالا حکایت ماست: سروش خوون نیستم؟! یا یکی برای من قنداب، سفیداب بیاره

نوشته شده در جمعه 16 آذر1386ساعت 2:11 PM توسط سارا.ک.ب| |

 آلبوم "سلام آخر" با صدای گرم "احسان خواجه امیری" مدت زیادی که تو ضبط ماشین دوره میشه. انرژی مثبتی داره که اگه بتونی باهاش ارتباط بر قرار کنی، همه وجودت رو فرا می گیره و صدای گرمی که زیبایی شعرها رو دو چندان کرده.

بهتون خرید آلبوم رو توصیه می کنم اما اول میتونید از اینجا گوش و حتی خریداری کنید.

 

 

 

و گل سر سبد آهنگ هاش از نظر من، "خیال" با شعری از "اهورا ایمان":

 

بزار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی

 هنوز هوامو داری وهنوز صدامو می شنوی

 

بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

 اگه تموم قصه می هنوز ترانه سازتم

 

بزار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

روزا به فکره دیدنم شبا پر از خواب منی

 

 

بزار خیال کنم تو دل تنگی هات

غروب که میشه یاد من میوفتی

تویی که قصه ی طلوع عشقو

گفتی و دوستت دارمو نگفتی

 

بزار خیال کنم منم، اون که دلت تنگه براش

 اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

 

 اون که هنوز دوسش داری، اون که هنوز همنفسه

بزار خیال کنم منم، اونی که بودنش بسه

 

دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی

بگذار خیال کنم بگذار اگر چه بی خیالمی

نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 4:38 PM توسط سارا.ک.ب| |

 

 

گروهی از فارغ التحصیلان قدیمی یک دانشگاه که همگی در حرفه خود آدمهای موفقی شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکی از استادان قدیمی خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگی از استرس زیاد در کار و زندگی شکایت می کردند.

استاد به آشپزخانه رفت و با یک کتری بزرگ چای و انواع و اقسام فنجان های جورواجور، از پلاستیکی و بلور و کریستال گرفته تا سفالی و چینی و کاغذی (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چای دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت ریختن برای خودشان را بکشند.

پس از آنکه تمام دانشجویان قدیمی استاد برای خودشان چای ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت:" اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان های قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان های دم دستی و ارزان قیمت داخل سینی بر جای مانده اند. شما هر کدام بهترین چیزها را برای خودتان می خواهید و این از نظر شما کاملا امری طبیعی است، اما منشا مشکلات و استرس های شما هم همین است.

مطمئن باشید که فنجان به خودی خود تاثیری بر کیفیت چای ندارد. بلکه بر عکس، در بعضی موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایی را که در آن است از دید ما پنهان کند.

چیزی که همه شما واقعا می خواستید یک چای خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. اما شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان های یکدیگر نگاه می کردید.

زندگی هم مثل همین چای است. کار، خانه، ماشین، پول، موقعیت اجتماعی و... در حکم فنجان هستند. مورد مصرف آنها، نگهداری و در بر گرفتن زندگی است. نوع فنجانی که ما داشته باشیم،نه کیفیت چای را مشخص میکند و نه آن را تغییر میدهد. اما ما گاهی با صرفا تمرکز بر روی فنجان، از چایی که خداوند برای ما در طبیعت فراهم کرده است لذت نمی بریم.

خداوند چای را ارزانی داشته نه فنجان را. از چایتان لذت ببرید. خوشحال بودن البته به معنی این که همه چیز عالی و کامل است نیست. بلکه بدین معنی است که شما تصمیم گرفته اید آن سوی عیب و نقص ها را هم ببینید.

درآرامش زندگی کنید، آرامش درون شما زندگی خواهد کرد.

 

*** با تشکر از یکی از اساتید عزیز بابت ایمیل این مطلب.

 

 

 *همین مطلب در هادیتونز

نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت 11:45 PM توسط سارا.ک.ب| |

خیلی خوشحالم که حرف دلم رو زدم. اگه نمی گفتم رو دلم غمباد میشد. اگه نمی گفتم احساس خریت می کردم. من ساده لوح نیستم ، گول نمی خورم.همین که وجدانم راحت شد راضیم.

همین که پرده ها رو کنار زدم تا اون آتیش زیر خاکستر رو نمایی کنه واسم کافیه گر چه بازی کردن با آتش عواقبی داره که باید هر لحظه منتظر یکیش باشم. اینجا پره از آدمای با کینه ی شتری!

 

نمیدونم از کجا شروع کنم. واقعا تمام اونچه گذشت، گفتن نداره اما میگم تا ببینم شما چطور قضاوت می کنین. ماجراش مفصله سعی میکنم مختصر و مفید بگم که شما هم خسته نشین.

 

 

از یک هفته قبل دعوت نامه هایی دستمون اومد. قرار بود جلسه ای باشه برای تجلیل!!! ازچند تا از دانشجویان دانشکده بخصوص اونایی که تو هفته ی پژوهش پارسال و سمینار صنعت حضور فعالی داشتن. از جمله کارهایی که هر صد سال یکبار باید تقی به توقی بخوره، بحث رو کم کنی و این حرفا پیش بیاد تا این جور مراسمی تو دانشکده برگزار بشه. نمی خوام به اون روی منفی نگرم اجازه بروز بدم اما فلسفه ی پشت این کار از اول هم کاملا روشن بود. به نام تقدیر از بعضی ها و به کام خیلی ها!

 

 بچه ها ی دعوت شده دو دسته بودن. دسته اول بچه های کمیته تحقیقات ودسته دوم بچه هایی که داوطلبانه و بدون وابستگی به جایی اومدن و به خاطر کم کاری خیلی از اعضای کمیته برای اینکه دوستاشون دست تنها نباشن، همکاری کردن. قبلا تو جلسه هم بر سر هدیه ای که قرار بود برای تشکر داده بشه توافق شده بود. اینکه قرار بود چی بدن بماند اما فقط این رو بگم که قول داده شد هدایا به تعداد افراد خریده بشه. یک روز قبل از بر گزاری مراسم از منبعی شنیدم که تمام هدایا خریداری شده. همه چیز به خوبی و خوشی داشت پیش میرفت. البته قبل از مراسم پچ پچه هایی به گوشم رسید. اما از اون جا که شخصیت مستقلی دارم،گذاشتم همه چیز به وقتش.

 

روز موعود فرا رسید. من و چند تا ازبچه ها کمی دیر رسیدم. درست موقع پذیرایی که البته قبل از پذیرایی متلکی هم از یکی از بچه ها نثارمون شد که بماند.ارزش گفتن نداره و گوش ما از این اراجیف پر! دلیل موجه داشتیم، درگیر کارهای سمینار داروسازی بودیم. نا گفته نمونه که هفته پیش بعنوان دبیر علمی سمینار انتخاب شدم. سالن کنفرانس نیمه پر بود. همه بودن. چهره های آشنای همیشه خندانی که این بار باورشون شده بود که فعالیت هاشون دیده شده. حالا همین که نامی ازشون پیش ریاست دانشکده و معاونینش برده میشه و تقدیری(ولو کوچک )میشه بهشون امیدواری میداد برای فعالیت های بیشتر و بهتر. همین که نشستیم با خبر شدم که سری اول جوایز داده شده. توجه داشته باشین سری اول جوایز؟!!! یکی از پشت سر گفت:" سارا جان کول دیسکت رو دادن، نگران نباش پیش منه" و یه لوح تقدیر و یه کول دیسک از پشت سر تقدیمم شد!

با تعجب نگاهی به اطراف کردم. رو دسته صندلی بعضی از بچه ها عین کادوی من بود و واسه بقیه هیچی!!!

 

پس بقیه؟؟؟

این سوالی بود که برای رسیدن به جوابش باید صبر میکردم! بعد از پذیرایی سری بعدی جوایز توسط معاون پژوهشی اهدا شد. به سه چهار نفر از بچه هایی که به جرات میگم جز فعال ترین ها بودند و شاید تعجب بکنین که این بار قاب خالی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پس بقیه هدایا؟ این کول دیسک ها که از نصفه اون چیزی که قرار بود باشن هم کمتر بودن؟!

 

باورم نمیشد. فضا برام سنگین شد.آتیش گرفته بودم وقتی دیدم خنده امیدواری رو لب دوستام محو شد. انگاری چیزی درونشون فرو ریخت. شاید دلشون شکست. خدای من ، اینا بهترین دوستانم بودن. اینا مشوق من بودن در پذیرش مسئولیت هام. اگه شیوا نبود شاید هیچ وقت پام به کمیته تحقیقات باز نمیشد! اگه همکاری های هستی نبود مسئول بخش داروسازی صنعتی غرفه داروسازی تو نمایشگاه هفته پژوهش  نمیشدم! اگه تشویق های سوگل نبود مجری برنامه های سمینار صنعت نمی شدم که سه روز تمام از کلاس هام بزنم. ما با هم طرح کار کردیم. با هم دوندگی کرده بودیم. جای هم رو پر کرده بودیم تا کاری رو زمین نمونه. بچه های دیگه هم که جای گفتنش نیست. کسی بود که عین هفت روز نمایشگاه رو هر روز کنفرانس آرایشی- بهداشتی داد. بیچاره روزهای آخر صداش در نمیومد .تمام اون روزا مثل فیلم از جلوی چشمام رد میشد. نه نمی تونستم ساکت بمونم، باید حرفم رو میزدم.

 

دندون رو جیگر گذاشتم تا مراسمشون که حالا به چشمم یه نمایش فوق العاده مسخره بود، تمام شد. حاضرین بلند شدن که سالن رو ترک کنن. بلند شدم:"یه لحظه خواهش میکنم صبر کنین" همه برگشتن... سرخ شده بودم و صدام از عصبانیت می لرزید(اینو بعدا دوستام گفتن)

 

" این کار که بچه ها رو دو دسته می کنین و به یه دسته لوح می دین و به یه دسته لوح و کول دیسک چه معنایی داره؟ مگه نه همه ما داریم تو یه مجموعه کار میکنیم؟ مگه نه همه داریم از عزیز ترین چیزمون که وقتمونه مایه می گذاریم؟ من هم مثل بقیه بچه ها تو برگزاری نمایشگاه و سمینار صنعت زحمت کشیدم. اگه بیشتر نباشه کمتر هم نیست. ممنونم که اینطور ازم تقدیر شد. این امیدوارم می کنه برای فعالیت های بیشتر و بهتر، اما واقعا متاسفم وقتیکه که می بینم از دوستای عزیزم که تمام اون روزا پا به پام بودن و تشویقم کردن، اینجوری تقدیر میشه! اونوقت از بعضی ها که فقط نامی تو کمیته دارن و هر ده سال یه بار یه سری بهش میزنن اون طوری.

من به نشانه اعتراض و تا زمانی که از همه یکسان تقدیر نشه، این لوح تقدیر و کول دیسک رو پس میدم.امیدوارم دلیل قانع کننده ای برای این کار اول پیش وجدان خودتون، بعد پیش بچه ها و در آخر برای من داشته باشین"

 

همه تو شوک بودن! بر و بر نگام می کردم. سر جام نشستم و منتظر عکس العمل ها!

 

 اول دبیر کمیته تحقیقات خودش رو انداخت جلو:" شما در مورد چیزی که کاملا ازش اطلاع ندارین صحبت نکنین" در جواب گفتم:" اطلاع ندارم و نمی خوام داشته باشم . اما با همین چیزایی هم که دارم می بینم می تونم قضاوت کنم. با شناختی که دارم از شما بعید می بینم چنین کاری کرده باشین" البته بعید نمی دیدم قبلا هم یه کار مشابه انجام داده بود که... بماند.

 

 ریاست دانشکده زود بحث رو درون گروهی کرد و گفت:" که این جور چیزا اول باید پیش خودتون حل بشه!"در جوابش گفتم" آقای دکتر این بین خودمون حل شده بود اما نتیجه متاسفانه چیز دیگری شد، من دلیل اون رو می خوام" جوابش رو شنید و رفت.

 

حالا بچه ها بودن و معاون پژوهشی دانشکده. طبق معمول بحث رو بصورت پایه ای شروع کرد! و همه چیز رو برد روی بودجه، گفت و گفت... حرفای همیشه تکراری که بند به بندش رو حفظ بودیم. گذاشتم تا همه حرفاش تمام شد:"آقای دکتر تمام حرفاتون متین اما این دلیل قانع کننده ای نیست. می تونستین با یه کتاب یا هزار و یک چیز دیگه تقدیر کنین یا نه همین قاب ها کافی بود. مهم اینه که همه یکسان باشن و خاطره ای برای همه بمونه .مهم اینه که نشون بدین کارها ی همه بچه ها براتون ارزش داره"

 

بچه ها ی دیگه هم جرات پیدا کردن. هر کی هر چی می دونست گفت...داغ ها تازه شد! کلاس داشتم و نمی تونستم تا آخرش بمونم. از جمع اجازه گرفتم و اون جا رو ترک کردم.

 

... تو راهرو طبقه دوم قبل از کلاس هر کی چیزی میگفت. بعضی ها از سر همدردی و بعضی دیگه متلک وار. اما واسم مهم نبود مهم این بود که حرف دلم رو زده بودم و مثل بقیه ساکت ننشسته بودم. بعدا چیزهایی شنیدم که باورم نشد این اتفاقات داره در اطرافم رخ میده و من نمی دیدم.

 

و حالا نسبت به خیلی ها بی اعتماد شدم. نمی خوام سخت بگیرم و جو رو برای خودم سنگین کنم . از جنب و جوشم کم نمیشه، بر عکس مصمم تر شدم که در کنار دوستام  سال آینده، بهترین دوره ی سمینار دانشجویان داروسازی سراسر کشور رو داشته باشیم تا ثابت بشه که کسی که می خواد کار کنه تو هر شرایطی کار میکنه. گر چه دل شکسته بچه ها رو........

دیروز یکیشون میگفت:" سارا اون روز فکر نمیکردم کارت ضرورتی داشت اما الان که دقیق میشم می بینم، احساس میکنم هیچ کار مفیدی تو این سال های درسم واسه دانشکده ام نکردم!" بهش گفتم:" تو کارای زیادی کردی و می کنی، اما آدمای کو چیک نمی بینن. مهم اینه که خودت راضی باشی"

 

واسم بنویسین. دوست دارم نظرتون رو بدونم!

نوشته شده در شنبه 3 آذر1386ساعت 8:53 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

 

دو سال گذشت و من در آستانه ی سومین سال اقامتم تو اتاق شیشه ای هستم. شاید باورتون نشه اما هنوز هم داشتن یه اتاق مجانی تو دنیای بی سر وته www مثل روزای اول واسم هیجان انگیزه. هیچ وقت یادم نمیره اون شبی رو که دست به کار ساختش شدم. چند سالی بود که خاطرات روزانه می نوشتم. هر شب. تا اینکه یه اتفاق باعث شد که تمام دفترهام رو پاره کنم و آتیش بزنم. بچه بودم و فکر میکردم بزرگ شدم و دیگه نوشتن خاطرات ،احساسات و دغدغه های روزانه ام کار بچه گونه ایه.

یه سالی گذشت تا خلاء اش رو حس کردم. وب گردی های اون سالها باعث شد که به فکر تصاحب یه فضای مجازی باشم.یه جای کوچیک تو دنیای بزرگ اینترنت.یه فضا فقط برای خودم. کار سختی نبود،اونم واسه من که همیشه حرف واسه زدن دارم! اما امان از وقتی که بخوای واسش اسم انتخاب کنی. اینجا بود که مثل همیشه دوستای عزیزم به دادم رسیدن و سیل اسم بود که سرازیر شد...و در نهایت اتاق شیشه ای به پیشنهاد یکی از بهترینشون، هادی حیدری!

اینجا اتاق شیشه ای است... شیشه ای و شفاف مثل خودم...

 

و حالا بعد از دوسال خوشحالم که جایی رو واسه نوشتن دل نوشته هام دارم. جایی هست که اعترافاتم رو توش ثبت کنم. جایی هست که آرزوها و خواسته هام رو توش بنویسم تا همیشه یادم باشه که چی می خواستم و کجا بودم. جایی هست که غرولندام رو توش بنویسم و خالی شم. جایی هست که خاطراتم رو، تلخ وشیرین توش بایگانی کنم. خیلی مواظبم که خراب نشه یا ازم نگیرنش اما اینا باعث نمیشه که حرفامو نزنم ولو در پرده. خوشحالم که دوستای زیادی دارم که مهمونای ناخونده ی همیشگی اتاقم هستن، آدمای مهمی(لااقل از نظر خودم) هر از چند گاهی سری بهم میزنن و نوشته هام رو منتشر میکنن، آدمای مهربونی که واسم مطالب قشنگ میل میکنن تا بزارم و بقیه هم بخونن.از همشون متشکرم. این اتاق بهونه ی خوبیه واسه اینکه تو کرور کرور غصه و غم زودگذر بخندم!

 

 

دیشب اولین بارون اهواز اومد و امروز ولادت عزیزیه که خیلی خیلی بهش ارادت دارم و زیارتش بعد از 5 سال آرزوی هر شب منه. این تقارن ها رو با تولد سه سالگی وبلاگم به فال نیک میگیرم . امیدوارم خدا کمکم کنه تا بتونم سالیان سال صاحبش بمونم وتوش بنویسم. از خودم، دوستام، دغدغه هامون و زندگی که هنوز جریان داره. برام دعا کنین.

نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 10:28 PM توسط سارا.ک.ب| |


Design By : Night Skin