تبليغاتX
اتاق شیشه ای


اتاق شیشه ای

اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!

سلام

شاید واسه شما هم پیش اومده باشه بخصوص اگه دختر باشید،وقتی می خوای تمام آموخته هات رو بکار بگیری، مستقل بشی و به اصطلاح دستت بره تو جیب خودت. نگرانی خودت از اینکه آیا تمام اون درسایی که کیلو کیلو تو مغزت گنجوندی به کارت میام یا نه از یه طرف و استرس خانواده و حرف های از سر دلسوزیشون هم طرف دیگه. جالبه هر کسی هم شور خودش رو میزنه. باباها جنبه ی مالی قضیه رو نگاه میکنن:"مگه پول تو جیبی ات کمه؟" یا" چقدر میگیری؟....من دو برابر میدم ".مامانا هم نگران سلامتی ودرس و این جور چیزان:"مامان جان خسته میشی!" یا" نکنه از درسات وا بمونی؟" خواهر و برادر هم بخصوص اگه کوچکتر باشن که: "اولین حقوق شام دعوتیم دیگه؟!"یا"جیبت پر شد!!! یه نیم نگاهی به ما هم داشته باشی هاااا!!!!!!" تکلیف اونایی که ازدواج کردن هم جداست و ظرافت های خاص خودش رو داره .بحث های دیگه ای پیش میاد که به قول یکی از دوستان تا تو بطن کار نباشی متوجه اش نمیشی!

خوشبختانه با گذشت چند روز از شروع کار، همه چیز روال عادی خودشو میگیره و همه چیز انگار فراموش میشه، تا سر ماه بشه و وای به وقتی که حقوقت چند روزی عقب بیوفته! دوباره روز از نو روزی از نو.

گاهی اوقات که دور هم جمع میشیم راجع به عکس العمل خانواده هامون حرف میزنیم و جالب که گاهی این عکس العمل ها خیلی شبیه به هم میشن. اما در هر حال از دو دسته خارج نیست.یا راضی اند یا ناراضی.اما برخورد مامان سمیه با این قضیه خیلی متفاوت بود.مصداق کامل یه برخورد از نوع سوم... خودت میتونی تو وبلاگ شخصی اش، رقص سایه ها ، بخونی.من که کلی خندیدم شما رو نمی دونم!

نوشته شده در سه شنبه 22 آبان1386ساعت 8:48 PM توسط سارا.ک.ب| |

چند وقته که ازشبکه های عربی تبلیغ های عجیب و غریبی پخش میکنن. شاید دیده باشید. اول یه جنس فوق العاده قشنگ و البته به همون اندازه هم گرون نمایش میدن، از کیف دستی گرفته تا اتومبیل و از بیننده محترم(مشاهدین الگرام) می پرسن :"دوست داری اینو داشته باشی؟" البته قیمتش هم میزنن که الکی دلت رو صابون نزنی و ببینی لقمه اندازه دهنت هست یا نه، بعد ازاینکه آب از لب ولوچه ی بیننده محترم سرازیر شد یه دفعه با یه عکس از بچه های افریقایی حالشو میگیرن! و میگن با این پول میشه چند تا از این بچه ها رو سیر کرد یا چند تا مدرسه ساخت و از این جور حرفا.بعد میگن بیایید به جای خریدن این اجناس گرون قیمت زیبا به بچه های فقیر افریقا کمک کنیم!!!

 

 

کار جالبیه البته تا حد زیادی هم این جور حرکات از این تیپ کشور ها که خیلی هاشون از سیری دارن بالا میارن، بعیده. در خوشبینانه ترین حالتش میتونیم به بحث انسان دوستی اش بپردازیم چیزی که از مدتها طبق فرامین الهی بهش امر شدن، اما خدا میدونه در پس پرده چی میگذره!

 

ما که خدا رو شکر از این جور چیزا بری هستیم. خوشبختانه کشور عزیزمون تو داشته و نداشته به همه کمک کرده! بازم تا کید میکنم به همه جزمردم خودش. ایرانی جماعت هم که خدا رو شکردستش به دهنش میرسه حالا به سختی یا به آسونی (به گفته ی بعضی ها)، البته اگه اوضاع این طور پیش بره خدا میدونه تا چند سال آینده جه اتفاقاتی بیفته. به قول عزیزی که میگفت:"شاید تو چند سال آینده به جای اون بچه های افریقایی ما رو نشون بدن!" ... نظر شما چیه؟!

 

پ.ن: همین مطلب در هادیتونز

  

نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 11:0 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

نمی دونم چه حسی بود که امشب از داروخونه تا خونه رو پیاده اومدم. دقیقا یک ساعت شد. یک ساعت پیاده روی اونم تو مسیری که هیچ کس جرات نداره اون وقت شب از ماشین پیاده شه چه برسه به اینکه پیاده بره!

 

فکر کنم دلیل اصلی اش هوا بود. هوا خیلی خوب شده. از درب داروخونه که اومد بیرون چنان نسیمی تمام تنم رو نوازش داد که احساس کردم سبک شدم.سبک مثل یه برگ پاییزی. آزاد و رها، خصوصا وقتی داشتم از روی پل سفید رد میشدم. خلاصه فرصت خوبی بود برای فکر کردن. اونم برای من که همیشه وقت کم میارم تا یه کم به خود و موقعیتشون فکر کنن. فقط جای یه نم نم بارون خالی بود!

 

تو راه داشتم فکر میکردم چرامدتیه که کارای عجیب و غریب میکنم؟ کنفرانس اطلاعات دارویی ام رو به بهترین نحو ارائه دادم. پیگیر کارای پایان نامه و طرحم هستم. اولین جلسه هماهنگی سمینار تشکیل شد و من کاندید دبیر علمی ام. اما دیروزحرفایی زدم که هستی جون از دستم رنجید و امروز بی دلیل از کسی گله کردم. کمی غرغرو شدم و نسبت به چیزایی که یه زمانی دغدغه ی فکری ام بوده، بی تفاوت. دوست دارم حال اونایی که دوستشون دارم رو تند تند بپرسم و ازشون خبر بگیرم.شیطنت هام کمتر شده و... شاید نگرانم و شاید هم زیادی امید وار... امروزهم که برای تمدید کارت دانشجویی ام رفته بودم. همین که مسئولش پرسید:" سال چندمین؟" انگار از خواب پریده باشم، با تعجب گفتم:"سال آخر؟!" طفلک جا خورد! ومن با خودم فکر کردم که چه زود گذشت!

 

 نمی دونم اسمش رو چی بگذارم اما هر چی هست یه مرحله از تحوله. تحولی که باید بهش جهت بدم! امشب sms ای از یکی از دوستان به دستم رسید . جمله ای از"اوشو"که واسم خیلی جالب بود. "نگرانی هرگز تاسف فردا را از بین نمی برد، بلکه لذت امروز را می گیرد."

نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت 11:31 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

 

مدتیه که رفتم تو نخ چند تا از استادام. رفتاربعضی هاشون نسبت به روزای اولی که اومده بودن عوض شده! بی انگیزگی تو جمله جمله ی حرفاشون موج میزنه و اخلاقشون که باعث ایجاد یه حس بد همگانی نسبت بهشون میشه. رو راست بگم یه جور تنفر از مواجه شدن باهاشون! اما بعضی دیگه دارن روز به روز بهتر میشن. برای گرفتن حقشون دارن می جنگن. انگار باور کردن... قبول کردن که باید باشن و هستن!

 

قبل تر ها فکر می کردم آدما دو دسته اند. یه عده دیر یا زود خودشون رو با شرایط وقف میدن و یه عده  هم نه و هیچ دسته ای هم قابل تبدیل به دسته ی دیگه نیست. اما الان می بینم که نه، اینا قابل تبدیل به هم هستن و اون چیزی که باعث این تغییر رویه مشه همون انگیزه است.

 

نمی دونم ما دانشجویان(البته بعضی هامون) آدمای الکی خوشی هستیم یا استادامون خیلی سخت میگیرن. کیه که قبول نداشته باشه وقتی آدما از نوک قله ی مجازی زندگی شون یه هو به ته دره ی ساختگی ذهنشون سقوط میکنن،ضربه می خورن. اما اینکه آیا بتونن دوباره از جاشون بلند شن بستگی به ارتفاع سقوط داره و این ارتفاع سقوط هم بسته به بگراند ذهنی هر فرد و شاید امیدواریش(شما بخونین الکی خوشیش).

 

اما چی شد که دارم این حرفا رو مسلسل وار تایپ میکنم برخورد یکی از استادام درست در روز مراجعت از تبریز بود. اینکه چه حرفایی رد و بدل شد بماند، اما بعد از اون تماس یکی از همکلاسیام که بیشتر باهاش در ارتباطه باعث شد که اون افکار منفی جای خودشون رو تا حدی به دلسوزی بدن! اما با این حال سختی شرایط آدما و عدم تواناییشون تو آداپته شدن با محیطشون باعث نمیشه که تمام اون نداشته ها( نمی گم عقده ها) شون رو سر دانشجویانی خالی کنن که با چنگ و دندون خودشون رو واسه رسیدن به اون قله نگه داشتن.

 

می خوام فردا برای دلجویی استادم برم. اما میدونم در مقابل حرفایی که می زنم جز تمسخر جواب دیگه ای نمی گیرم. شاید دوباره حرفایی رد و بدل بشه و اوضاع رو خراب تر کنه! نمی خوام واسه خودم بحران بسازم اما بی خیال هم نمیشه بود... چه میشه کرد؟

 

میگن گره کار به دست دانشجوست.اما وجود چند تا دانشجوی با انگیزه تو یه مقطع خاص زمانی کار گشاست؟ تکلیف با اون استادایی که خودشون حرکت خاصی ندارن و نیرو رو هرز می دن چیه؟ قضیه پیچیده تراز اونیه که فکرشو میشه کرد... شاید واسه همینه که هیچکی زحمت فکر کردن به این مسائل رو به خودش نمیده. واسه همینه که بعضی ها ترجیح میدن به جای نقد اطرافیانشون، کنفرانس شناخت فلسفه ی وجودی یهود رو برن... تا بحثم منحرف نشده همین جا تمومش میکنم.

اما سوالم به قوت خودش میمونه؟ حق با من دانشجوست که امیدوارم! می خوام یاد بگیرم و کار کنم یا با استاد که که در قبال عرضه کردن آموخته هاش هیچ دلخوشی ای نداره؟! حق با کیه؟ یا بهتر بگم اشکال کار کجاست؟

نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 1:5 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

اشک تو چشمام حلقه زده. باورش هنوزم برام سخته! واسه همین بود که دیروز دست و دلم به نوشتن نمیرفت. خیلی وقته که میشناسمش.درست از زمانیکه احساس کردم میشه دوست داشت.میشه عشق ورزید اون هم بدون چشم داشت.خدا میدونه که چه خاطرات تلخ و شیرینی رو لابلای شعراش به یاد آوردم و تجدید کردم.

 

به نظر من، قیصر،سهراب زمان بود. این رو بدون اغراق میگم. به همون سادگی و بی آلایشی. سعادت دیدارش از نزدیک همیشه آرزوم بوده اما هیچ وقت میسر نشد. دوستش داشتم و دارم به خاطر روح پاکش. روحی که هیچ وقت در نظرم ذره ای افول نکرد.

 

 عکس از:خبر گزاری مهر

 

به دوست دارانش قول داده بود که "دستور زبان عشق" کتاب آخرش نباشه! که شد!به هر حال و هر تقدیر رفت.به رسم بی وفایی این روزگار. چقدر برای آمدن کلمه ی "مرحوم" و "زنده یاد" جلوی اسم " قیصر" عزیزمان زود بود. خیلی زود بود...

چقدر این شعرش رو دوست دارم.

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

 

 منتظر اولین باران پاییزی ام تا شعر هاش رو دوباره و چند باره زمزمه کنم.روحش شاد و یادش همیشه سبز. همیشه...

پ.ن:

۱.قیصر امین پور پرواز کرد/ طرح چهره قیصر امین پور به قلم حسین صافی

۲.درباره قیصر امین پور

۳.انجمن شاعران در سوگ «قيصر شعر معاصر ايران»

۴.پر می زند دلم به هوای غزل

۵.دستور زبان عشق - آخرین کتاب

۶.آخرين نظر «شفيعي‌كدكني» درباره شعر «قيصرامين‌پور»

۷.در سوگ شاعر همه خوبي ها - هادی خانیکی

۸.رحمت خدا بر قیصر - نیک اهنگ کوثر

۹.سيد محمد خاتمي:قيصر امين پور گوهر تاباني بود كه خوش درخشيد

۱۰.گزارش تصویری / آخرین عکس های مهر از زنده یاد قیصر امین‏پور

۱۱.گزارش تصویری / تشییع پیکر قیصر امین پور

۱۲.و...

نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 9:19 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

 

من برگشتم با کوله باری از تجربه و کلی خاطره که شیریناش بیشتر از تلخاشه! هر بار که میرم سفر احساس می کنم که چند سال بزرگتر شدم. به نتایج جالبی در مورد آدما میرسم. به هر حال حسه خوبیه...به مرور تو پست های بعدی واستون میگم. اولین بار بود که تبریز رو میدیدم.کلی عکس گرفتم که میگذارم.

 

تو راه برگشت، تهران با ماندانا و سارا سری به کافه کنج و کافه 5 عصر زدیم. در مورد اونا هم می نویسم به وقتش.

راستی تا یادم نرفته بگم که میزبانی سال دیگه رو هم گرفتیم. کار سختی در پیش داریم. واسمون دعا کنید.

نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 11:12 PM توسط سارا.ک.ب| |


Design By : Night Skin