اتاق شیشه ای
اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!
سلام سرم خلوت شد! به قول مانینا موهامو باد برد. بالاخره از دستشون راحت شدم. خانم آرایشگر گفت:" اگه می خوای درس بخونی کوتاه کن، اگه نه، بزار بلند شه." منم کوتاه کردم. کوتاه کوتاه! امروز یه شوک نسبتا بزرگ بهم وارد شد. راستش رو بخواین دومین باره که از یه سوراخ گزیده میشم اونم چه گزیدگی شدنی(فارسی رو حال کن!) تا سومیش چی باشه. خدا بخیر کنه، از قدیم هم گفتن تا سه نشه بازی نشه. اما از من به شما نصیحت تا چیزی رو با گوش خودتون نشنیدین، باور نکنین، حتی اگه یه کرور آدم گواهی بدن. مسافرم. باز هم و این بار تبریز. همایش سراسرس دانشجویان داروسازی. یک هفته ای طول می کشه و جالب اینکه بیشتر از اینکه اونجا باشیم تو راهیم! رفت و برگشت با قطار. من، سارا، مانینا و چند تا دیگه از بچه ها. آدمای زیادی هستن که باید ببینم و واسه پایان نامه ام باهاشون مشورت کنم و البته دیدارهایی که با دوستان داروساز تازه میشه. داروسازایی که همه یه جورایی یه پایشون تو کارای تحقیقاتی گیر کرده و داروخونه تو الویت های بعدی زندگی شون قرار میگیره. حضور تو همچین جاهایی خیلی هیجان انگیزه و هیجان انگیز تر اینکه اگه بشه میزبانی سال دیگه با اهواز باشه! گذشته از اون فکر کنم تکلیف خیلی از چیزها تو این سفر روشن بشه. شاید برگشتم این سارایی نباشم که حالا هستم. بهتر و بدترش رو خدا می دونه. دو-سه تا سوژه ناب تو سرم دارم که می خوام پیادشون کنم. تو راه حسابی می پزمشون تا به وقتش روشون کار کنم. می خوام چند تا پست خوب از توشون در بیاد. بگذارین به حساب حرف هایی که مدت هاست تو گلوم گیر کرده. بیشتر از این آمار نمی دم! حس عجیبی دارم... حس یه دونه که جوونه زده!شاید هم داره میزنه!!! تا بعد
چند وقت پیش، وقتی کادوی سارا رو از سوگل گرفتم و باز کردم،راستش رو بخواین جا خوردم. کتابی با قطر متوسط و جلد تیره. دختری که در حال دویدن در تاریکای جنگل، نگاه مضطربی به پشت سر(بیننده عکس) داره. کتاب"زندگی از نو" اثر" کریستیان بوبن" و ترجمه ی "ساسان تبسمی". در صفحه ی اول نوشته شده: یک تخت از پرتو نور، یک صندلی از سکوت یک میز چوبی از امید، همین و بس: این اتاقکی است که روح، مستاجر آن است. چند روزی طول کشید تا شروع کردم به خوندنش و چند هفته ای که به نثرش عادت کردم و حالا ... متن عجیبی داره. با بیم و امید به خوندنش ادامه میدی. هر جمله رو باید سه بار بخونی تا مغز کلام رو پیدا کنی و این یعنی تفاوت. کیه که ندونه من عاشق چیزها و آدم های متفاوتم... سارای عزیزم متشکرم. و حالا بهترین سطر های کتاب از دید من: *چه قدر دوست دارم به آن هایی عشق بورزم که می بینم شان.خدایا پس چرا این اندازه از هم غافل اند؟ *با ترازویی به ظرافت آن چه گوهرفروشان به کار میبرند، می نویسم. تاریکی را در یک کفه و نور را در کفه ی دیگر آن قرار می دهم. تنها یک گرم نور هم وزن با کیلوها تیرگی است. *آنهایی را که عادت کرده ایم "نزدیکان خود" بخوانیم:خدایا که گاهی چقدر از شایستگی این نام به دورند! *مغروران،فروتنی را به من آموختند، بی قراران صبوری را، بدکاران درستی را و سر انجام نوادری که روح بی آلایشی دارند به من آموختند که از قلوبشان معماهای مرئی و نامرئی هستی را بخوانم، به سهولتی که یک نوزاد، جهان را ازچهره ی مادرش می خواند. *تنها زمانی خوب خواهیم نگریست که نگاه مان جست و جوگر حقیقت نباشد. *حقیقت روی زمین به آینه ای شکسته می ماند که هر تکه ی کوچکش تمام آسمان را منعکس می کند. *باران می نویسد، مثل بچه ای که بر صفحه ی دفترش دراز کشیده باشد و بنویسد، با خطوطی مورب، آرام و دقیق. * هیچ چیز آرامش بخش تر از حقیقت نیست. * بسیاری از نویسندگان را با قرار دادن آثارشان درون جعبه های مقوایی که به زیرزمین انتقال می دهم، به خاک می سپرم و به این ترتیب قلبم با کتابخانه ام سبک بارتر می شود. * برخی از زوج ها، وادارمان می کنند آنها را دیوانگانی بی انگاریم که هر یک اطمینان دارد پرستار دیگری است. * مپندارید که نیکوکار،فرزانه ویا حتی با فراستم. فقط به آنچه دیده ام اعتماد کنید، چون آن را به درستی دیده ام. در پایان خوندن کتاب رو به تمام دوستان توصیه می کنم. حس خوبی میده!دیدی متفاوت. سلام رمضان امسال هم گذشت. گرچه امسال نتونستم مثل سال های گذشته ازش نهایت استفاده رو بکنم اما تا دلتون بخواد "التماس دعا" گفتم و محتاجیم به دعا شنیدم! این روزا خیلی نا آرام شدم. انگار در پی آبم ! آبی که شاید توی کوزه کنار دستم باشه و هست! آرامشی که فانوس به دست تو روز روشن دنبالشم ... اما ایمان دارم به هدفم و اون نقطه ی روشنی که از دور می بینم. کور سوی امیدی که واسه رسیدن بهش هر کاری لازم باشه میکنم و از هر کسی که لازم باشه می گذرم حتی خودم... ایمان دارم به خودم. به هدفم و به خدایی که در این نزدیکی است... میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده تو اضطراب عشق و گناه بی اراده بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره... یک شب به باد میره وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه هر چه محال میشد با عشق داره میشه...انگار داره میشه عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه است از لحظه های حوا...هوا میمونه و بس مترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه... از نو نوشته باشه وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره ترسیده بودم از عشق عاشق تر از همیشه هر چه محال میشد با عشق داره میشه...انگار داره میشه **پ.ن: کی میدونه شاعر این شعر کیه؟ سلام نوشته هاشو می خوندم اون موقع ها که واسه روزنوشت می نوشت! اما بر خلاف قورباغه باز بهش حسودیم نمیشد که جامو تنگ کرده باشه یا ....، لذت می بردم و می خندیدم. این ریز بینی ها و درشت انگاری هاش واسم جالب بود و هست. حالا هم که هر از چند گاهی یه سرکی به وبلاگش می زنم. گرچه فکر میکنم چند تا از سوراخ های نمکدونش گرفته! اگه تا حالا نشناختین عکسش این زیر هست. اگه بازم نشناختین بقیه ماجرا رو بخونین. اون شب به لطف!!! یه دوست مشترک آن شد و دست داد یه چند خطی حرف زدیم! چیزی نگذشت که دیدم ای داد بیداد دست به یکی کردن واسه سر کار گذاشتن و دست انداختن من؟! شوخی یا جدی شو خدا عالمه.اون شب که گذشت اما گذاشتم سر یه فرصت مناسب از خجالتشون در بیام( شوخی کردم نکنه خدایی نکرده جدی بگیرید) تا اینکه قورباغه باز مطلبی در موردش زد! منم تا دیدم تنور داغه نون رو دو دستی چسبونم و در حالیکه اصلا منتظر عکس العمل نبودم جوابی داد که خوندنش خالی از لطف نیست. اینجا بخونین و اگه بعد از خوندنش به کلمه دست آلرژی پیدا نکردید خبرم کنین تا برای جبران ضعف سیستم ایمنی تون دارو تجویز کنم.(به حق کارای نکرده) یه چیزی هم از من به شما نصیحت،با طنز نویس جماعت شوخی نکنین. بخصوص اگه از جنس "انگار نه انگار"یش باشن! سلام قصد ناله ندارم اما دلم عجیب گرفته. گوشیمو برداشتم و به هر عزیزی که میدونستم امشب دستی به سوی خدا میبره اس ام اس التماس دعا فرستادم. بعضی هاشون جواب دادن و بعضی دیگه.... آدما چه زود عوض میشن! خودم رو میگم پارسال این موقع کجا بودم و امسال کجا. خیلی چیزا عوض میشه.اونقدر سریع که حتی فکرش رو هم نمی کنی مهم اینه که رو حماقت های بچه گونت پافشاری نکنی و ببینی اونچه رو که باید ببینی. خوب که نگاه میکنم حس میکنم که انگار دیگه نمیتونم خوب نگاه کنم. چشمامو بستن! خودم بستم و عجیب هم تو بسته بودنشون پافشاری میکنم. انرژی ام داره هدر میره و صرف آدمایی میشه که خودم بهتر از همه میدونم ارزشش رو ندارن. دارم از خودمم وامیمونم و شکی که مثل خوره به جونم افتاده. میدونم اشتباه میکنم و هر روز هم تکرار... تکرار... بزرگتر از دیروز... خدایا نمی دونم چه خطایی کردم یا نفرین کی اینطور دامن گیرم شده؟! فقط ازت میخوام که کمکم کنی. مثل همیشه. خدایا آرامشی عطا کن که در سایه ی اون بتونم راهی روکه تا اینجا به لطفت اومدم به سلامت به پایان ببرم. خودت میدونی که جز تو هیچکس رو ندارم. نجاتم بده از شر راهزن ها و فریب کوره راهها....آمین. عاشق این چند تا سوره ام...یه جورایی دلم رو قرص میکنه: رب اشرح لی صدری و یسرلی امری وحلل عقده من لسانی وفقهوا قولی اگه تو این شب های عزیز دلتون شکست و قطره اشکی... به یاد من هم باشین. و حالا ادامه ماجرا... نمی دونم از خوش شانسم بود یا بد شانسیم که ما رو از هم جدا کردن! هستی و شیوا با هم و من هم تک تنها. همین باعث شد که دست و بالم یه کم باز بشه و بتونم تو همه بخش ها یه سرکی بکشم و بعضی جاها رو هم دو – سه بار برم. قرص سازی،کپسول پر کنی، شربت سازی، نیمه جامدات(کرم و پماد) ، دراژه ، بسته بندی وآزمایشگاهها که تو برنامه بود علاوه بر اون یه سری هم به شیاف سازی وجوشان زدم. خودتون که منو میشناسین یه جا بند بشو نیستم که..... همه چیز تازه و هیجان انگیزه و من هم مثل ندید بدیدا. توضیح همشون خیلی سخته. همین الان تو گزارش کارشم موندم اما سعی میکنم نکات تیپیک هر بخش رو بگم!لازم به ذکره که در هر بخشی رو باز می کنی، یا باید رو سکوی مخصوص بشینی ورو کفشی پلاستیکی بپوشی یا از خط قرمز رد بشی( از اصول همون GMP که گفتم). توبخش قرص سازی همه جا سفیده و انگار غبار آلود. چند اتاق؛بزرگ و کوچیک و هر اتاق مخصوص یه ماشین. دیگ های بزرگی که چند تا آدم توش جا میشن و گرمخونه هایی که درشو که باز کنی خیس عرق میشی.... تو بخش شربت سازی هم تا چشم کار میکنه دیگ و دیگچه است و لوله. دیگ های دو جداره ای که از پایین به جریان آب و بخار وصل میشن و لوله هایی که به جای آب توشون شربت جریان داره. کرم سازی هم چیز جالبی نداشت جز درب اتوماتیک دیگ ها که با اون همه هیبت، با فشار یه دکمه پایین و بالا میشد. (بین خودمون باشه) چند بار قایمکی با دکمه ها بازی کردم. وارد بخش جوشان که میشی حس میکنی تمام مخاط های بویایی و چشاییت دارن می جوشن! اون روز به اندازه یه عمر ویتامین ث نوش جان کردم اونم از راه بینی! شیاف سازی هم که... موقع دیدن مراحل ساختش یاد بچگی میوفتی، تب و شیاف استامینوفن. چه دردی داشت! بخش بسته بندی، بوی فویل و نایلون. فویل میاد قرص میگیره پرس میشه.همین! اونقدر سرو صدای دستگاهها زیاد بود که بیشتر از ربع ساعت نمی تونستم تحمل کنم. بیچاره اون کارگرهایی که از صبح تا شب اونجان. آزمایشگاهها هم که مثل آزمایشگاههای دانشکده ی خودمون بودن با این تفاوت که اونجا کسی جرات حرف زدن نداره ! سکوت...صدا فقط صدای ظروف بود. انبارها هم که تا چشم کار میکرد ماده دارویی بود.جامد و مایع . تو بسته های مختلف با برچسب های رنگی و انبار داروهای روان گردان که تو یه اتاق قفسی زندانی شدن! آخرش هم با یه امتحان سخت و چند تا عکس یادگاری تموم شد... اما خاطره اش، فکر نمیکنم روزی برسه که از ذهنم خارج بشه. خاطرات کارآموزی صنعت (۱): تهران-قلهک-داروسازی حکیم. پ.ن: کلی مطلب تو ذهن و دلم تلنبار شده. به یه دوست هم قول دادم که واسش بنویسم.دلم تنگ شده. از طرفی روزام خیلی کوتاه شدن! میخوام بیشتر بنویسم و بخونم اما... یه جعبه مدار رنگ ۴۸ تایی از تهران گرفته ام که انگیزه بشه واسه دوباره کاریکاتور کشیدن اما... قول میدم از پست بعدی هم عکس بگذارم. فعلا... 



| Design By : Night Skin |






