تبليغاتX
اتاق شیشه ای


اتاق شیشه ای

اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!

سلام

 

می خوام چند بخشی رو در مورد این 40 روز دور از خونه بنویسم. سعی میکنم ته مایه طنز داشته باشه تا زیاد کسل کننده نباشه.البته اگه دوست ندارین میتونین بنویسین. قول نمیدم دیگه ادامه ندم! اول از همه از کارخونه داروسازی شروع میکنم. نا سلامتی دلیل عمده ی سفرم کاراموزی کارخونه بود. میریم که داشته باشیم...

 

از در که وارد میشی بوی دارو مشامتو نوازش!!! میده بخصوص اگه اون روز ساخت شربت ب-کمپلکس  داشته باشن. نه خیلی جلو رفته بهتره یه کم نوارو برگردونم...

 

از در که وارد اتاق نگهبانی شدیم چند دقیقه ای معطلی داشت تا با کار گزینی هماهنگ بشه. چشمتون روز بد نبینه مسئول کارگزینی آقای نسبتا" مسنی بود که خیلی ادعای صمیمیت میکرد. وقتی داشت حرف میزد معلوم نبود با خودشه یا طرف مقابل یا تلفن! اول بسم ا... سه تا اسم قشنگ رومون گذاشت! به من گفت بلدرچین (خب تلفظ فامیلم یه کم واسش سخت بود)؛ به هستی گفت تو اولین هستی ای هستی که به این سن رسیدی! همه هستی ها کوچیکن!طفلکی شیوا رو هم شست،وقتی فهمید در شرف عروس شدنه گفت کدوم بیچاره ای رو خر کردی. خلاصه دردسرتو ندم که یک ساعتی وقت ما رو گرفت تا مجوز رو صادر کرد و ما راهی بخش تولید شدیم.

 

اولین کار در بدو ورود عوض کردن لباسامون بود. بگذارین اول در مورد اصول GMPکمی توضیح بدم .GMPعبارت است از یه سری قواعد و اصول که رعایت کردنشون خیلی خیلی خیلی خوبه. ما هم خیلی خیلی خیلی تلاش کردیم که رعایت کنیم اما نمی دونم چرا هر تکونی که می خوردیم ازمون میپرسیدن"GMP تون کجا رفته" ما هم به شوخی جواب دادیم :"زیر پامونه".

 

خلاصه روپوش پوشیدیم و یه راست رفتیم تو اتاق مدیر تولید. انتظار داشتیم یه آقای  کاملا محترم و خشک بدون هر گونه انعطاف همون طور که از اسمش بر میاد؛ جلومون ظاهر بشه که با اولین سلامش همه ی تصوراتمون نقش بر اب شد. یک آقای  خنده رو،خوش برخورد؛کاملا مرطوب و منعطف!!! هر چی اندر کمالاتش بگم کم گفتم. کلی مشکلات سرش ریخته بود اما این نیشش خدایی بسته نمیشه. چه مرد نازنینی. امیدوارم هر جا هست خوش باشه و خندون. میگفتن علاوه بر مدیر تولیدی تو داروخونه هم کار میکنه. دانشجوی هم بود و همزمان PhD هم میخوند. خلاصه از اون تیپ آدمایی که یه سر داشت و هزار سودا...

 

بعد از حدود سه ساعت یه ریز فک زدن (که البته تقصیر خودمون بود؛ مستمع صاحب سخن رو...بله) برنامه ای ریخت که وجب روغن روش بود. فقط 4 روز بخش قرص سازی ! چه بید... اونجا بود که به عمق فاجعه پی برده و قید هر گونه گشت و گذار رو زدیم .

 

نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 0:56 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

من بر گشتم! به همراه ماندانا و هستی.دیروز عصر و بدین سان سفر ۴۰ روزه ام به پایان رسید اونم به خوبی و خوشی.تجربه ی خوبی بود. چی دارم میگم از خوب هم بهتر بود.عالییییی.اولین بار بود که اینقدر طولانی از خونه دور بودم و حس استقلال که البته نسبی بود. آدمای رنگارنگ،جاهای جدید و خلاصه کلی اتفاق که گوشه ی ذهنم یا تو حافظه ی دوربینم ثبت شده.خیلی ها رو دوست داشتم ببینم و دیدم و چند تایی هم موند واسه بعد! آخرشم که به عروسی بهترین دوستام ختم شد و چه خاتمه ی خوب و متفاوتی.میگم واستون فقط یه مشکل هست که نمی دونم از کجا شروع کنم؟! چند روزی طول میکشه تا این فایل های ذهنم رو طبقه بندی کنم.

راستی یه خبر خیلی جالب، بزرگمهر عزیز هم بالاخره صاحب سایت شد. فرمت جالب داره و اسمش خیلی متفاوته. حتما یه سری بزنید.امیدوارم موفق باشه و شاد مثل همیشه  و طرفداراش رو کمی بیشتر تحویل بگیره.

حسابی ریفرش شدم و آماده برای یه شروع طوفانی.حجم وسیعی کار در پیش رو دارم و خدای بزرگی اون بالا سر. می دونم که به برکت این ماه عزیز هم که شده کمکم میکنه. دیگه نمیگذارم هیچ چیزی جلوی راهی که انتخاب کردم رو بگیره. پس فعلا...

نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 1:38 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

فردا دارم میریم لاهیجان. من، سوگل، سارا و ماندانا.عروسی مریم و ناصر! باورش واسه خودمونم سخته. رابطه ای که چقدر قشنگ جلوی چشمامون شکل گرفت و حالا یه سر انجام خوش. این روزا همش در حال دویدن بودم. یه دستم خرید عروسی بود و دست دیگه پایان نامه. خلاصه کلی خسته شدم ولی تموم شد. همه چیز کما بیش ردیفه تا خدا چی بخواد.چهارشنبه تهرانم و جمعه پرواز به سمت اهواز.

پست بعدی رو از خونه آپ میکنم. کلی حرف واستون دارم.تا جمعه شب...

نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 8:42 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

اولین باره که تو این شلوغ بازار وقت شد یه سری بیام کافی نت!!! هستی امروز صبح رفت شمال تا دو سه روزی رو با خانواده حال کنه. منم یه کم به کارای عقب موندم برسم. میرم سراغ خبرا...از آخرین باری که وبلاگم رو آپ کردم کلی اتفاقات ریز و درشت واسم افتاد که از آخریش شروع میکنم.

امروز شیوا رو دیدم. با هم رفتیم "کافه کنج"...فضای کلاسیکی داره و علیرغم کوچیکیش خیلی دنج و قشنگه.خلاصه از اون جاهایی که اگه پا بده دوست دارم هفته ای یه بار رو بیام. بعد هم یه کمی تو "پارک لاله" قدم زدیم و خلاصه خیلی خوش گذشت.خصوصا اینکه کلی پشت سر دوست مشترکمون حرف زدیم البته همه اش ذکر خیر بود. دختر خوبیه،شیوا رو میگم و مطمئنم از اون گرافیست های موفق میشه اگه خودش بخواد.

مهناز هم که تبلیغات نمایشگاهش رو شروع کرده. الهی..(تكيه كلام خودشه) چقدر دوست دارم برم یه سری ببینمش. خدا رو چه دیدی شاید به سرم زد و... البته این کار خونه لعنتی بدجور دست و پای ما رو بسته! یکی نیست بگه خوبه واسه خاطر همین کارخونه است که الان تهرانیا؟! به هر حال تراک نمایشگاهشو -كه قسمتي از يكي از بهترين كارشه و الان رو ديوار اتاقم خودنمايي ميكنه!- میگذارم این پایین. هرکی تونست بره و فیض ببره. مهناز جونم موفق باشی و شاد در کنار آقای خوش صدا.

پوستر نمايشگاه مهناز جون

يكي از دوستاي عزيزم رو هم ديدم.درست وقتي كه انتظارشو نداشتم. اين جور ديدارها فرصتيه واسه اينكه  دو سه ساعت هم كه شده به هيچ چي فكر نكني. فقط بشنوي.همين!

خب نوبتي هم كه باشه نوبت خبر هاي كار آموزيه... اين كار آموزي ۲ داره بد جور بد ميگذره بعد از اون همه حالي به هولي كارآموزي۱ .حالا داره از دماغمون در مياد.بعد از اون بحث اساسي با مسئول آزمايشگاه... ديگه خوش ندارم يه روز هم اضافه تر برم. ان شاا... هفته ي ديگه تموم شه بره پي كارش. برگشتم اهواز يه پست كامل رو مي خوام در مورد دنياي صنعت داروسازي بنويسم. يه جوري كه حوصله شما هم سر نره!

پايان نامه ام هم كه فعلا رو هواست تا چي بشه و خدا چي بخواد. البته خودم هم خيلي اميدوارم بخصوص اينكه ميدونم دوستاي خوبي دارم كه واسم دعا ميكنن.

ديگه...ديگه هيچي... امشب شب عزيزيه. گوشه گوشه شهر دارن شيريني و شربت ميدن.مردم خوشحالن ... حسه قشنگيه كل راه رو مي خوام تا خوابگاه پياده برم. كاش يه نم بارون ميومد...

قعلا... باز هم ميام...

نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 7:42 PM توسط سارا.ک.ب| |


Design By : Night Skin