اتاق شیشه ای
اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!
آقا! اجازه! یه سوال داشتیم: ما کلاس اولیا که هر روز تو مراسم صب گاه ده تا زنده باد مرده باد می گیم، وقتی بزرگ شدیم می تونیم آدمای دیگه رو دوس داشته باشیم؟ "یغما گلرویی " از کتاب "اینجا ایران است و من تو را دوست می دارم" سلام دنیا پره از آدمای خود خواه. اونایی که جز خودشون هیچ کس دیگه ای رو نمی بینن. شاید هم فی النفسه خود خواه نباشن و به مرور زمان به این نقطه رسیده باشن. شایدم فکر میکنن کسی دوستشون نداره یا لااقل به خاطر خودشون دوستشون نداره. تا اینجای قضیه عادیه، مصیبت از اونجایی شروع میشه که یکی بهشون علاقه مند بشه و بخواد ابراز محبت کنه. اونوقت که یه مسیر یه طرفه شکل میگیره، مسیری که مقصدش شکسته شدن دل عاشقه! گاهی اوقات فکرم رو هدر میدم! آره ، ذهنی که باید تماما در گرو فعالیت های روزانه ام باشه، بخشی از اون صرف فکرهای بی سر و ته میشه. فکر به چیزا و کسایی که گرچه هنوز هم از صمیم قلب و بدون هیچ دلیل خاصی دوستشون دارم، اما اعتراف میکنم که ارزش این همه انرژی گذاشتن رو ندارن. گنگ حرف زدم و اینجا اتاق شیشه ایه! می دونم. اما این یه مورد رو استثنا" از من بپذیرین. امروز شک کردم واین اولین باره که شک می کنم! به خودم. به احساسم و به ... مونا اس ام اس جالبی واسم زد که ارتباط عجیبی با حال و هوام داشت: منتظر باش اما معطل نشو تامل کن اما توقف نکن صریح باش اما گستاخ نشو بگو آره اما نگو حتما بگو نه اما نگو بعدا" و من این جمله رو بهش اضافه کردم که : همیشه یه گوشه ی ذهنت یه جای خالی واسه آدما نگه دار(یه درصد خطا) حتی واسه عزیز ترین کسات. می خوام آزاد باشم از این رشته هایی که خودم به دور خودم تنیدم. دارم کم کم قربانی قضاوت های یکطرفه ی خودم میشم، می خوام تا گره ی احساسم کور نشده خودم رو نجات بدم .نجات بدم از این تعهد های کور بچگانه. خدایا مثل همیشه کمکم کن. سلام اگه از بیمارستان شفا به سمت دانشکده داروسازی حرکت کنی، به محض اینکه وارد محوطه شدی و آزمایشگاهها رو رد کردی، اگه بخوای از درب پشتی وارد دانشکده بشی ، اولین چیزی که دو طرف دالون زرد توجه ات رو جلب میکنه درختان شاتوت اند. درختایی که تا پیش سوله کشیده شده اند. همگی سبز با توت های قرمز و درخشان. قدمتشون به چند سال پیش بر میگرده ؟نمی دونم! اما می دونم که تو این فصل سال از جاذبه های توریستی دانشکده ی ما میشن. خیلیا راهشون رو از این طرف کج میکنن تا یه حالی به خودشون و یه تکونی به درختا بدن. بگذریم که بعضی هاشون به خاطر یه دونه توت رسیده چه بلاهایی که سر خودشون و درختا نمیارن! خودم شخصا چند تاییشون رو از اون بالا پایین کشیدم،البته خواهرانه!!! صحنه های جالبی هم از گردهمایی اساتید در آن مکان دیده شده که... بماند.(ما محرم اسراریم) میگن بچه ها تو خوابگاه چه شربتها و مرباهایی که با همین توتا درست نمی کنن ،ما که ندیدیم ولی وصفشون رواین ور و اون ور زیاد شنیدیم. یک هفته ای میشه که یه روز کاری شلوغ رو با خوردن چن دونه توت قرمز آبدار به پایان می رسوندیم. من و سوگل و مینا و چه لذتی داشت خوردن میوه تازه از روی درخت(بدون شستن). نشون به اون نشون که به خاطر همین از بعضی کارامون !!!جا موندیم اساسی. سوگل طفلک که از هفت روز هفته،هشت روزش توسط یکی از اساتید محترم در حال توت خوری روئیت شده. لبخند کنار لب دکتر گویای این سوال است که:" اینا کی می خوان بزرگ شن؟" مینا هم که مثل این ندید بدیدا.می خوام بهش پیشنهاد بدم یه قلمه توت برداره بره تو دانشکدشون – داندانپزشکی – بکاره. گرچه این موجودی که من می شناسم باغ شاتوت هم اونجا باشه بازم می یاد اینجا، کیه که ندونه به خاطر سوگله. من هم که حسابم جداست، دیدم تو هیچ شرایطی واسه دیگرون عجیب نیست.اونجا که جای خود داره. اگه نباشم ونخورم جای سواله. به هر حال اگه خواستین و تونستین بیایین.اینقدر زیاده که به همه میرسه. البته الان دیگه تبعیض نژادیه. فقط قد بلندا می تونن بخورن! کلاه ایمنی هم فراموش نشه. قبل از چیدن و خوردن یه نیم نگاهی هم به بالا سرتون(نوک درختا) بندازین، تجربه نشون داده یکی از آقایون ورودی های پایین همیشه اون بالاست و هر آن احتمال سقوطش روی کله مبارک میره. اگه از همه این مسائل جون سالم به در بردین...نوش جان! سلام این روزا حجم وسیعی از کارهای عقب افتاده و میان ترم های نا خواسته رو سرم ریخته، تو این گیر و دار توسط دو تا از دوستان بلاگرم :مجید و علی به نوشتن در مورد آرزوهام دعوت شدم. به خاطر احترام زیادی که واسه خودشون و خواستشون قائلم به آنتراکم خاتمه میدم و می نویسم. البته اینو بگم که ازشون خیلی ممنونم چون باعث شدن تو این گیر ودار خیلی چیزایی که فراموشم شده رو دوباره واسه خودم یادآوری کنم. خب خوشبختانه همیشه همگام با رشد فکری و جسمی ام سقف آرزوهام هم بلندتر شده و آرزوهام دست نیافتنی تر!!! کودکی: اگه از زنده شدن عروسک هام و زندگی تو شهر باربی ها بگذریم. اند آرزوهام این بود که دستم به شکلات های سر یخچال برسه! البته کمی که بزرگتر شدم متوجه شدم که با گذاشتن یه چارپایه میشه به این مهم! دست یافت. بعدش سقف آروزهام شد اینکه زودتر بزرگ شم، به مدرسه برم و بتونم کتاب بخونم. دیری نگذشت که متوجه شدم مامان میتونه این کار رو وقت خواب واسم انجام بده. اونم با کیفیت بهتر! البته آرزوی رفتن به مدرسه وسپروندن روز با دوستای خیالیم باهام بود تا اینکه پام به مدرسه رسید. بگذریم... نوجوانی: اگه از همسفر شدن با شازده کوچولو بگذریم! اولش دوست داشتم یه شاعر نقاش ویالونیست بسکتبالیست دوبلر بشم. البته بعدا فهمیدم که اینا یه جورایی جمع اضداده. این شد که همون درس رو دو دستی چسبیدم.در این زمان سقف آرزوهام این شد که یه صندلی تو دانشگاه داشته باشم. اون موقع فکر می کردم اونجا لازم نیست این همه کتاب بخونم!!! به زودی به این آرزوم هم رسیدم و فهمیدم ه زهی خیال باطل. قطر کتابا دو برابر که خوبه چندین برابر شد. جوانی: دامنه ی آرزوهام طولی و عرضی زیاد شدن! سعی میکنم چند تا دست به نقداشو بگم. سقف آرزوهام اینه که دیگه موضوعی واسه حرص خوردن و متاسف شدن تو دنیا وجود نداشته باشه. از همه نظر... همه نظر سقف آرزوهام اینه که یه جایگاهی تو صنعت داروسازی داشته باشم. فرمولاسیون جدیدی بسازم و دارویی وارد مونو گراف کنم( خدا کنه تو پایان نامم نمونم و طرح هام به جایی برسن؟!) سقف آرزوهام اینه که هر کاریکاتوری که دوست دارم و سوژش به ذهنم میرسه به راحتی آب خوردن، بکشم. سقف آرزوهام اینه که 1 ماه کنار دریا رست رست به هیچ چیزی جز خودم و زندگی فکر نکنم تا مخم یه هوایی بخوره(البته من شانس ندارم یه وقت دیدی وسط استراحت یه سونامی ای رخ داد). سقف آرزوهام اینه که اونی که خیلی دوستش دارم هم یه ذره منو دوست داشته باشه و اینو بهم بگه و اونایی که یه ذره هم دوستشون ندارم پاشو نو از زندگیم بگذارن بیرون! چون دارن بد جور رو نروم اسکی میرن. سقف آرزوهام اینه که... .......... اینا چیزایی هستن که میدونم نه با گذاشتن چارپایه زیر پا و نه تلاش بیش از حد، نمیشه بهشون رسید شاید نیاز به نیروی ماورایی واسه تحقق آرزوهام دارم. می بینین آدما هر چی بزرگتر میشن آرزوهاشون هم سخت تر میشه. واسه همینه که بعضی شب ها به آسمون خیره میشم تا شاید با سقوط یه شهاب معجزه ای رخ بده. کاش بچه بودم و زود زود به آرزوهام می رسیدم. اون موقع ها چقدر قانع بودیم. اما خودمونیم دنیای واقعی با همه تلخی هاش یه چیز دیگست.نه؟ مفتخرم که این افراد رو به ادامه بازی دعوت کنم :(البته عده دوستام بیشتر از این حرفان اما خب اینا دیگه گلچین شدن) ماندانا ،سمیه، مریم، مریم کوچولو،مهناز جون، شقایق،مهدی، پوریا عالمی و هادیتونزی ها(خصوصا هادی). چرک نویس هام گم شدن! من موندم و کلی حرف اتفاقایی که بی وقفه می افتن وچیزهایی که هضم نمی شن این روزا بیشتر ترجیح میدم گوش بدم تا حرف بزنم و نگاه که درگیرشم هنوز اما قولام یادم نرفته تا این سیب سرخ رو گاز بزنین من بر گشتم این یه آنتراکه یه آنتراک فقط واسه خودم!


| Design By : Night Skin |






