تبليغاتX
اتاق شیشه ای


اتاق شیشه ای

اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!

الان که دارم این چیزها رو می نویسم .بیرون هوا بارونیه! یه بارون کم سابقه، تو این وقت سال اونم با این شدت. مایه تعجبه!!!

 

اما عشقی که نسبت به قطره قطره بارون دارم باعث شده که این تعجب جای خودش رو به حسی بده که هیچ وقت واسم قابل توصیف نبوده و نیست. حسی که باعث میشه پنجره رو باز کنم و ساعتها به قطره های بارون خیره بشم. من عاشق بارونم. عاشق بارون.

 

چقدر زیباست. چه آهنگ دلنشینی داره. انگار صدات میکنه... باید بری و خودت به دستش بسپاری.من همیشه تسلیم بارون ام. مسخم میکنه و فکر... فکری که رشته اش با هر رعد و برق پاره میشه و دوباره با آهنگ بارون جون میگیره و آرزویی که هر بار با اومدن بارون واسم یادآوری میشه، اینکه یه روز زیر بارون تمام شهر رو قدم بزنیم... و این آرزو میمونه تا اون پایش پیدا بشه! کسی که مثل خودم عاشق بارون باشه.

 

امشب تا دیر وقت بیدار میمونم. خدا می دونه فردا، خورشید یا بارون؟! کدوم حاکم میشن... می خوام فکر کنم! به خودم، به او و به فردا... زمان هم می گذرد. من عاشقم.

نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت 2:6 AM توسط سارا.ک.ب| |

باریکه ی خمیر روی برس

و من برای رقصیدن مسواک در دهانم می خندم

وقت خواب است!

نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 2:30 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام 

 

میلی از انجمن کاریکاتور تبریز دریافت کردم که 7 آوریل مصادف با 18 فروردین روز جهانی کارتون و کاریکاتور رو تبریک می گفت.برای اطمینان سری به تقویم زدم و دیدم  کنار این روز نوشته شده، روز جهانی بهداشت. حالا خودتون رابطه این دو رو پیدا کنید. نه؟! نگین هیچ ارتباطی وجود ندراه چون من می خوام بگم که داره. خیلی خوبم داره!

 

راستش کاریکاتوریست ها هم یه جورایی برای بهداشت  انسانها تلاش می کنن، منتها از نوع بهداشت روانی. این که اشکالات افراد رو بصورت طنز و با اغراق به نمایش می گذارن یعنی ما تفاوتهایی داریم که شاید از دید خودمون پنهان هستن. اینکه با زبان شیرین تصاویر به کند و کاو در مسائل و مشکلات جامعه و مردم می پردازن یعنی باید برین و رفعش کنین. اینکه پشت سر هر  طرحشون یه مفهوم شیرین یا تلخ نهفته یعنی برین حلش کنین. کشفش کنین.

 

خیلی ها هنوز که هنوزه معتقدن کاریکاتور یعنی به سخره گرفتن انسانها و کاریکاتوریستها نژادی هستن که به دنیا به چشم بی خیالی نگاه میکنن و هیچ چیزی واسشون اهمیت نداره. اما من می خوام بگم نه اتفاقا کاریکاتور یعنی نقد، یعنی بزرگنمایی خوبی ها و بدی ها و کاریکاتوریستها دقیق ترین و موشکاف ترین آدم های زمین هستن. هدف کاریکاتور همیشه نشوندن لبخند روی لبها نیست، گاهی کاریکاتوریست وقتی از کارش راضی میشه که بتونه قطره اشکی رو در بیاره!

به هر حال کاریکاتور کشیدن کار سختیه، بخصوص واسه اونایی که مثل من همیشه با عجله و شاید سطحی از کنار مسائل میگذرن و یا اونایی که عادت ندارن به جز خودشون به چیزای دیگه ای فکر کنن.

 

از همه اینا که بگذریم، کاریکاتور با تمام سختی ها و سنگ اندازی ها داره به پیش میره ، روز به روز جای خودشو بیشتر و بیشتر در دنیا باز میکنه و کاریکاتوریستها علیرغم پرداخت هزینه های سنگین( اعم از مالی و جانی) به کار خودشون ادامه میدن. خیلی هاشون در کنار کاریکاتور شغل دیگه ای دارن یا اصلا تحصیل کرده رشته ی دیگه ای هستن. هیچ جا ازشون تقدیر نمیشه، تو هیچ برنامه ای دعوتشون نمی کنن، و... اما دست از کارشون بر نداشتن.همه این ها فقط یه معنی میتونه داشته باشه.عشق به کاریکاتور.عشقی که برای خودم هم تا زمانی که در یکی از جلسات هادیتونز شرکت نکرده بودم ، مجهول بود. کاش لااقل روزی بهشون اختصاص داده میشد.

تقویم رو باز میکنم و زیر عبارت" روز جهانی بهداشت" مینویسم" روز جهانی کارتون و کاریکاتور".

 

کاریکاتور ها، کاریکاتوریستها و علاقه مندان به کاریکاتور روزتون مبارک.

 

اینجاها آمده است:

۱.هادیتونز

۲.تبریز کارتون

 

نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 3:4 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

 

 

مختار، خاتون، مرحب، خاور،علی، بی بی و... "سفر" نوشته ی محمود دولت آبادی.

 

بعد از مدتها دوباره رفتم سراغ خوندن رمان! اونم "سفر"چند ماه پیش خریدمش. بعد از خوندن " کلیدر" البته تا جلد هشتم، " سلوک"، " جای خالی سلوچ"، " مادیان سرخ یال" و " روز و شب یوسف" ، "سفر" رو خریدم اما نخوندم!!! خب اون موقع دلایل خاصی داشتم که یکیش دلزدگیم از خوی حیوانی آدمهای داستان های دولت آبادی بود.

به هر حال "سفر" از جمله معدود کتاباییه که چندین ماه نخونده تو کتابخونم موند، آخه من عادت ندارم کتاب نخونده رو تو کتابخونم بگذارم. به هر حال بالاخره رفتم سراغش... با ولع...و خداییش هم چسبید.

 

بگذریم که دوباره همون خوی حیوانی، دوباره زنان ناچار، دوباره مردان در جستجوی زندگی بهتر، دوباره ترک یار ودیار بی بازگشت ، دوباره....و مثل همیشه جذاب!

  

دولت آبادی خونای حرفه ای می دونن من چی میگم.  شاید بهتر بگم که همه اینا جزیی از ادبیات  دولت آبادی شدن! ادبیاتی که هر چند شیرین گاهی مشمئز کننده میشه.  به هر حال داستان هاش همیشه غیر قابل پیش بینیه و تو رو تا آخرین کلمه دنبال خودش میکشونه . شاید به خاطر حقیقتیه که بر روح بشر حکومت میکنه و راه گریزی هم ازش نیست. خوی حیوانی انسان ها.

نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386ساعت 1:51 AM توسط سارا.ک.ب| |

...و زمین خسته است

کار از خودم

از این همه هیاهو...

نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 3:16 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

 

 امروز هم با دوستام سپری کردم و این بار هستی و آیدا به همراه محدثه  که این آخری از فامیلای آیداست ومن تازه امروز باهاش آشنا شدم. با هم سینما رفتیم، گریه کردیم!کافی شاپ رفتیم و تا دیر وقت قدم زدیم و خلاصه از هر دری سخنی.

 

 اگه فیلمش رو -که بعدا در موردش میگم - کنار بگذاریم خیلی خوش گذشت. خدا این لحظه های با هم بودن ودر کنار هم بودن رو ازم نگیره.

 

فیلم هم شاید تعجب کنید که بگم "میم مثل مادر" بود! خودم هم تعجب کردم وقتی هستی جون ساعت دو دیشب تماس گرفت و قرار امشب رو گذاشت. به هر حال اگه نمی رفتم مثل خیلی از فیلمهای دیگه که دنبال یه فرصت می گردم که ببینمشون، از دستم میرفت. با اینکه از کارهای مرحوم " رسول ملاقلی پور" زیاد خوشم نمیومد، اما خداییش این کارش فوق العاده بود. اگه از بازی درخشان بازیگرهاش بگذریم،قیاس جالبی بود و دید جدیدی به موضوعی کلیشه ای.مادر... هم حسی عجیبی بهت دست میده ،اشکت که جلوشو نمی تونی بگیری. بخصوص اگه زن باشی و موسیقی فیلم که چنان گرفتارت میکنه که... آخ که چه نوایی داره ویالون، ساز عشق من!

الحق که این فیلم باید هم اینقدر سروصدا میکرد.حتی تو کشور ما که دیگه فداکاری مادرها عادی شده و دیگه به چشم نمیاد. انگار یه مسئولیت خدا دادیه!!! و مادرایی که واسه زندگیشون فداکاری نکنن و شاید به طریقی بخوان کمی عاقلانه زندگی کنن رو به یه دید دیگه نگاه میکنن. به هر حال همه ی ما مدیون مادرامونیم. چه فداکار و چه... گر چه من معتقدم همه مادرا فداکارن!

  

یادم نمیاد هیچ وقت در مورد " ملاقلی پور" چیزی نوشته باشم. چیزی هم نمی تونم بگم جز اینکه:  "روحش شاد و یادش همیشه در دلها جاویدان..."

 

میم مثل ماه

مثل مریم

مثل مادر

میم مثل مادر...

                                                                                                              میم مثل مادر

نوشته شده در شنبه 11 فروردین1386ساعت 1:49 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

 

این روزا اتفاقاتی میوفته که اگر چه زیاد مهم نیستن اما می نویسم که یادم بمونه. می نویسم که نوشته باشم.اگر چه اهم اونا رو...

۱.  مریم  و ناصر بالاخره عقد کردن... واسشون از صمیم قلبم آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم سالیان سال،خوش و خرم،در کنار هم باشن. روز به روز عاشق تر.راستی گزارش کاملش رو هم قرار شد سمی بنویسه، من بزنم...کی بخونه؟

 

۲.وفا بعد از مدت های مدید امروز اومد خونمون. کلی حرف زدیم( البته طبق معمول بیشتر من حرف زدم)وخلاصه تجدید خاطره ای شد.یه هدیه خیلی قشنگ هم از سفرش به عراق واسم آورد... آخه وفا عراقیه.

 

۳. بعد از مدتها با یکی از دوستام تماس گرفتم وغافلگیرش کردم.  یه مکالمه کوتاه در حد حال و احوال و تبریک عید. خدا رو شکر حالش خوب بود و فکر کنم از شنیدن صدام هم خوشحال شد( اعتماد به نفس رو حال کن)از غافلگیر کردن خیلی خوشم میاد اما کسی تا حالا منو غافلگیر نکرده!

 

۴.  مهناز جون هم بعد از اون وقفه طولانی و عوض کردن حال و هوا! بالاخره وبلاگش رو آپدیت کرد . یه کار قشنگ واسه تبریک سال نو. خودتون ببینین! فکر کنم تهدید های من مبنی بر از دست دادن خواننده های خوبش( که یکی از پرو پا قرصاش منم!) ،هم بی تاثیر نبود.

 

۵. اس ام سای رو دریافت کردم از مریم خانم مبنی بر این که سایت انجمن هنر های تجسمی اهواز راه اندازی شده.اینجاست. خب خبر خوشحال کننده ای بود و جا داره همین جا واسشون آرزوی موفقیت روز افزون کنم. یادم میاد اون روزایی که می خواستیم انجمن کاریکاتور رو راه اندازی کنیم . اتاق بغلی ما انجمن تجسمی بود و سر و صدا بود که از اونجا میومد. اون روزا به خودمون می بالیدیم که بی سرو صدا داریم کار می کنیم و البته حالا هم می بالیم که نه چندان بی سرو صدا در اونجا رو تخته کردیم، رفت. البته فکر کنم که اونا بیشتر ببالن چون با همون داد و بی دادها به اینجا رسیدن. چه بالیدن در بالیدنی شد! به قول یکی از دوستان، به دست آوردن هر چیزی یه هزینه ای داره که هر جوری هست باید پرداخت بشه!( خودتون ربطش رو پیدا کنین)

 

۶. با کمک یکی از رفقای اینترنتی حق یه بابایی رو گذاشتیم کف دستش!!! واقعا بشر چیه؟ آدم هم اینقدر حقیر؟ اینقدر بچه؟سوسول... حیف از این پشت نمیشه اشک کسی رو دید.ضرب شست خوبی بود. این دخترا وقتی با هم دست به یکی کنن چی میشه؟! خداییش حال کردم ( فعلا تو خماریش بمونین شاید بعدا یه جایی تعریف کردم. شاید...)

 

۷.دیدم که کار یکی از بچه های سابق کلاس کاریکاتور به سایت "هادیتونز" راه یافته...( خوشبختی این آقا بوده یا بد بختی هادیتونز؟!) نمی دونم چی بگم!!! فقط اینو میگم که طرف حتی به خودش زحمت نداده که اشکالات کارش رو بر طرف کنه! بالاخره تو این ایام که همه چیز به حالت نیمه تعطیل در اومده هم چیزایی از تو {...} پیدا میشه واسه گذاشتن تو سایت! بماند که من یه خصومتی هم با این بابا دارم و هر چی بگم میزاره به پای همون خصومته. اما خدا وکیلی این طور نیست .به هر حال تو این سال نویی واسه این دوست قدیمی! آرزوی موفقیت و البته یه عقل سالم! میکنم و واسه هادیتونز هم روز به روز پر بار تر شدن!

 

۸.آبادان، گرم، شلوغ و دوست داشتنی ... مثل همیشه!

 

۹.دیگه....... آهان تا یادم نرفته، کلی کار دارم که انجام ندادم. این عید دست و دلم به هیچ کاری نرفت. همش به اون دو سه روز بعد از سیزده بدر دلم خوشه...!!!واقعا هم دلم خوشه هااااا... فعلا

 

نوشته شده در پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 1:36 AM توسط سارا.ک.ب| |

یه زمانی واسم عجیب بود که چطور یه عده آدم به سنگها علاقه مند میشن. کلکسیون سنگ!!! واقعا مسخره است.آخه چه دلبستگی ای وجود داره؟

 

 

 

اما حالا خودم تو کلکسیون علاقه مندیام یه تکه سنگ دارم! تکه سنگی که هر چی با محبت نگاش میکنم از جاش تکون نمی خوره. سنگ سردی که واقعا نمی دونم تو چه دمایی ذوب میشه و آیا اصلا قابل گرم شدن هست یا...؟ اما چاره ای نیست. سنگمه. دوستش دارم. اینقدر که دیگه تصمیم گیری هم واسم سخت شده. بارها و بارها خواستم از کلکسیونم بندازمش بیرون اما نتونستم. یه بار هم که به خیال خودم این کار رو کردم، اما دستام اینقدر توانایی نداشت که دور بندازم و دوباره فرداش که چشمم بهش خورد روز از نو و روزی از نو. آخه کی دیده که دستا تو کاری که دل مخالف باشه موفق بشن؟!

راستشو بخوایین به سنگ بودنش عادت کردم. دیگه واسم عادی شده. فقط نگرانم! نگران اینکه اگه روزی دیگه نتونستم نگهش دارم کجا و به کی بسپارمش! حالا هم که چند روزی میشه درست و حسابی ندیدمش... هر چی بوده سر سری و از روی رفع تکلیف شاید!!!

 

دلم تنگ شده!

دلم تنگ شده واسه تنها تکه سنگ کلکسیونم...

 

نوشته شده در یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 1:30 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

 

 اینم از سال 85... گذشت با تمام خوبی ها و بدی هاش. لحظه ی سال تحویل همه اتفاقای سال 85 مثل فیلم از جلوی چشمام رد میشه. حالا که به گذشته نگاه میکنم میبینم سال خوبی بود.کارای زیادی رو شروع کردم. تو خیلی زمینه ها پیشرفت داشتم. با آدمای زیادی آشنا شدم... از اون طرف خیلی جاها به بن بست خوردم. از خیلی کسا دل بریدم و از خیلی کارام پشیمونم...

خلاصش اینکه حالا چند پله ای خودمو بالا تر می بینم و این یعنی یه انگیزه واسه سال نو. از صمیم قلب آرزو میکنم که سال نو پر از سلامتی و شادی واسه همه ایرانیا و پر از آرامش و آزادی باشه واسه کشور عزیزمون.چون در سایه ایناست که می تونیم در کنار هم با صلح و صفا زندگی کنیم.

                                                                                             

 

روزها از پی هم می گذرند

                                گاه خسته گه شاد

                                                       و به خود می گوییم

                                                                                 هر چه را باداباد

 

 

تا زمان لحظه ای ایست شود

                                    سال تحویل شود

                                                          و به خود می گوییم

                                                                                  به گذشته، حال، آینده مان

                                   

 

                                               فرصتی باید داد.

 

                                  (شعر از خودم)

نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 2:30 PM توسط سارا.ک.ب| |


Design By : Night Skin