تبليغاتX
اتاق شیشه ای


اتاق شیشه ای

اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!

بهشت آباد بودم. جایی که دیر یا زود آرامگاه ابدیمون میشه. احساس عجیبیه وقتی بین سنگ قبرها قدم میزنی. سنگهایی که هر کدوم نشانگر وجود انسانیه که می دونی دیگه نیست!

سنگ های سردی که هر چند بی احساس اما احساساتت رو چنان بر می انگیزیزونن که بی اختیار اشک می ریزی. برای پوچی ات. برای بی وفایی دنیا. برای....

 

رفتیم تا با عزیزی وداع کنیم. برای همیشه. پیرمرد ساکت و آروم و بی آزاری که کسی جز خوبی ازش ندید و نشنید. آدمی که همیشه بود اما حضورش اونقدر کمرنگ که کسی رفتنش رو هم احساس نکرد.وقتی به عکسش نگاه می کردم تازه باورم شد که این همونیه که دو سه روز پیش به خونمون اومد و من که تازه از راه رسیده بودم؛اونقدر خسته بودم که واسه اولین بار پیشش ننشستم تا به حرفاش گوش بدم! و گذشتم. این همونیه که همیشه داروهاشو نشونم می داد تا براش تایید کنم این همونیه که... خدایا کی از فرداش خبر داره که من دومیش باشم؟

بچه ای نداشت اما تمام بچه های فامیل براش گریه کردن. همه ازش خاطره داشتن. خاطره های خوب .آخه دایی خلیل دایی همه بود.روحش شاد.

                                                                          

 

اون رفت اما خاله شوکت هنوز هست. خدا کنه تو بهبوهه ی روزمرگی هامون از یاد نره...

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 4:39 PM توسط سارا.ک.ب| |

امسال رو با لادن گذروندم و چقدر هم خوش گذشت...

 

طبق رسم و رسوم این شب:

آش رشته خوردیم

از آتیش پریدیم

آجیل خوردیم

فال گرفتیم

 و خلاصه گفتیم و خندیدیم

 

 اما نشد که:

فالگوش وایسیم

قاشق بزنیم

و...

 

بوی عید میاد. نه؟

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385ساعت 3:26 PM توسط سارا.ک.ب| |

 

سلام

 

 امروز بعد مدت ها دوباره اساسی دور هم جمع شدیم! راستشو بخواین از ترم پیش اینقدر کلاسا سنگین شدن و ما سرمون به کار خودمون مشغول بوده که گاهی مثل غریبه ها از کنار هم رد شدیم... آره همکلاسیام اینجا بودن و البته لادن. لادن هم بعد از مدت های مدید بود که اومد.اونم یه جورایی درگیر زندگیشه. این روزا هم داره از زمین و آسمون واسش میباره!تا یادم نرفته مینا(فضول ترین دندون پزشک دنیا ) هم اومد...کلی گفتیم و خندیدیم. خلاصش اینکه خوش گذشت.جای خیلیا هم خالی بود. مونا، وفا ،شوکا،طاهره،هستی و... خلاصه تمام دوستایی که از صمیم قلب دوستشون دارم و گهگاه به یادشون میوفتم.چه کم لطف و چه با معرفت!

 

اگه حساب لادن که با قدمت ترین دوستمه و مینا که یه سالی میشه از طریق سوگل میشناسم رو جدا کنم،با یه حساب سر انگشتی چهار سالی میشه که با همیم ، اونم با وجود تفاوتهای زیادی که از نظر اخلاقی داریم! وقتی به گذشته بر میگردم با تمام وجود حس میکنم که جمع شدن و همدیگه رو پیدا کردن، واقعا خواست خدا بوده.

 

حالا هم فقط خدا میدونه که اخرش چی میشه. کم و بیش سه ترم دیگه از درسمون مونده. سه ترمی که معمولا تموم اتفاقا  توی اون رخ میده! و اولیشم که عید امساله؟!

 این سه ترم هم مثل برق میگذره و هر کی میره پی زندگی خودش...زندگی همینه!

                                                                    

رز مینا

 

حالا هم تو اتاقم نشستم وبه رز سفید مینا جون زل زدم اما فکرم جای دیگست،دلم عجیب گرفته. تو فکر بچه هام . تک تکشون...

 

مریم که عید عقد میکنه و بعد هم عروسی... زود تر از هممون بزرگ شد

سوگل که از دونستن و رسیدن سیری نداره

سمیه که از وقتی کفش خانمی(پاشنه بلند) خریده،دیگه تو دالون سبز با ما راه نمیره

سارا که هنوز با آرامش روزای اول باهات حرف میزنه

ماندانا که هنوز نتونستم بشناسمش

مینا که سرش پر از علامت سواله

 لادن، لادنی که بهتر از خودش میشناسمش. لادنی که صندوقچه اسرار منه. لادنی که همیشه بعد از یه دوره هیاهو و دوندگی واسم یه مولتی ویتامینه قوی بوده... لادنی که...آخ که اگه واسه همیشه از پیشم بره... خیلی سخته!

و بقیه...

 

دلم گرفته... میدونم حالا واسه گفتن این حرفا خیلی زوده! اما میگم. میگم که یادم بمونه چه دوستایی دارم!!! بچه ها بخاطر تمام خاطرات تلخ و شیرینی که واسم درست میکینین ازتون ممنونم.

                                                 

 

                                                    دوستتون دارم!

 

نوشته شده در جمعه 18 اسفند1385ساعت 11:48 PM توسط سارا.ک.ب| |

 

با لینک های زیر جمله بسازید!!!

۱. کاریکاتوری از نیک آهنگ

۲.این چند نفر...فقط!

۳.کمپین رهایی فعالان جنبش زنان از زندان

۴.وبلاگستان و دستگیری فعالین زنان

و خبرهای دست اول در زنستان

نوشته شده در چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 0:57 AM توسط سارا.ک.ب| |

 

مثل نامه ای ولی

توی هیچ پاکتی

جا نمی شوی

جعبه ی جواهری

قفل نیستی ولی

وا نمی شوی

مثل میوه خواستم بچینمت

میوه نیستی،ستاره ای

از درخت آسمان جدا نمی شوی

*

من تلاش میکنم بگیرمت

طعمه می شوم ولی

تو نهنگ می شوی

مثل کرم کوچکی مرا

تند و تیز می خوری

*

تور می شوم

ماهی زرنگ حوض می شوی

لیز می خوری

*

آفتاب را نمی شود

توی کیسه ای

جمع کرد و برد

ابر را نمی شود

 مثل کهنه ای

توی مشت خود فشرد

آفتاب توی آسمان

آفتاب می شود

ابر هم بدون آسمان فقط

چند قطره آب می شود

پس تو ابر باش وآفتاب

قول می دهم که آسمان شوم

یک کمی ستاره توی صورتم بپاش

سعی می کنم شبیه کهکشان شوم

*

شکل نوری و شبیه باد

توی هیچ چیز جا نمی شوی

تو کنار من ،کنار او، ولی

تو تویی و هیچ وقت

ما نمی شوی

 

***از کتاب "چای با طعم خدا" – عرفان نظر آهاری

نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 0:6 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

دیروز از هشت صبح تا شش عصربه اسم کلاس روش تحقیق نشستیم پای صحبت یه مشت آدم کج و کوله ای که مثلا یادمون بدن چطور یه طرح تحقیقاتی بنویسیم!!! کلاسی که هر سال تو سه روز برگزار میشد و امسال فشرده تو دو روز. چیزی که به زعم خودشون تو رشته ی ما از نون شب هم واجب تره.البته اینو بگم که با توجه به سر و کار بچه ها با طرح و پایان نامه های رنگا رنگ ، زیاد هم تو این زمینه ببو نبودیم.خب گذشته از اینکه مثال ها و موارد ذکر شده شون اصلا به رشته ی ما مربوط نمیشد و در حد یه دانشجوی لیسانس  بود، جو کلاس هم فوق العاده خسته کننده وبد بود و این به خاطر این بود که آقایون تخصص دیگه ای داشتن و زحمت مطالعه بیشتر در مورد داروسازی رو هم به خودشون نداده بودن.  آخر کارهم بحثی پیش اومد ،بچه ها نسبت به یکی از مثالهای به اصطلاح کاربردی  شاکی شدن ، اینکه پشت هماهنگی دکتر و دارو ساز سیاست هایی آنچنانی خوابیده! و اون به قولی استاد به جای جواب منطقی و با توجه به حساسیت بچه ها به واژه "دارو فروش" از اون استفاده کرد:" نگران نباشید. همه شما دارو فروش های خوبی میشین"!  نا گفته نمونه که خیلی ها هم ساکت سرشون رو پایین انداختن و بعضی ها از حرفاش حمایت هم کردن!!!

 

این آقا که حیف اسم استاد!!! با این حرفش نه تنها ارزش خودش رو از اون که بود پایینتر آورد بلکه الزام حضور خودش رو تو اون کلاس نفی کرد. آخه یاد دادن روش تحقیق به یه عده  دارو فروش چه فایده ای داره؟ همش هدر دادن پول و مهم تر از اون وقته، نیست؟ چیزی زیادی هم که عایدمون نشد.حیف وقت!

 

به هر حال ما که به این کم لطفی ها عادت کردیم. به قول بچه ها یه رشته بی مشکل پیدا شده که اونم می خوان درگیر مسائل ریز و درشت کنن.اما این آقایون که در حال حاضر تمام طرح های دانشگاه  از زیر دستشون رد میشه و خودشون در اول کلاس اذعان داشتن که بیشترین،بهترین و موفقترین طرح ها مال دانشکده ی داروسازیه، دیگه چرا اینطور فکر می کنن؟

 یه چیز دیگه هم هست، از ماست که بر ماست! اگه طرح ها و پایان نامه های فوق العاده مون به جای خاک خوردن تو کتابخونه دانشکده و کتابخونه استاد راهنماها یه جور وارد چرخه ی سلامت کشور بشن، حالا به هر طریقی ، هر از راه رسیده ای به خودش اجازه اهانت نمیده... البته کما بیش این اتفاق میفته اما اونا طرح هایی هستن که از اول زیر چتر حمایت کارخونه کارشون رو شروع کردن، بقیه ول معطلن! ..... ای بابا اگه بخوام بگم میشه مثنوی هفتاد من. فقط خواستم چیزی تو دلم نمونه... شما هم بگین. میشنوم( میخونم!)

 

نوشته شده در جمعه 4 اسفند1385ساعت 11:27 PM توسط سارا.ک.ب| |

 

بیا تا برایت بگویم
چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را
پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است...
 

 

* سهراب سپهری...

 

نوشته شده در سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 2:12 PM توسط سارا.ک.ب| |


Design By : Night Skin