تبليغاتX
اتاق شیشه ای


اتاق شیشه ای

اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!

۲۹ بهمن ماه، روز سپندارمذگان است. این روز ایرانی عشق و دوستی است که سابقه ای کهن( بیش از سه هزار سال) دارد. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است،دو عنصری که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌ یابند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند. ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است بطوریکه اگر خوب دقت کنید ریشه ی هر جشن و شادمانی را می تونید در ایران باستان بجویید!

 ایرانی ها به دلیل اهمیت به دوستی و مهربانی و عشق، از هزاران سال پیش، روزی که نماد زمین بوده است را روز عشق نامیده اند. زمین با مهربانی تمام و با صبر و حوصله در دامن خود باعث بارور شدن همه ی عناصر مرده است و حیات می بخشد؛ درست مثل عشق که انسان مرده را هم می تواند زنده کند.

خیلی از دوستان، به خاطر زنده نگه داشتن پشتوانه ی تاریخی خود اصرار دارند که امروز جایگزین ولنتاین شود. علاقه مندی ایرانیان به فرهنگ خود هم یکی  ازهزاران خصوصیات برجسته آنهاست. من هم مانند اکثر هموطنانم بر این باورم که آن قدر دوستی و صمیمیت و مهربانی پر ارزش است که اگر به هر بهانه ای هر روز سال روز مهربانی و دوستی بود، دنیایی به این بدی نداشتیم.

شاید به دلیل همین سابقه ی چند هزار ساله است که ایرانیان همیشه نگران جنگ و درگیری هستند. جنگی که همیشه صحنه هایی از بی رحمی و قصاوت بشر در حق بشر است . جنگی که...

 

 به هر حال برای جا انداختن این روز به جای ولنتاین دیر نشده اما نیاز به تبلیغ بیشتر در جهت آشنا کردن بیشتر جوانان داریم. بعضی از دوستان بعنوان اولین قدم و شاید اولین بار این روز را گرامی داشتند و درمقبره الشعرای تبریز گرد هم آمدند و طبق اخبار واصله گل کاشته اندو سنگ تمام گذاشته اند. گزارش تصویری را می تونید در سایت بردیا نیوز مشاهده کنید.

 

از بردیا نیوز

 

لازم به ذکر است که، این حرکت هم مثل خیلی از حرکت های این چنینی دیگرمخالفین بسیاری دارد... افرادی که حاضرند ولنتاین را تبریک بگویند اما حرفی از سنت های باستانی ایرانی به میان نیاید!!!

در آخر امیدوارم این حرکت سال آینده در سطح وسیع، در سراسر ایران بر گزار شود.به امید آن روز!

 

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 10:39 PM توسط سارا.ک.ب| |

دارو... واژه ی غریبی نیست. چیزی که مثل نقل و نبات تو زندگی ما ایرانی ها ریخته، چیزی که روز به روز تازه تر و نسل  به نسل قوی تر میشه. چیزی که دیگه هیچ حساب و کتابی تو مصرفش و جود نداره...

تا دلت بخواد در اشکال متفاوت ساخته میشه و به بازار دارویی فرستاده میشه.باید دانشجوی داروسازی باشی تا بفهمی من چی میگم. به عنوان مثال همین قرص و کپسولی که می بینی به همین راحتی که خورده میشن و یه آبم روشون ، ساخته نمیشن!!! شاید دونستنش واستون جالب نباشه اما دونستن همین چیزا بعلاوه خواص وموارد مصرف، ترکیب شیمیایی ،عوارض و...(گیاهی و سنتزی) است که حدودشش سال طول میکشه...

 

اینا رو گفتم که بگم تو بهبوهه ی سرچ هام که واسه ما داروسازا از نون شب هم واجب تره گاهی به مطالب جالبی بر می خورم که باعث میشن کلا بی خیال سرچه بشم!مثلا این یکی یه کاریکاتور از روند مصرف قرص در آمریکا! خودتون ببینین و مقایسه کنین با نمونه ایرانی اش...

 

 

یا این، خداییش هم تا حالا در مورد همه چیزه این داروها خونده بودم جز تاریخچه شون. این که از کجا و به فکر کی رسیده که چی رو واسه چه بیماری بسازه؟؟؟(خیلی پیچیده شد،نه؟!)

 به هر حال اینم میشه یه جنبه اش... به این میگن یه رشته چند بعدی!

 

تاریخچه ایندرال. یکی از پر مصرف ترین قرص ها در ایران. این مطلب رو از وبلاگ "گندی شاپور" ازدکتر معمار زاده پیدا کردم:

 

اسکاتلندی ها حق بزرگی به گردن ما دارند.گراهام بل ،تلفن را افرید.کارنگی غول فولاد امریکا شد.جیمزوات،ماشین بخار را بوجود آورد و بالاخره سر جیمز دبلیو بلاک ،پروپرنولول یا ایندرال را افرید.   

 اگر ایندرال نبود از فرط اضطراب ،چنان قلب در قفسه سینه می تپید که گویا می خواهد از انجا بیرون بیاید.انگاه سرگیجه ای عارضتان می شد و چشمانتان سیاهی می رفت ،غش می کردید و گویا خون به مغزتان نمی رسید.من این حالت را داشته ام.اگر این داروساز اسکاتلندی نبود ،نمی دانم چه می شد.

 

درود بر ایندرال - درود بر دکترجیمز دبلیو بلاک- درود بر اسکاتلند    پس:

جیمز دبلیو بلاک

 

 

پ.ن ۱:تصمیم گرفتم گه گاه اگه چیز جالبی در مورد دارو و داروسازی پیدا کردم اینجا بنویسم.اگه دوست دارین ادامه بدم ،بگین....

پ.ن ۲:فردا روز از نو...ترم تازه شروع میشه...شارژ شارژم!می خوام بیشتر از دانشکده و بچه ها بگم.(سارا جون قابل توجه تو)

پ.ن ۳:منتظر یه نقد فیلم باشین.اسمش هم ... حالا!

 

نوشته شده در شنبه 28 بهمن1385ساعت 0:3 AM توسط سارا.ک.ب| |

شب قبل از روز ولنتاین:

 

 دارو خانه بودم...نسخه،دارو، مشتری.نسخه،دارو....و بعد هم بازار  نه واسه خریدن هدیه! که واسه دیدن هدیه خریدن ها!!!

شلوغ...نه مثل همیشه که بیشتر . از شلوغی خوشم میاد چون وقتی که تو شلوغی راه میرم بهتر میتونم سرک بکشم و همه طرف رو نگاه کنم. هر کی سرش به کار خودش گرمه. بعضی ها شاد و خندان و بعضی دیگه انگار از روی اجبار مشغول خرید عروسک، شکلات، ادکلن و... خلاصه هر چیزی که بشه باهاش پیام دوستت دارم رو به طرف مقابل فهموند. اما چیزی که امسال خیلی نظرمو جلب کرد، بسته های کادویی بزرگی بود که وقتی دستت می گیری ،دیدن جلوی پات واست ناممکن میشه. بسته هایی که حس کنجکاوی آدمای فضولی مثل من رو هم بر می انگیزونه... تا اونجا که نزدیکه بگم خوش به حال کسی که این کادو رو میگیره! آخ که چه لذتی داره هدیه خریدن و هدیه گرفتن. مناسبتش هم اصلا مهم نیست...

 

خیلی خوبه. خیلی خوبه که داریم کم کم یاد میگیریم به هم عشق بورزیم و با هم مهربون باشیم. هر کسی رو هم که می بینی یه جوری عاشقه .از عشق به خدا بگیر تا مادر،پدر،همسر،دوست تا حتی  عشق به خود! البته این یه تفسیر فوق العاده ساده لوحانه بود... تو مایه های "حالا..." کاش درک و شعورش رو هم داشته باشیم.

تو راه برگشت ...فکر فکر فکر....

                                                                                                         

 

روز ولنتاین:

 

صبح کمی دیر بیدار میشم. دارو خونه دارم... نسخه،دارو ،مشتری .نسخه، دارو،... تا ظهر! تو راه برگشت به سرم میزنه که سری به لادن بزنم . یه سر کوچیک همانا که تا عصر میمونم. امسال ولنتاینم روبه جای تو خونه موندن و فکر کردن به چیزا و کسایی که دیگه برام ارزش فکر کردن هم ندارن، با لادن قسمت کردم. کلی حرف زدیم مثل همیشه از هر دری... کارایی که کردیم و قراره بکنیم. وقتی با لادن حرف میزنم فکرم به طرز عجیبی طبقه بندی میشه! یه برنامه ریزی نانوشته.

 داشت یادم میرفت.چند تا sms هم داشتم...شو کا،مهناز،هستی و چند تا هم فرستادم.

 ولنتاین رو هم تبریک گفتم : به لادن، اونایی که خیلی دوستشون دارم و واسشون احترام قائلم البته تو دلم و البته به خودم! خودی که تو همچین روزایی به این نتیجه میرسم که وجود دارم! باقیش هم اصلا مهم نیست. اصلا...

در کل روز خوبی بود.

 

راستی پارسال همین موقع ها یه کاریکاتور با موضوعه عشق کشیدم. این پایینه...چطوره؟!

                               

                                                                                                                       

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 بهمن1385ساعت 1:14 AM توسط سارا.ک.ب| |

ديشب رويائي داشتم .
خواب ديدم بر روي شن ها راه مي روم .
هم راه با خود خداوند.
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگيم را . مانند فيلمي مي ديدم.
همان طور كه به گذشته ام نگاه مي كردم .
روز به روز از زندگي را .
دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد .
يكي مال من و يكي از آن خداوند.
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي گذرانده شده خاتمه يافت.
آن گاه ايستادم و به عقب نگاه كردم .
در بعضي جاها فقط يك رد پا وجود داشت …
اتفاقا آن محل ها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگيم بود.
روزهايي با بزرگ ترين رنج ها . ترس ها . دردها . …
آنگاه از او پرسيدم :
" خداوندا ! تو به من گفتي كه در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود
و من پذيرفتم كه با تو زندگي كنم.
خواهش مي كنم به من بگو چرا در آن لحظات دردآور مرا تنها گذاشتي ؟ "
خداوند پاسخ داد :
" فرزندم . تو را دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود .
من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت .
نه حتي براي لحظه اي.
و من چنين نكردم .
هنگامي كه در آن روزها . يك رد پا بر روي شن ديدي.
من بودم كه تو را به دوش كشيده بودم ."

***برگرفته از کتاب جای پا نوشته"پرستو ابراهیمی"

                                                                                                                                                                   

نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 2:51 PM توسط سارا.ک.ب| |

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده. توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره:

 

 

 

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگین پوست!

                                           

*** با تشکر از شو کا جون واسه فرستادن این مطلب

*** در هادیتونز هم آمده است!

نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت 10:21 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

 

تازه شدم. مدتی بود که می خواستم یه دستی به سر روی این اتاق بکشم.شاید با خودتون بگین اتاق شیشه ای فقط نیاز به هفته ای یکبار گردگیری داره...

اما نه اون چیزی که تو ذهن من بود فراتر از غبار روبی و این حرفا بود. . انقدر فکرم درگیر این قضیه شد که حتی یادم رفت یکسالگی اتاق شیشه ای رو جشن بگیرم.آره الان یکسال و چهار ماهه که اینجا میزبان شمام. تا اینکه بالاخره دیشب تا نزدیکیای صبح بیدار موندم و وب گردی کردم. خداییش هم هر چیزی بخوای تو این سایتها می تونی پیدا کنی فقط باید یه کم تبحر داشته باشی و یه کم هم وقت اضافه!

خلاصه آستینها رو بالا زدم و حاصل کار شد اینی که می بینین. البته خودم می دونم هنوز کلی کار داره.دارم میگردم که بهترین چیزا رو واسش پیدا کنم. اگه خدا بخواد می خوام یه رنگ و رویی هم به نوشته هام بدم.پست نظر سنجی رو هم واسه همین گذاشتم.ازتون می خوام با حرفاتون مثل همیشه حمایتم کنید. اگه هم مطلبی دارین که فکر میکنین جاش اینجاست  واسم میل کنین یا لینک بگذارین.خلاصه دوست دارم میزبان خوبی باشم اصلا بهتره بگم خونه ی خودتونه رو در بایستی که نداریم؟!

این مطالبی رو هم سمت چپ اتاقم به در و دیوار وصل کردم واسه تماشاست. سعی می کنم همیشه تازه و به روز باشه. خلاصه خودم رو واسه یه پذیرایی پر و پیمون حاضر کرد و منتظر مهمونای جدیدم...مثل اینکه دارن در می زنن! اولین مهمونم اتاق نو،یعنی کی می تونه باشه؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385ساعت 0:22 AM توسط سارا.ک.ب| |

آخییییییییش! بالاخره تموم شد! امتحانات رو میگم.عجیب امسال دیر گذشت و مثل هر سال سخت! البته این تمام ماجرا نیست هنوز نتایج خیلی هاشون مونده اما در حال حاضر فقط دارم به این فکر میکنم که تموم شدن!

حالا یه نفس عمیق می کشم و چشمام رو می بندم:

دلم می خواد یک هفته بخوابم.

دلم می خواد پام رو رو پام بندازم و یه بستنی دو لیتری رو تا ته بخورم.

دلم میخواد تمام سایت هایی که تو این مدت دیدم ونتونستم بخونم ببلعم.

دلم میخوتد از صبح تا شب کلی آهنگ آرام گوش بدم.

دلم میخواد به یه سری ازدوستام سر بزنم و به یه سری دیگه زنگ.

دلم میخواد برم سینما. یا یه فیلم رو با فراغ بال تماشا کنم.

دلم میخواد این سوژه هایی که تو مغزمه رو حسابی بپزم و بعد...

دلم میخواد از این دل مشغولی ها رها بشم.

دلم میخوادیه دل سیر بارون رو نگا کنم.

دلم میخواد...

دلم میخواد...

اوه انگار که رفته بودم  سفر قندهار یا اینکه تو خودم گیر کرده بودم . انگار یه جوری ارتباطم با دنیای بیرون قطع شده بود. نمی دونم چرا تو ایام امتحانا احساس می کنم که داره وقت و عمرم هدر میره؟!

 

اما چشمامو که باز میکنم ، می بینم که :

هنوز همین جام.

هنوز کلی کار انجام نداده دارم.

هنوز وقت نشستن ندارم.

هنوز با کمبود عجیب وقت مواجه ام.

هنوز با سوژه هامو تو پس زمینه ی ذهنم نگهدارم.

هنوز باید با حسرت به لیست فیلمای ندیدم نگاه کنم.لیستی که ته نداره.

هنوز کلی دل مشغولی فکر مختل کن دارم.

هنوز در حسرت یه دل سیر بارونم.

هنوز ...

هنوز...

 

                                                                    

آخییییییییییش! بالاخره تموم شد! امتحانات رو میگم. عجیب امسال دیر گذشت ومثل هر سال سخت!

 

نوشته شده در پنجشنبه 19 بهمن1385ساعت 0:34 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

با چه امیدی خودش رو به این ساقه ی فرسوده نگه داشته! یخ زده و مونده.حتما بهار که بیاد می خواد دوباره سبز شه؟! سبز هم میشه! اون وقت خیلی از ماها هنوز سبزیم و در غم افتادن چله زمستون...کمی یاد بگیریم!!! اینا رو به خودم میگم.به خودم و به اونی که خوب میدونه کیه؟!

.... شمارش معکوس شروع شد.یک امتحان دیگه مونده.فرشته ی نجات هم اومد و همه رو امیدوار کرد تا عاقبت کار چی بشه.منتظرم.عجیبه همش احساس میکنه قراره واسم مهمون بیاد یا یه اتفاقی(خوب یا بد ) بیفته.دارم سعی میکنم چیزایی رو فراموش کنم و عمری که داره تلف میشه.فکر...فکر...فکر

دارم یه تصمیمای جالبی می گیرم.می خوام به روزام رنگ تازه ای بزنم و خدایی که در این نزدیکیست...

تا اینجا داشته باشید.بقیه اش بعد از آخرین امتحان...تا پست بعدی!

نوشته شده در دوشنبه 16 بهمن1385ساعت 2:37 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام.

هی می خوام تو ایام امتحانا وبلاگم رو آپ دیت نکنم ،نمیشه. خداییش هم این اتاق رو درست کردم واسه دلخوشی ها و دلتنگی هام.غیر از اینه؟

به هر حال دو هفته گذشت و یک هفته ی دیگه مونده.یه هفته پر از اضطراب و دلهره.کمتر کسیه که ندونه امروز سخت ترین امتحان این ترم رو دادیم...

در توصیف عمق فاجعه همین بس که بعد از امتحان یه ستاد ویژه تشکیل شد واسه پیدا کردن یه راه حل حسابی. همگی متفق القول به این نتیجه رسیدیم که غیر از خدا که قربونش برم هر چی به مصلحت انجام میده ،تنها یه نفر میتونه این گره رو باز کنه و کل ورودی رو از مخمصه نجات بده.کسی که شاید اگه امروز سر جلسه بود....(البته هیچ اتفاقی نمی افتاد ولی خوب میشد چون بعد از جلسه....) به هر حال همگی منتظریم.تا دوشنبه که از سفر تشریف بیاره...

با همه این تفاصیر فقط خدا کنه کاری از دستش بر بیاد.

آتیشیه که دامن همه رو گرفته اما حرف من اینا نیست. حتی نمره هم دیگه اونقدر واسم ارزشی نداره می خوام از مشکلی بگم که مدت هاست دارم .چیزی که این ترم حسابی حالمو گرفته طوری که دارم کم کم به نتایج خطر ناکی میرسم. شاید بهتر بود می گذاشتم بعد از امتحانا اما نه اگه این چیزا رو امشب نگم خوابم نمی بره.یه ترم کامل دوندگی بکنی.به این در و اون در بزنی.text  بخونی. آخرشم بازده ات(نمره که بماند!!!) از اونی که شب امتحان تا صبح خر میزنه کمتر بشه.

خوب آدم به عقل و هوشش شک می کنه...

 

واقعا ایراد کار کجاست؟؟؟

 

اگه بی دقتی های خودمو نادیده بگیرم (که البته خیلی سخته چون دیگه میشه عضوی از اعضای بدنم شده! و بدن اونا زندگی ام معنایی نداره!) می تونم  بگم یکی ازعللش غیر استاندارد بودن امتحانا ست.واقعا که هیچ کنترلی نیست.چه رو سوالا،چه شیوه برگزاری و چه و چه و چه...

هیچ حساب و کتابی هم نیست. نه تو بارم بندی ها و نه هیچ چیز دیگه.تو نمره دادنم که حتی اصول ریاضی هم رعایت نمیشه چه برسه به انسانی. نمره ها رو رند هم که می خوان بکنن کم می کنن.(زین پس رند 7/15 می شود 14!) واسه همینه که می گن دست استاد باید باز باشه تا بر اساس شناخت نمره بده.اما خیلی از همین اساتید محترم چنان نتایج امتحانات واسشون وحی منزل شده که براحتی کل تلاش یک ساله دانشجو رو می برن زیر سوال...به هر حال چاره ای نیست اونا سوارن و ما هنوز پیاده اندر خم یک کوچه.

 خب تا بیشتر از این به جاده خاکی نزدم سر و ته قضیه رو همین جا هم میارم.

نتیجه اخلاقی: مصرف سه بار ماهی در هفته . ..آآآآآآ... البته این عکس هیچ ربطی به پیام اخلاقی نداره همون طور که به مطلب نداشت.اصلا این سه هیچ ربطی به هم ندارن.از اول هم نداشتن!...

اصلاپدر من نازی رو طلاق نمیدم...                                                                       

                                                   

نوشته شده در جمعه 13 بهمن1385ساعت 0:55 AM توسط سارا.ک.ب| |

                                                             

نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 11:53 PM توسط سارا.ک.ب| |


Design By : Night Skin