اتاق شیشه ای
اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!
سلام نمي دونم چرا اين روزا بد جوري هوس كشيدن كاريكاتور به سرم افتاده. هر كي ندونه فكر مي كنه حالا چه خبره! من يه حرفه ای ام كه مدتي از ميادين دور بوده تا با انرژي دو چندان وارد گود بشه!!! اما نه؛ اين نيست.هر از چند گاهي اين حس و حال سراغم مياد.دقيقا همين روزا. اون وقته كه ديگه حتي ديدن كاراي بزرگان هم اون طور كه بايد ارضام نمي كنه. خودمم و نياز به كشيدن چارتا خط... شايد بخاطر اين باشه كه چند روز پيش كه يه سري به دانشكده زدم يكي از استادا بي هوا پرسيد:" از كاريكاتور چه خبر؟هنوز هم مي كشي؟" و داغم رو تازه كرد. واسه خالي كردن عقده هام برنامه ي pain رو باز كردم و .... اما حال نميده.حسش به اينه كه يه كاغذ A3 بزرگ برداري و بري توش! بعد هم اكولين و.... واي چه شود.روياشم دهنم رو آب مي ندازه. اينا رو نوشتم كه ديگه نگين اين كاريكاتور چپ و چوله از كجا اومده. از كاراي پارسال خودمه! "در حسرت نداشته ها" تفسيرشم با خودتون.در اين حد بگم كه: اين شازده كوچولو(محبوبترين شخصيت دوران كودكيه من) داره... با مداد رنگي رنگ آميزي كردم. به خودم قول داده بودم كه تا رنگ آميزي با فوتو شاپ رو ياد نگرفتم،كارامو تو وبلاگم نزنم اما.... به هر حال اينم رو همه اون قولايي كه در نطفه خفه شدن! امروز بعد از امتحان ICDL-1 تصميم گرفتم كه اگه وقت شد و عمري موند تابستون يه دوره فشرده برم... اگه وقت شد ... اگه وقت شد...(3 بار ميگم كه تاكيد كنم! آخه وقت نميشه).... به هر حال خوشحال ميشم نظر بدين.چه كار كنم؟؟؟ همه ميگن تو منو دوست نداري همشون پشت سر تو بد ميگن نمي دونن تو از آسمون مياي خودشون اهل يه دنياي ديگن همه ميگن اسمشه تو با مني توي قلب تو يه كم جا ندارم روي اسم تو بايد خط بكشم برم و چشماتو تنها بزارم نميدونن تو بهونه ي مني/نميدونن تو بهونه مني نميدونن تو از آسمون مياي/نمي دونن كه تو دل نميشكني تو رو با خيليا ديدن همشون همه ميگن بي وفايي ميكني به منم ميگن داري محبتو از چشاي اون گدايي ميكني اونا از چشاي تو بيخبرن نميدونن كه نگات نفس داره اونا غافلن كه چشم روشنت توي نور ماه نقره دست داره همه ميخوان كه ازت دست بكشم همشون بهم ميگن ديونه اي نميدونن تو بهونه ي مني معني شعراي عاشقونه اي نميدونن تو بهونه ي مني/نميدونن تو بهونه مني نميدونن تو از آسمون مياي/نمي دونن كه تو دل نميشكني شاعر:؟؟؟ *دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین* *به علي شناختم من، به خدا قسم خدا را* تو فرجه هام...اين ايام امتحانا هم حكايتي داره!آدم كل كاراي نكرده ي عمرش مياد جلوي چشمش.اينقدراسترس (بيخود و باخود) داري كه ترجيح ميدي به جاي خوندن چند باره كتاب و جزوه ها ،بخوري و بخوابي خلاصه اين ايام خوراك آدم هاي مستعدي مثل منه ، هر چيز كوچيكي كافيه تا ساعتها فكرم مشغولش بشه.همين ديروز بود كه جزوه "اشكال دارويي" رو باز كردم كه...چشمتون روز بد نبينه.هر كاري كردم جز خوندن اون.اولش كه رفتم تو فكر...بعدش هم چشمم افتاد به كتاب"قر وقمبيلهاي..."بزرگمهر عزيز.تاآخرش كه خوندم و خنديدم هيچ ،بعدش هم رفتم سر وقت اينترنت.سايتي نبود كه سر نزنم .يه وبگرديي كردم كه تو عمرم نكرده بودم امروز هم اوضاع فرق چنداني نداشت... الغرض اينكه مي خواستم بگم كه تو اين روزها و با توجه به حجم باد كرده ي جزوه ها رو دستم! آپديت نميكنم؛ كه با تفاسير بالا منتفيه.به هر حال بهتره واسه حفظ آبرو هم شده هيچي نگم و هيچ قولي ندم...دعا كنين عاقل شم و سرم دوباره بره تو درسم دوستان فعلا سلام. بالاخرمن هم به يلدا بازي دعوت شدم.اونم از طرف يكي از بهترين دوستام.مرسي هادي جان. نمي دونم اين بازي از كي و توسط كي شروع شد.البته مهم نيست مهم اينه كه ادامه پيدا كنه.من هم سعي ميكنم بيشتر از دوران كودكيم بگم .اون زمونا بازي ها وشيطنتهايي داشتم كه هيچ وقت تكرار نشد.... 1.از مهد شروع ميكنم كه خاطراتش رو ريز و درشت به ياد دارم! پدر و مادرم هر دو شاغل بودن و من تا ساعت 2 تو مهد ميموندم.از ساعت 12 كه اكثر بچه ها ميرفتن واسه ما چند نفر كه مونده بوديم فيلم جوجه اردك زشت رو ميگذاشتن.هيچ وقت يادم نمياد كه يه بار اين كارتون رو كامل ديده باشم چون هميشه يه جاي بخصوصش مامانم ميومد دنبالم.همون جايي كه جوجه اردكه خودش رو تا آب بركه يخ زده نگاه ميكرد! 2.از همون اول علاقه ي عجيبي به شركت در گروه سرود و تاتر مدرسه داشتم.واسه گروه سرود چون صدام بلند بود ته صف ميگذاشتنم و همين باعث ميشد كه تو عكسا هميشه كله ي يه نفر درست بيفته رو صورت من! واسه نمايش هم هيچوقت يادم نميره،يه بارنمايش مهمان نا خوانده رو اجرا كرديم.من نقش گربه رو داشتم.مامانم يه ماسك فوق العاده قشنگ واسم خريده بود كه ديگه نيازي به گريم نباشه.بعد از اجرا ازمون عكس گرفتن،منم چنان تو نقش خودم غرق شده بودم كه نقاب رو بر نداشتم...بعدش هم قرار شد به اونايي كه تو عكس بودن جايزه بدن .حالا بيا و ثابت كن كه اين گربهه منم! 3.كلاس سوم ابتدايي بودم.امتحان انشا داشتيم. امتحان داداشم صبح بود و ساعت 10 هم مال من.سرويس قرار بود داداشمو كه مياره منو ببره.آقاي عطاران_خدا بيامرز_رانندمون بود.پيرمرد خوبي بود اما كمي فراموشكار.1 دقيقه دير رفتم دم در...داداشم رو گذاشت و رفت.حالا من مونده بودم و امتحان.راه افتادم.همين طور كه ميدويدم از زور استرس اشكام سرازير شد.يه آقايي از تعميرگاه ماشين بيرون اومد ،جلومو گرفت و گفت:خانم كوچولو چرا گريه ميكني؟ منم كه سعي داشتم از دستش فرار كنم و زودتر به مدرسه ام برسم.داد زدم ديرم شده...امتحان دارم...ديرم شده....گفت:وايسا ببينم تو دختر كي هستي؟ منم اسم و فاميل بابامو گفتم .آقاهه گفت: تو دختر عليرضايي؟بيا خودم ميبرمت.من رفيق باباتم...نمي دونم چي شد كه برخلاف توصيه هاي مامان و بابا مبني بر اعتماد نكردن به غريبه ها بهش اعتماد كردم و تو ماشينش سوار شدم. مدرسه كه رسيديم ،كلي صحبت كرد تا سر جلسه راهم دادن...خلاصه اگه به حرف مامانم گوش مي دادم حالا يه تجديدي خوشكل از دوران ابتدايي داشتم! 4. دوران كودكي ام تو خونه اي بودكه حيات بزرگي داشت. ظهر هاي تابستون ميشد زمين فوتبال بچه هاي محل. كوچيك و بزرگ،دختر و پسر جمع مي شديم واسه بازي. يه پسر همسايه داشتيم به اسم رضا. خيلي چاق و تپل بود.بيچاره از ترس اينكه نخوره زمين بازي نمي كرد.تا اينكه يه روز صبرش سر اومد و اومد تو بازي.نشون به اون نشون كه چند بار خورد زمين و آخرش هم با تكل من روانه بيمارستان شد...تا 1 ماه هم رو گچ پاش نقاشي مي كشيديم! 5.دوران مدرسه يه دبير آزمايشگاه شيمي داشتيم كه خدا بيامرز يه چشمش كمي انحراف داشت. هر جلسه شفاهي درس مي پرسيد.با بچه ها قرار گذاشتيم هر وقت يكي رو بلند كرد با بغل دستيش دو نفري پاشن.بقيه هم بخندن تا كلاس به هم بريزه و نپرسه. چند بار اين كار رو كرديم و موفق شديم. ديگه عادت كرده بوديم ،تا اينكه قرعه به كنار دستي من افتاد، بهش اشاره كرد و ما دو نفري پاشديم...كلاس رفت رو هوا.معلم هم كه دستمون رو خونده بود عصباني شد و ما بقيه زنگ رو تو حياط بوديم! 6.... مثل اينكه بيشتر از 5 تا نميشه نوشت.حيف شد تازه داشتم گرم ميشدم. و حالا منم 5 نفر ديگه رو دعوت ميكنم.حيف كه فقط بايذ وبلاگ نويس باشن :مهنازجون عزيزم- شقایق جون- عارف نژاد نويسنده وبلاگ انجمن سايه ها – جم پورو سير ترشي. سلام سراپا اگر سرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ايم چو گلدان خالي لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم ..... شعر بي نظير قيصر امين پور با صداي گرم ناصر عبداللهي، كي باورش ميشد كه اين صداي ماندگارمثل خورشيد جنوب بي سو صدا و به اين زودي غروب كنه. عبداللهي قسمتي از خاطرات كودكي ام بود،هيچ وقت يادم نميره ظهرهاي جمعه،شبكه ي استاني خوزستان و اون برنامه نيم ساعتي رو!خودش بود و يه ارگ كوچيك،پشت به دريا...ميزد و مي خوند. گرماي صداشو بعد از اين همه سال هنوز به همان وضوح مي شنوم. عبداللهي قسمتي از خاطرات نوجواني ام بود.خيلي از شاعرا رو با صداي گرمش شناختم و حالا قسمتي از حافظه ي كول ديسكمه! خبر فوتش رو كه شنيدم،يخ زدم.از دست دادن كليه ها در اثر مسموميت دارويي! سري به وبلاگها و سايتهاي مختلف زدم تا شايد ...اما خبري نبود.چرا؟ باورم نميشه كه اين صداي گيرا طرفداري نداشته. يكي از دوستان مي گفت:" خداي من.منتظر كاست جديدش بودم!" بارون مياد و من با زمزمه ترانه هميشه ماندگار"روزاي باروني" به خواب ميرم. روحش شاد. يه روز دلم گرفته بود مثه روزاي باروني از اون هواها كه خودت حال و هواشو مي دوني....
![]()
اما هميشه در حد همين رويا ميمونه و فراتر نميره... تنها كار مثبتم تو اين روزا شده وبگردي و البته در كنارش هم درس.آخه ناسلامتي تو فرجه هاييم!![]()
![]()
فعلا![]()
![]()


![]()
آخر شب هم كه جنازه ام رو از رو كيبورد جمع ميكردن به خودم قول دادم كه فردا جبران كنم(جون خودم)![]()
و فردا هم مطمئنا"...![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |







