اتاق شیشه ای
اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!
صد دفعه بهت گفتم این گلیم واسه پاهای من کوتاهه.هی گوش نکردی تا آخر عالم و آدم فهمیدن که پام رو از گلیمم درازتر کردم.خوب شد؟! حالا پای تو هم گیره.بهت گفتم که تو آتیشش تر و خشک باهم می سوزن.نگفتم؟! خدا رحم کنه...حالا یا پارو قطع میکنن,یا گلیمو...انتظار معجزه ندارم,گلیم دیگه درازتر از این نمیشه,جمع میشه! بهترین و خوشبینانه ترین حالتش هم همینه.جمعش کنن.اون وقت باید یه لنگ پا وایسم و صبر کنم.تا کی تقی به توقی بخوره و بشه یه گلیم دیگه دست و پا کرد! یه مشکل دیگه هم هست,پای من تو رشده .باید دعا کنم تا اون موقع خیلی درازتر از این نشه .ظاهرا گلیم های تو بلندتر از این نمیشه،چندین ساله همین اندازه است.دوباره روز از نو و روزی از نو. همون طور که بارها گفتی مشکل خودمه!خودم هم یه فکری کردم, می خوام بی خیال گلیم شم .آره,این همه نشستم کجا رو گرفتم.بالاخره که باید یه روز حرکت کرد.می دونم زوده اما چاره ای نیست. فوقش زودتر میرسم دیگه!؟عوضش دیگه دغدغه ی پا و گلیم رو ندارم. تصمیمم رو گرفتم.درست از اون روزی که مجبور شدم گه گاهی پامو جمع کنم که کسی نبینه از گلیم زده بیرون...با خودم گفتم اگه روزی روزگاری قضیه لو رفت .... حالا هم همون روزه.تو هم دیگه خود دانی.از اولش هم حدس می زدم که پای من وگلیم توبا هم جور در نمیان! سلام راستش نمی دونم چی بگم:فقط اینکه...تاریخ داره تکرار میشه؟! و حالا ادامه ماجرا... .به خاطر علاقه ی وافرم از سارا جون!!! شروع ميکنم.چون مواردش از همه بيشتره.سعی ميکنم خلاصه بگم تا جا واسه بقيه هم بمونه. کل كل من و سارا از همون لحظه اول شروع شد و به جايی رسيد که.....،هر كی اولين بار بود ميديد فكر ميكرد خدايی نكرده دوستيم و داريم شوخی ميكنيمغافل از اين كه.... سارا سمنانيه اما اداهاشو از تهرونيا به ارث برده!اما موارد قابل ذكر و غير قابل ذكر!!! ۱)سارا خانم شيراز رو با عابر بانك فلكه گازو افتتاح كرد.تو صف چنان با اون باد بزن معروفش(كه سابقه باد زدن افراد معروفی چون آقای لاری رو داره!) خودشو باد ميزد و افه ميذاشت كه انگاری از فرنگ برگشته خدا ميدونه كه چطور از ته اون صف طول و دراز اومد اول!!!حتما كلی التماس درخواست كرده؟!ما كه نميدونيم.یه نیم ساعتی تو ماشين بوديم،منتظرش!!! ۲)كلی غذا به ليست نديده ها و نخورده هاش اضافه شد! خانم عادت دارن هر غذايی رو مشاهده ميكنن!حالا چه اولين بار باشه و چه صد بار هم قبلا خورده باشه،اول يه كم باهاش ور ميره و بعد ميگه:اين چيه؟؟ما از اينا نداريم؟! اما اين بار عمق فاجعه اون قدر بود كه تاريخی ترين جمله ی سفرمون شكل گرفت!!! ((ببخشيدا ،مگه شما از كوير لوت اومدين!!!)).اين جمله رو يك بار ديگه با لهجه شيرازی قرائت بفرما. ۳)معنی ژيگول در فرهنگ لغت اين بشر برای ما روشن شد!خانم قبل از رفتن به چمران اصرار عجيبی داشت كه ژيگول بشه!طفلك به ساده ترين فرم ممكن اومد حالا يكی بايد مريم رو از آينه ميكند...انگار نه انگار شيرازيه و ۱۰۰ دفه رفته چمران!!!بچه ها ميگفتن:سارا شاهچراغ ژيگول تر بودي!؟ ۴)از اون جا كه اون همه لباسی كه آورده بود رو نميشد تو ۴ روز پوشيد،صبحونه و ناهار و شام تيپ عوض ميكرد! ديگه نميگم اون مانتويی كه از ته ساكش بيرون كشيد تا تو تخت جمشيد بپوشه چطوری بود.... فكر كن تخت جمشيد ازش صاف تر بود! ۵)اصطلاح جديد!!! ،انتظار بيجا!!! خانم بعد از ديدن خبر قبولی داداشش در اينترنت ضمن صحبت با مامانش،گفت:سعيد حتما قند تو دلش ميشكنه!!! توجه داشته باشيد كه اين كار فقط از عهده ی پرندگان بر مياد و بس! البته آقا سعيد ،نا اميد نباشيد چون از قديم گفتن ، با تمرين هر كاری امكان داره! ۶)در اين سفر در انجام ۳ كار كاملا حرفه ای شد ۱.sms دادن ،۱۰ عدد در ثانيه.(البته اين قبل از ديدن ندا بود!!!) ۲.حرف زدن با موبايل حد اقل ۱ ساعت،اونم همزمان با ديدن آثار تاريخي!آخريش هم تو باغ دلگشا بود،راستی در همون حال عكس هم گرفت. ۳.عكس گرفتن چپ و راست از خودش،خودش و ماندانا،مانی و خودش،خودش و درخت،درخت و خودش،خودش و...... ۷)خدا به موبايل فلك زدش رحم كرد. يكی نيست بگه آخه جشن نور و صدا جای sms بازيه؟از اون ارتفاع اگه آدم پرت ميشد ....هيچيش نميشد! ولی موبايل سارا مثل خودش لوس بازی در آورد و يه خط خوشگل برداشت!يادگاری ديگه؟! خوب ديگه سارا بسه شه.ادامه بدم هم واسه من بد ميشه هم خودش!ناسلامتي،خدايی نكرده ،ما دوستيم. حالا مانی جان.....همشهريه عزيز.رفيق فاب سارا،هيچ كی از كار اين ۲ تا سر در نمياره... ۱)عيبش نميكردي،مامان ،باباش تا خود شيراز ميومدن بدرقه! حالا حتما ميگه:نهههههه......،ريپيد كن!!! ۲)يه كيف جديد خريده كه به قاعده ی ۳ تا و نصفی آدم توش جا ميشه! از غر و لنداش واسه سنگينيش كه بگذريم،هر وقت هم ميگفتی اين لباس رو يه گوشش جا بده،ميگفت جا ندارم.... حالا خالی بوداااا. ۳)رفتن من تا يه هفته قبل از سفر قطعی نبود! مانی بيشتر از همه اصرار داشت كه من حتما بيام!!!كه البته علتش رو هم كشف كردماگه من نبودم كی دوربين خانم رو حمل ميكرد؟؟؟ ۴)گفتم دوربين ياد فيلم افتادم....آخ آخ آخ،من نميدونم كی ميخواد فيلمشو نگاه كنه؟!خودم يه جاهايی شاهد فيلم برداريه تريپ حرفه ايش بودم. بايد قبل از فيلم بنويسه،بينندگان عزيز لطفا كمر بند ها را ببنديد و برای احتياط كيسه پلاستيكی همراه داشته باشيد!!! ۵)رنگ جيغ مانتوش باعث ميشد هيچ جا گم نشه!!!باور كن،هنوز ستونهای تخت جمشيد پيدا نبود،ما مانی رو ديديم! ۶)بماند..... ميريم سر وقت سمي.... سمی جان معروف به ساموئل،سومول و .... اصفهانيول الاصله ساكن شيراز، هر شهری بگی مدتی اونجا بوده !فعلا هم كه اهواز خر ميزنه... ۱)كسری خواب همه ی عمرشو تو راه رفت جبران كرد،بماند كه روز اول تا دم غروب خواب بود! تازه وقتی تو حافظ باهاش قرار گذاشتيم كلی غر زد كه نذاشتين بخوابم!!!البته شما اصلا نگران نباشين چون اين خانم تو دو تا چيز كم نمياره،خوردن و خوابيدن! ۲)نميدونم من كجام شكل ليوانه،شايدم اون دچار سندرم ليوان آب خوری شده؟!هر وقت منو ميبينه ميگه...ليوان داري؟بايد يه فكر اساسی بكنم. ۳)پايه ی خندس واسه حرفای من!كارش به جايی رسيده كه بعضی وقتا خودم از حرفام گريه ام ميگيره،اون ميخنده!!! ۴)در اين سفر ما از عجايب ۷ گانه شاهد ۸اميش بوديم!!!يك معجزه ی بزرگ!!! سمی ما رو شام دعوت كرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.....(اگه تا آخرش هم از اينا بزارم كمه)البته همه ميدونن كه فكر خودش نبوده. نه سمي؟(با تشکر ویژه از مامانش که خیلی پایه تر از خودشه) ۵)تو عمرش يه نفر پيدا شد كه به اندازه واسش غذا كشيد!!!اولش اومد ادای دخترای تيتيش مامانيو در بياره،گفت:وايييييييی اين خيلی زياده؟! من زياد گشنم نيست !اما از اون جا كه ما معنی اين جمله رو به خوبی ميدونستيم!!!!(ميگم تا شما هم روشن شين،هر وقت سمی اين حرف رو ميزنه بيشتر از هميشه ميخوره!)ترجيح داديم كمتر بخوريم كه يه وقت واسه سمی كم نياد.نا گفته نماند من قضيه رو يه جوری ماسمالی كردم!!!گفتم:گول هيكلشو نخورين بابا،اين هيچی تو دلش نيست. ۶)به بهانه ی ما و البته راه دور خونشون،۳ روز خونه مری اينا پلاس بود!هی ميگفت:زشته ،امشب ديگه ميرم خونه.ما که ساده نشدیم.شما رو نمی دونم؟! نوبت مری جون شد.... ۱)قربونش برم،مهمون نوازی رو به اندش رسوند. (با تشكر از خانواده ی محترم) ۲)فداش بشم،چنان دقيق برنامه ريزی كرد كه..... يه پا مامان بود واسمون ۳)عزيز بهاری رو كلی اذيتش كرديم.بابا غيرت!!! كی جرات داشت در مورد داداشاش حرف بزنه؟!من من من...... ۴)عروسكم،اهواز رو بيشتر از شيراز ميشناسه!جدی ميگم...خوب شد داداشش واسمون توضيح ميداد و گرنه خاطراتمون از شيراز،فيلم صامت ميشد. ۵)اين دم آخری هم حافظ رو باهاش كاليبره كرديم!!! سارا داشت دستی دستی بد بخت ميشد. ۶)خدا ميدونه، گلي، تا چند روز بعد از رفتن ما مشغول جمع كردن گندكاريامون بوده؟ آخييييييی يه دل سير قربون صدقش رفتم! ا،مردم از بس هر جا خواستم عرض ارادت كنم همه گفتن:خدا زيادت كنه سارااين هم مخصوص مري خودم هم كه.....طبق معمول خودت ميدوني: ۱)از چند روز قبل به طرز فجيعی جوش زدم! كه كلی غرشو سر بچه ها خالی كردم.ژل تتراسايكلين هم كه... ۲)مامانم طبق معمول خواهش كرده بود كه اونجا كمی حفظ ظاهر نموده مقداری خانمانه رفتار كنم كه ........خودت حدس بزن چی شد. ۳)كلی كلاس رژيمم رو گذاشتم،از ترس مامانم كه دم رفتن وزنه گذاشته بود دم در،گفت وای به حالت اگه ۱ گرم اضافه كني،۱ كيلو هم كم كردم...تا حالا شده ۶ كيلو.بله....نا گفته نماند انصافا از غذاهای مامان مری گذشتن خيلی سخت بوداونم وقتی همه دارن دولپی ميخورن!!! كلی دلم آب شد. ۴)يه نفر پيدا شد كه بتونه منو تمام و كمال بشوره پهن كنه رو بند!!!!!! بطوری كه هنوز هم احساس تری را در عمق جان خويش احساس ميكنم....(اشاره به قضيه ی مردا اوجا اوجورين و قضايای مشابه آن...) ۵)واقعا اگه مری جون ،جلومو نميگرفت هر چی ميديدم ميخواستم بخرم!خصوصا سرای مشير كه واااااااااااي.البته زورش يه جاهايی بهم نرسيد. ۶)استعدادهای ديگرم هم شكوفا شد. ۱.حمل دوربين ماني... ۲.صندلی واسه سارا خانم.... (اشاره به جريان ۸ نفر و يكpk ) ۳.اعلام بيانيه ها و سخنرانی غرا من باب حقوق زن در جايی كه مری سكوت اختيار كرده بود.طفلك يه اشاره هايی ميكرد،من فكر ميكردم داره ورزش صورت ميكنه!!!آخه ميگن بعد از غذا خوبه. ۴.نميگم.....نه؟!!!جون تو راه نداره..... ۷)به اختلاف سليقه ی فجيعم با بروبچ پی بردم! مونا جون هم ،عزيزم كلی از كار و زندگيش واسه ما زد.يه روز هم كه حسابی زحمتش داديم.مونی جون دست پخت مامانت حرف نداره.كلی هم با فيلم و عكسا ی عروسی داداشیش حال كرديم.راستی با شومينه ی خوشگلشون هم عكس انداختيم.يه پا تخت جمشيد بود. بهنوش،داشت يادم ميرفت...ما بالاخره ۲ قلوشو ديديم.جدا شباهتشون به هم مثل سيبيه كه يه كم اين ور تر بريده باشيش.بابا اينا هيچ نقطه اشتراكی ندارد،آبروی هر چی ۲قلوه رو بردن.مرسی بهنوش جان!ان شا...سفر بعدی مفصلترمزاحمت ميشيم. خوب.اينم از اين... با عرض معذرت از دوستان عزيزی كه منتظر بودن كه افاضات بنده رو بخونن(ملت بيكار) در ضمن بگم از خيلی چيزا فاكتور گرفتم يه وقت پر رو نشينا....خصوصا تو سارا... *انگار همین دیروز بود.سفر دوستانه به شیرازو میگم.پارسال همین موقع ها بود.علوم پایه رو دادیم و راهی شدیم.خیلی خیلی خیلی خوش گذشت...هنوز که هنوزه هر وقت بحث شیراز میشه یاد خاطرات قشنگش میوفتم. اون روزا تازه وبلاگ سابقم رو راه انداخته بودم.و خاطرات اون سفر هم تقریبا جز اولین مطالب طنزی بود که ریختم توش!امسال هم می خوام اینجا بزنم,واسه تجدید خاطره! شاید این سر آغازی میشه که از این به بعد در مورد دوستام بیشتر بنویسم!* این مطلب 2 قسمته.عکس ها هم کار خودمه(ببخشید موبایلم).حالا قسمت اولش رو داشته باشین: هر چی زور ميزنم يادم نمياد اين فكر خفن كی و كجا و به عقل كی اصابت كرد!شيراز رفتن.دسته جمعی بعد از علوم پايه رو ميگم. بعد از اون امتحان كذايی كه حسابی حال همه رو يه جورايی گرفت(البته نتيجش واسه خيليا بد نشد)،عازم شديم...البته بدون سوگل،جاش همه جا خالی بود جز يه جا!!!!ميگم حالا!۵ نفری از اهواز راه افتاديم:من.مريم(مري).سميه(سمي).سارا (ژيگول)و ماندانا(مانيه دانا!).مری و سمی ميزبان بودن و مونا جونو بهنوشی هم اونجا بهمون ملحق ميشدن. ۵تا رفيق شفيق.يار غار.همدل.همصدا.عاشقه هم.خراب هم.مرده ی رفاقت...در واقع ۵ تا زلزله.خونه خراب كن.مخل آسايش.۵ تا.....(ديگه تا تهشو بخون!!!) البته بگم كه يكی از هزاران فوايد سفر به شيراز فهميدن همين چيزا بود.تا اون موقع نميدونستيم چه موجودات شلوغه خونه خراب کنی هستيم, اما با شرايطی كه اونجا حاكم بود دستمون اومد! بابا ما ديگه كی هستيم.....!!!! باورت نميشه ميتونی از شوفر اتوبوس بپرسي؟!بيچاره تو عمرش اينقدر كه اونشب در مورد حقوق ديگرون تذكر داد،نداده بود...يا نه؟!از ديوارای خونه ی مريم اينا بپرس!فكر كنم هنوز هم دارن به خودشون ميلرزن!!! خلاصه.بعد از اون شبی كه هنوز هم نميدونم چه طوری صبح شد. زلزله به شيراز رسيد و فقط خونه ی مريم اينا رو لرزوند.بله ديگه اول اونجا خراب شديم!نشون به اون نشونی كه آرامش چندين و چند سالشونو سه سوته پر داديم رفت؟!به قول مانی دانا از همون لحظه ی اول خودمونو معرفی كرديم.سر ميزه صبحونه به فجيع ترين صورت ممكن! خانواده ی عزيز مری جا خوردن!!!حتما با خودشون فكر كردن:بابا اينا ديگه مال كدوم سيارن؟!(اين خوشبينانه ترين حالت ممكنه) ناگفته نمونه كه سمی به بهانه ي كسر خواب شديد (طفلك تو راه مجبور شد جای همه بخوابه )و در واقع به خاطر حفظ آبرو يه راست رفت خونه ی خودشون تا بعدا ببينه اگه هوا پس نيست و احتمالا موندگار شدیم, آويزونمون بشه!!! از اونجا كه ساكه سارا نشون ميداد صاحبش اومده ۱ ماهی كنگر بخوره و لنگر بندازه،همون ظهر رفتيم بليط برگشت بگيريم تا همه رو از اشتباه در بياريم. اينو بگم مامان مری كه هنوز گرم بودن و نميدونستن چه بلايی به سرشون نازل شده اصرار كردن بيشتر از ۴ روز بمونيم!!احتمالا همون شب پشيمون شدن ولی خداییش خم به ابرو نیووردن. برنامه دسته مريم گلی بود.طفلك يه دستش موبايل بود و يه دستش تلفن...يه پاش تو اتاق بود و يه پاش..... چنان جو گير رياست ميكرد كه هر كی نميدونست فكر ميكرد ميخواد خانواده ی سلطنتی رو ببره گردش...فكر كن!!!در توصيف عمق جو گيريش لازم به ذكر است كه واسه تخت جمشيد رفتن زنگ زد از شخص كوروش وقت گرفت!!!!!!!!!!! خداييش خوب برنامه ای ريخت.خوووووووب! همه ی جاهای برجسته شيرازو آباد كرديم اونم به قدومه مبارك!البته اينو هم مديون مری خانميم و هم p.kمهمون نواز داداشه پايش!!!(مری سه تا داداش داره:داداش شستمانه.داداش ساکته.داداش پایهه) خصوصا اون روزی که ۸ تايی ريختيم تو ماشینش(اهان اونجا تنها جايی بود هيچ کی فکر جای خالی سوگل نيوفتاد).با تشکر از شيرازی هاَدريغ از يه متلک؟!؟!؟!احساس پوچی!!!هيچکی حواسش به اين ماشين در حال انفجار نبود. حافظ.سعدی.تخت جمشيد(جشن نور و صدا) که رو شاخمون بود.... باغ ارم.جهان نما.دلگشا.خونه ی عفيفه خانم(تنها جايی که سمی به یه دردی خورد) سرای مشیر و بازارای نوين و کلاسيک.کوچه باغ چمران معروف. رستوران سارا. پيتزا به دعوت سمی...چرب....همچين.....! دم اخری هم واسه عرض ارادت.حضرت شاهچراغ.... اين منهای فلکه ها و پارکايی بود که از دور ديديم و بين خودمون باشه گذاشتيم واسه بعد!!!! يه سفر ديگه افتاديم.(قابل توجه مری) کلی خوش گذشت. جات سبز...کلی اتفاقات عجيب غريب هم افتاد.يه پروژه ی تربيتی هم داشتيم.شستمان خفن تمرين زيراب زنی .ديگه طوری شده بود دم آخری نقشه ی رو کم کنيامون رو هم رسم ميکرديم !!!۲ تا بيانيه .يه اعتصاب !!!(از نوع مشروع)يه بحث فمنيستی که هيچ کی نفهميد آخرش چی شد!تو کل انداختن هم استاد تر شديم ....داشت يادم ميرفت.به اندازه ی تمام عمرم هم رضا صادقی شنيدم...از وقت سوار شدن بگير تا تو اتوبوس و تو بازار و.....اووووووووه! حالا.ميگن آدما تا يه سفر باهم نرن درست و حسابی همديگه رو.....آره...خوشم مياد گرفتی.منم دستم اومده خفن!تو قسمت بعدی واست مفصل ميگم استاد شی.دوستان ديگه وقتشه همه چيزو رو کنم؟!اعتراضی بووووووود؟؟ ... دیگه بسه؛دیگه بسه انتظار ابر رحمت به سر دنیا ببار شب تاره؛شبه تاره شب تار آسمون خورشید و بر دار و بیار... آدما تو زدن حرفاشون دو دسته می شن. یه دسته رک و پوست کنده حرفشونو به طرف مقابل می زنن و دسته ی دیگه هم لا بلای کلی حرف و حدیث و نقل و مثال. ایرانی جماعت تو در لفافه حرف زدن بی نظیره.به در می گه شاید دیوار یه تکونی به خودش بده.تازه خدا اون روز رو نیاره که یه تریبون مفت و مجانی هم گیرش بیاد. سریش میشه و تا دمار از روزگار طرفش در نیاره نمیشینه.نمونه اش هم که خدا بده برکت. جالب اینکه اون جاهایی هم که انتظار نداری ,می بینی؟! القصه اینکه می خوام بگم وقتی می تونی مستقیما حسابت رو با طرفت تصفیه کنی, چرا لقمه رو دور دهن می پیچونی؟!هر جایی هم که واسه تصفیه حساب مناسب نیست,هست؟!اگه با خودت درگیری هم که حسابش جداست.این همه متخصص مغز و اعصاب! البته گفته باشم این حرفا رو کلی گفتم,یه وقت فکر نکنین دارم به در میگم,من یکی خوب می دونم که دیوار نمی شنوه! اگه گفتی چرا ما از خل بازیای ملا عمر ککمون نمی گزه؟ اگه گفتی چرا با دیدن ریش سه وجبی قتل عام مجسمه ها و زنای افغانی - که مث گونی های برنج اینور و اونور می رن- شاخ در نمی آریم؟ نمی خواد پی این جواب لاکردار راو دور و درازی ر بری! زیر پات رو نگاه کن! زنا فقط تو تار و پود قالیا می رقصن! دو زاریت افتاد؟ پ.ن:شاید این شعر به نظرتون قدیمی بیاد,اما حکایتی داره که هیچ وقت قدیمی نمی شه. برخوردهای مبتنی بر شناخت و احترام: یا به عبارتی رفتار بچه مثبت وارانه! در اینگونه برخوردها طرفین کمیتا قسمتی عاقلند، فهم دارند، شعور دارند و الکی قوه خیال خود را به کار نمیبرند. از پدر و مادرشان اصول محرم و نامحرم را یاد گرفتهاند. راحت! مثل آدم زندگیشان را میکنند. سلام علیکشان را دارند، سر وقت هم پدر و مادرشان برایشان آستین بالا میزنند که تا دم در نیاودهاند سر و سامان بگیرند! و در کل آدمهای خوشحالی هستند. برخوردهای مبتنی بر شرم افراطی: آدمهای دختر و پسر ندیده فول فابریک، بعضا دچار این نوع برخورد میشوند. سرخ و سفید میشوند و عرق میریزند. ضربان قلبشان بالا میرود و احتمالا شاهد بعضی علائم فیزیولوژیکی (گلاب به روتون، دیگر بقیهاش را نمیگویم) میشوند! برخورد خشک و محدود: بعضیها از آن طرف پشت بام افتادهاند. یعنی در مقابل جنس مخالف، آنقدر کج خلقی و اخم و خشانت! به خرج میدهند که نگو و نپرس. همچین رفتار میکنند که انگار دشمن خونی خود را دیده اند. این خودش باعث ایجاد عکسالعمل سرد از اطرافیان میشود و فرد خشن و خیلی قشنگ، با خودش فکر میکند که این عمل! آنان است نه عکسالعمل و باعث جیرینگ شکستن قلب یخ بسته و لطمه دیدن روح گل سرخیاش میشود! برخورد مبتنی بر پرخاشگری: برخورد راحت از نوع روشنفکری: این افراد غالبا وقتی در مقابل جنس مخالف قرار میگیرند، با نگاه ممتد به طرف مقابل، حرفهای بی سر و ته، گاه شوخیهای بیمورد و البته با این شعار که او هم یک انسان است، میخواهند بگویند که هیچ احساس خاصی نسبت به طرف مقابل ندارند. ***با تشکر از دوست خوبم شوکا سلام امروز می خوام واسه یه امر خیر تبلیغ کنم! چیزی که این روزا تو تار و پود زندگی شهری گم شده.راستش تو اهواز زیاد شاهد این کارها نیستیم.اینقدربدبختی این مردم رو دیدیم که دیگه واسمون عادی شده!خودم رو مثال می زنم که به کسی بر نخوره,اون روزایی که دیرم میشد و ترجیح میدادم از سمت بیمارستان گلستان و شفا -که مال بیماران سرطانیه - برم,روزی نبود که شاهد یه بچه ی بیمار با سر بزرگ تراشیده که رو صندلی چرخدار این طرف و اون طرف برده میشه نباشم.اوایل واسم خیلی دردناک بود.اشک تو چشمام حلقه میزد و دلم می سوخت.کم کم این اشک تبدیل شد به افسوس و نچ نچ و حالا هم...هیچ! وقتی شنیدم که انجمن حمایت از بیماران سرطانی "مشک" که اتفاقا چند از استادای خوب دانشکدمون از موسساش هستن,اقدام به برگزاری یه کنسرت موسیقی سنتی کردن,کلی ذوق کردم.اولین فکری که به ذهنم رسید این که تو وبلاگم بزنم.درسته که زیاد بازدید کننده نداره اما همین که چند تا وبلاگ نویس همشهری هم ببینن و لینک بدن,خودش کلیه...پوسترش هم این پایینه با تمام جزییات. خلاصه اینکه منتظر دیدار شما هستیم.مطمئن باشین این بار بیشتراز همیشه بهتون خوش میگذره چون لااقل می دونین که پول بلیطتون جای دوری نمیره. سلام من یک داروسازم,یعنی قراره داروساز بشم.به قول اساتید محترم آخرین و مهمترین حلقه ی درمان.از روزی که با هزار عشق و آرزو وارد این رشته شدم یادم نمیاد یک لحظه آروم و قرار گرفته باشم.تنوع درس بیداد میکنه ,بعضی وقتا از خودمون می پرسیم که فلان درس چه ربطی به داروسازی داره؟!و چون هیچ جوابی پیدا نمی کنیم,ترجیح می دیم اصلا راجع بهش فکر نکنیم.حتما بزرگتر ها یه چیزی می دونستن که .... دانشکده ی خوبی دارم.وقتی یادم میاد که چقدر از اینکه تو شهر خودم قبول شدم غصه خوردم,خندم میگیره! اگه سخت گیری ها و امتحانات مشکل رو_که اصل قضیه است_ بگذارم کنار,محیط کوچیک و صمیمی دانشکده, استادایی که اگه اذیتشون نکنی و سر به سرشون نگذاری ,مثل بچه آدم درست رو بخونی و ازشون نمره نخوای,از هیچ کمکی دریغ نمی کنن,دوستای باحالی که هیچ وقت ناامیدت نمیکنن و فضولی تو فرهنگ لغتشون تعریف نشده! پرسنلی که تا به اسم دکتر خطابشون نکنی در آزمایشگاه رو به روت باز نمی کنن.امکاناتی که اگه سطح توقعت رو پایین بیاری از سرت هم زیاده...همه وهمه باعث شده روز به روز امیدوار تر از دیروز ادامه بدی.آخ که دلم واسه دوباره دیدنشون لک زده. بچه های دارو سازی همیشه تو انرژیک بودن, معروفن. 80%بچه ها میرن دنبال دارو خونه,راحته دیگه بگذریم که پول و پارو و...البته نه اونطور که فکر کنی!یه کم بیشتر.از اون 20 %هم 15%شون اول یه کم ادای ادامه تحصیل رو در میارن و وقتی سرشون به سنگ خورد میرن دنبال دارو خونه.اون 5% هم که کارخونه و ادامه تحصیل اگه خدا بخواد. ما هم مثله خیلی از رشته های دیگه که داشتن و دارن قربانی خود خواهی بعضی ها!!!میشن واسه حفظ ارزش رشته مون کلی تلاش کردیم.بماند که چقدر هم به نتیجه رسیدیم؟! از همه اینا که بگذریم...می خواست بگم,از 365 روز ایران که هر کدومش یه اسم داره,یه فردا مال ماست!روز داروساز.اینا رو نوشتم که یادم باشه چقدر خوشبختم!یادم باشه که کجای این مجموعه ام.چکار کردم و چکار می خوام بکنم؟!ا دروغ چرا!؟ اصلا اینا رو نوشتم که یکی تحویلم بگیره و بهم تبریک بگه!!! پ.ن:۱.اول بگم که حدود ۴۰ تا "اس.ام.اس"فرستادم که حتما حدس میزنین چند تا جواب بهم رسید؟!راست گفتن!از ماست که بر ماست. ۲.از دوستانی که تبریک گفتن -به هر طریقی- ممنونم. ۳.اینم بهترین تبریکی که در یافت کردم:برای رفع کنجکاوی! سلام عکس جالبیه نه؟چند روز پیش خیلی اتفاقی پیداش کردم!یه عده دور از قیل و قال و هیا هوی زندگی ماشینی,در بالاترین نقطه ی یک شهر,آسوده و بی خیال.از شما چه پنهون بهشون حسودیم میشه! انصافا یه کم هم ترسناکه...استراحت اونم در این ارتفاع؟! آدما تا خسته میشن به فکر مسافرت می افتن.از یک شهر به شهر دیگه.شهر و شلوغی همونه فقط قالبش – منظورم زرق و برق جاهای دیدنیشه - فرق میکنه. طبیعت هم خوبه البته اونجا هم در تملک عده ای خاصه کجا رو میتونی پیدا کنی که دور و اطرافت کسی نباشه,بگذریم که کسی هم جرات قدم زدن تو طبیعت بکر و دست نخورده رو نداره!با مسافرت مخالف نیستم.نه؟!چیزیه که همه بهش نیاز دارن.اما می خوام یه جورایی مقایسه کنم.می خوام بگم اون بالا اوضاع خیلی فرق داره...هیچ تملکی در کار نیست.تویی و آسمون خدا.ابرا. خورشید که اگه در حال غروب باشه منقلبت میکنه.خلاصه سکوت مطلق .آرامش.اگه مشکل تنفس واست پیش نیاد و ترس از ارتفاع نداشته باشی, جون میده واسه یه مسافرت برون شهری بکر!نمی دونم اینا واسه چی رفتن اون بالا و چی دارن بهم میگن؟!شاید هم رو تیر آهن آخرین طبقه ی یه ساختمون نیمه کار قرار گرفتن و....اما اینو میدونم که دارن یه جورایی لذت میبرن.از این اوج. از این آرامش و شاید از این بی دغدغه در کنار هم بودن. شاید واسه همینه که آدما تو آسمون دنبال کشف سرزمین های ناشناختن؟!
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

1.jpg)



با اجازه....فعلا![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همین جا لازم است اشاره ای به مساله ماخوذ به حیا بودن بشود. از قدیم ندیمها گفتهاند که: «حیا خوب است ولی خجالتی بودن نه!» یعنی چه؟ یعنی اینکه فرد باحیا با اراده خودش کاری را انجام نمیدهد و در حالت خونسردی، آرامش و هوشیاری است؛ ولی آدم خجالتی، بدبخت ننه مرده، اگر بخواهد هم توانایی انجام آن کار را ندارد.
فکر نکنید که خوب است که بچهمان خجالتی باشدها! نه، اصلا! چون گاهی شاهد رفتارهای متناقض از افراد فوق العاده خجالتی بودهایم. یعنی طرف موقع حرف زدن یک دقیقه نمیتواند به چشمانت نگاه کند ولی با صد نفر تلفنی، دوستی خارج از محدوده دارد!
برخورد دستپاچه و هیجان زده:![]()
به علت عدم شناخت از نحوه قضاوت دیگران، باعث بوجود آمدن برخورد هیجانزده میشود. یعنی چه میشود؟! الان میگویم، یعنی دخترک یا پسرک طرف مقابلش را که میبیند یوهویی گمان میکند که ایشان یک دل نه صد دل عاشق! او شده است که فلان لبخند را زده یا فلان کلمه را استفاده کرده است. همه اینها زیر سر نداشتن شناخت صحیح از جنس مخالف است.
نتیجه اخلاقی: آقاجان؛ نوجوانان و جوانان باید مورد محبت قرار بگیرند تا اینطوری تشنه محبت نباشند که وقتی کسی گفت دوستت دارم سر از پا نشناخته همچین بى اختیار دل از کف بدهد![]()
![]()
این افراد محبت صادقانه و عارفانه و بی شائبه و غیره و ذالکانه خود را به شکل پرتاب سنگ و پاشیدن اسید و داد و فریاد و نیش و کنایه به طرف مقابلشان نشان میدهند. اینها کسانی هستند که به پختگی اجتماعی در رفتار خود نرسیدهاند. کلا یک چیزیشان میشود که این رفتار ازشان ساطع میشود؛ وگرنه آدم سالم که این جوری نیست!![]()
که متن بالا رو نمی دونم از کجا کش رفت و واسه من فرستاد!!!
![]()
![]()

![]()
تحقیقات هم که تو رشته ی ما سر و ته نداره.کارتو با یه عنوان شروع میکنی و وسط کار مجبوری عوض کنی !یه وقت هم که شانس بزنه و یه چیزی هم کشف کنی.بیچاره موش ها و خرگوش ها.اگه گیر مون بیاد! خلاصه فقط عشق!!! می خواد که بتونی تو انبوه این واحد های سنگین کمرتو راست کنی.حالا همه این تقریبا شش سال یه طرف و اون پایان نامه آخرش یه طرف...اما شیرینه. فکرشو که بکنی می بینی ,سختی هاشم شیرینه.![]()
![]()
![]()
با اینکه این همه درس و واحد دارن اما هیچ به خودشون سخت نمی گیرن. اکثرا هولن که زودتر وارد بازار کار بشن.بازار کاری که به قول بعضی ها واسه هممون جا داره!همه ی این چیزا رو که کنار بگذاری مهم سوادیه که باید پیدا کنی و اینه که تو رو از یه نسخه پیچ معمولی متمایز می کنه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |






