تبليغاتX
اتاق شیشه ای


اتاق شیشه ای

اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!

سلام

حس عجیبی دارم.آرامش بعد از طوفان.پاشیده بودم.یک هفته ای میشد که...

مثل کودکی بودم که دست هاش رو برای گرفتن تمام قطره های بارون باز کرده و رو به آسمون این ور و اون ور میره و از اینکه نمی تونه تمام اونا رو تصاحب کنه,احساس بدی داره.با این تفاوت که اون از تلاش خودش لذت میبره و من از اون لذت هم بی بهره بودم.

یه دیوار جلوم بود!خودم ساخته بودمش!!!با همین ذهن آشفته و حتما حدس میزنی دیواری رو که یه ذهن آشفته بسازه تا کجا میره؟!

یه سناریو نوشته بودم و خودم بین کاراکترهاش گیر کرده بودم!

.....

                                                     

                                          

تا اینکه اولین و آخرین راه...ازش کمک خواستم مثل همیشه و اون هم صادقانه کمکم کرد مثل همیشه.چه خوبه آدم یه" خود پخته تر از خودش" داشته باشه.اون وقته که گره ای که با دندون به جونش افتاده ,چنان به سادگی باز میکنه که انگار نه انگار گره ای در کار بوده!

نمی دونم چطور ازش تشکر کنم.گفتم اینجا بنویسم تا هم یادم بمونه و هم یه تشکر کوچیک باشه واسه تمام محبت هاش.خدا برام حفظش کنه .ازش ممنونم

باید دست به کار شم و دوباره شروع کنم.اما این بار می خوام به خودم قول بدم که دیگه نگذارم هیچ چیز حتی برای یه لحظه  آرامشم رو بهم بریزه...حتی یه لحظه!

 

خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:

"وسیع باش,و تنها,و سر به زیر و سخت

 

من از مصاحبت آفتاب می آیم,کجاست سایه؟

 

(قسمتی از مسافر سهراب)

 

نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 1:34 AM توسط سارا.ک.ب| |

 

ما!

 

........

 

"آه,دیگر ما

فاتحان گوژپشت پیر را مانیم.

بر بکشتی های موج بادبان از کف

دل به یاد بره های فرهی,در دشت ایام تهی بسته.

تیغ هامان زنگخورده و کهنه و خسته,

کوسهامان جاودان خاموش,

تیرهامان بال بشکسته.

 

ما

 فاتحان شهر های رفته از یادیم

با صدایی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه

راویان قصه های رفته از یادیم

کس به چیزی یا پشیزی,بر نگیرد سکه هامان را

گویی از شاهیست بیگانه.

یا زمیری دودمانش منقرض گشته.

گاهگه بیدار خواهیم شد زین خواب جادویی,

همچو خواب همگنان غار,

چشم می مالیم و می گوییم:آنک،طرفه قصر زرنگار صبح شیرینکار.

لیک بی مرگ است دقیانوس.

وای,وای, افسوس"

 

 آخر شاهنامه - زنده یاد اخوان ثالث- تهران - مهر ۱۳۳۶

 

نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 4:13 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

اول روز پدر رو تبریک بگم به بابای خوبم و تمام باباهای خوب دنیا.....

کلی گشتم تا یه چیزی واسه این روز عزیز پیدا کنم،که حدس می زنید چی شد تا این که یه جرقه به ذهنم زد از اون جرقه ها.

چند وقت پیش یه کتاب از "پری نوش صنیعی"خوندم به نام "پدر آن دیگری" خیلی قشنگ بود. تو صیه می کنم شما هم بخونید... فعلا

***رمانی بی‌نظیر از زیان یک کودک, که تا 7 سالگی قدرت تکلم ندارد و همه تصور می‌کنند که او معلولیت دارد.
این کودک که هم اکنون در سن 20 سالگی است تمام جزئیات اتفاقات و احساسات آن سنین خود را با همان تفکرات می‌گوید.
داستانی کاملا متفاوت از تمام رمانهایی که تابه حال خوانده اید
شما با این کتاب تمام مشکلات جامعه را از دریچه دید یک کودک می‌بینید و با او همراه می‌شوید تا داستان زندگی عجیبش را بشنوید.

گوشه‌ای از داستان:
من دیگر یاد گرفته بودم از مردمی که مرا خنگ یا عقب افتاده صدا می‌کنند چگونه انتقام بگیرم تا دلم خنک شود و بتوانم دوباره با اسی و ببی بازی کنم. تنبیه هم می‌شدم ولی مهم نبود از وقتی که بابای آرش به خاطر قیچی کردن کت و شلوارهایش کتکم زد و یک شبانه روز در اتاق زندانیم کرد, دیگر از هیچ تنبیهی نمی‌ترسیدم. از این که بدتر نمی‌شد.
کاش می‌تونستم فحش بدهم, تمام بچه‌ها فحش بلد بودند, خیلی دلم می‌خواست این کلمه‌های جادویی از دهانم بیرون بیایند ولی حیف!..
از میان تمام حرفها فحش را تشخیص می‌دادم, با دقت آنها را می‌شنیدم و به خاطر می‌سپردم, معنی بعضی را می‌فهمیدم, مثل پدرسگ, بابای آرش یکبار که نمی‌دانم چرا از دست آرش عصبانی بود به مادر گفت:
به این پدر سگ بگو دیگه تحمل این لوس بازیهاش رو ندارم.
عصبانیت او از آرش به اندازه کافی عجیب بود ولی این کلمه پدرسگ از آن هم عجیب‌تر بود. ما به اتاق خودمان رفتیم، اس گفت:
دیدی بابای ارش هم فحش می‌ده !ببی گفت:
آره ...گفت: پدرسگ. یعنی بابای آرش سگه! من گفتم
عجب خنگیه این بابای آرش. بابای آرش که خودشه, پس یعنی خودش سگه! وای که آنروز چقدر خندیدیم. سه تایی دور اتاق چرخیدیم و هی گفتیم پدرسگ , پدرسگ , پدرسگ...

جلد کتاب

نوشته شده در سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 3:47 PM توسط سارا.ک.ب| |

اهواز- 12 ظهر- فلکه ساعت

 

تو گرمای صد درجه ایستادی.خورشید خانم درست بالای سرته و تنها لطفی که در حقت میکنه اینه که احساس کمبود ویتامین "د" نکنی!فرق نمی کنه که چه کاره ای و کجا میری ؛دیرت شده یا نه؛ تو هم مثل ده ها تن انسان بی گناه دیگه (که دست بر قضا اکثرا از جماعت ذکار هستند) منتظر تاکسی هستی.مدلش هم اصلا مطرح نیست؛مهم اینه که چها تا چرخ داشته باشه و یک سقف!و البته راه هم بره!

کافیه فقط یه سواری هوس کنه که یه کم به سمت راست خیابون منحرف شه؛ اون وقته که جماعتی رو دنبال خودش می کشونه.اگر سرعتش هم کم باشه که حتما چند نفری از دسته هاش آویزون میشن واگر پنجره هاش باز باشه که....

کمبود تاکسی تو این ساعت از روز بی داد میکنه تا اینکه بعد از مدتی یه سواری از دور پیداش میشه.برق امید با قدرت 220 ولت همه رو می گیره.نزدیک؛نزدیک تر و با ز هم نزدیک تر...بله.خودشه.تاکسی!!!

خرامان از جلوی صف طویل مسافران منتظر عبور می کنه.از همون اول صف همه تک تک مسیرشون رو میگن تا اینکه قرعه به نام اولی بیفته ودومی و....دستگیره ی در رو می گیرن و با ماشین حرکت میکنن.طبق معمول می تونید حدس بزنید که هنوز ماشین به نیمه ی صف نرسیده چند نفر دنبالشن و دیگه لازم نیست که بگم همه آقا...

من نمی دونم چرا بعضی ازاین آقایون اینقدرهول می زنن!هیچ رعایت نمی کن!یکی نیست بهشون حالی کنه که چند تا خانم هم هستن که وضعشون از شما بدتره...آخه خود خواهی هم حدی داره.آدمو وادار میکنن که مثل خودشون رفتار کنه.

 

اینایی که گفتم چیز تازه ای نیست؛حتما دیدین و تجربه کردین.اما چی شد که این بحث رو جلو کشیدم؟!چند روز پیش یکی از دوستام عکس زیر رو واسم فرستاد.راستش با دیدن عکس؛اولین چیزی که به ذهنم رسید همین هول زدن آقایون تو تاکسی گرفتن بود.اولین چیزی که به ذهن شما میرسه چیه؟

 

 

نمونه ای از این هول زدن ها!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 3:41 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

فردا چند شنبه است؟!

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 1:55 AM توسط سارا.ک.ب| |

blue

 

سلام.مدتی است که این ترانه ی بولو بد جور رو نروم اثر گذاشته....کم پیش میاد که ترانه ی خارجی این طور روم اثر بگذاره.گفتم اینجا بگذارم شاید مغناطیس شعرش شما هم بگیره

 

 

What I got to do to make you love me?
What I got to do to make you care?
What do I do when lightning strikes me?
And I wake to find that you’re not there?

What I got to go to make you want me?
What I got to do to be heard?
What do I say when it’s all over?
Sorry seems to be the hardest word.

It’s sad, so sad
It’s a sad, sad situation.
And it’s getting more and more absurd.
It’s sad, so sad
Why can’t we talk it over?
Oh it seems to me
That sorry seems to be the hardest word.

What do I do to make you want me?
What I got to do to be heard?
What do I say when it's all over?
Sorry seems to be the hardest word.

It’s sad, so sad
It’s a sad, sad situation.
And it’s getting more and more absurd.
It’s sad, so sad
Why can’t we talk it over?
Oh it seems to me
That sorry seems to be the hardest word.

Yeh. Sorry

What I got to do to make you love me?
What I got to do to be heard?
What do I do when lightning strikes me?
What have I got to do?
What have I got to do?
When sorry seems to be the hardest word.

نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 1:31 PM توسط سارا.ک.ب| |


Design By : Night Skin