اتاق شیشه ای
اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!
درهفته ای که گذشت اتفاقات زیادی افتاد اما شاید مهمترین اونها تغییر نام یک سایت معتبر کاریکاتور است.هادیتونز...اقدام غافلگیرانه ای که من یکی رو واقعا شوکه کرد.به همین خاطر یادداشتی آماده کردم که در زیر آمده.منتظر خوندن نظرات شما هم هستم. كاري را با عشق و آرزو شروع مي كني.همه اميدت به اينه كه كارت نتيجه بده.خوب جلو مي ري يه روند رو به رشد داري و اين اميدوارترت مي كنه تا اينكه به جايي مي رسي كه حس ميكني ديگه تنهايي نمي توني ادامه بدي.كمك مي خوايي و مي رسه.تقسيم كار مي كني و ادامه ميدي.ادامه مي دين....همه چيز به خوبي و خوشي پيش ميره تا.... دوست ندارم ادامه بدم چون نمي دونم به واقع آخرش چي ميشه!يه سيب كه بالا مي اندازي هزارتا چرخ مي خوره تا دوباره به دستت برسه. هادي حيدري سه سال پيش حركتي را شخصا آغاز كرد.هاديتونز را متولد كرد.به اميد ترويج بيشتر هنر كاريكاتور؛اطلاع رساني حول و حوش جريانات مربوط به كاريكاتور؛ جا انداختن اين نكته كه كاريكاتور نقد است نه تمسخر و هزاران دليل ديگر.هر چيزي كه رنگي از كاريكاتور برده باشد....نزديك به دو سال به تنهايي و بعد با همت دوستاني كه از بي ادعاترين و البته بي حاشيه ترين ها بودند؛بعنوان نمونه اي از يك كار موفق گروهي در ايران.سه سال طول كشيد تا هاديتونز شد هاديتونز.سايتي كه در قالب يك سايت شخصي نگنجيد و در سه سالگي خيلي بزرگتر از آنچه شد كه انتظارش مي رفت تا جاييكه به جرات ميگويم الان از معتبر ترين و پر بيننده ترين سايت هاي ايران است. اما هنوز اعتبارش را از نام هادي حيدري داشت . دقيقا نمي دانم كه ماجراي تغيير نام ازكي و كجا شروع شد -همان طور كه گفتم مدت هاست ديگر گزارشي از جلسات هفتگي نخوانده ايم- چرا اين كار را كرديد.؟! كه نشان دهيد هاديتونز سايت شخصي نيست؟ اين را كه مدت هاست ثابت كرده.كه كار گروهي است؟اين را ديگر خواجه حافظ شيرازي هم ميداند...يا شايد فكر كرديد كه تمام تلاش چهار نفرتان دارد به اسم يك نفر تمام ميشود؟(ماجراي يوگي و دوستان) كه در اين صورت آفرين بر انصافتان!!!توقع داريد كه با مثال هاي آبكي در مورد تغيير نام ها زديد قانع شويم...صادق هدايت و....متاسفم. فكر ميكنم به جاي بر طرف كردن خرده اشكالات كارخود صورت مسئله را پاك كرديد(آنجا كه مي بينيد عمده كامنت ها و نظرات به يك نفر بر ميگردد) ديگرهدف مهم نيست كاري كه نبايد انجام ميشد صورت گرفته آن هم بدون هماهنگي و حتي نظر سنجي...شايد در ظاهر به كسي هم مربوط نباشد.بر فرض محال هم كه هر چهار نفر راضي باشيد .اما نظر ما چه ميشود.شايد مثل خيلي ها از نتيجه ي نظر سنجي ترسيديد.آدم خود خواهي نيست اما به خودم حق ميدهم كه اعتراض كنم... آن هم به شما كه يك خط در ميان از احترام به مخاطب خاص و عام مينويسيد. تمام افتخارتان کامنت هاست و ناراحت از اینکه مجبور شدید به بازبینی وفیلتر.نمی خواهم انگ بزنم ولی گویا مخاطب را برای خودنمایی و شاید بزرگنمایی میخواهید. به اين حركت اميدوار نيستم.احساس بدي دارم .دقيقا مثل اينكه بخواهم چيزي را كه اعتقاد دارم از ريشه غلط است به اجبار بپذيرم و تایید کننده ی حرکتی شوم که نتیجه ای ندارد.بحث عادت نيست..يك احساس است. به من و امثال من که دلمان واقعا برای ارتقای هر چه بیشتر سایت می تپد حق دهید که بد بین باشیم.به هر حال زمان همه چيز را روشن خواهد كرد .فقط مي توانم اميدوار باشم كه اين كار برايتان گران تمام نشود...همین. سلام مامان خوبم روزت مبارک تقدیم به همه مادرای مهربون: کودک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادر پاسخ داد: چون مادرم. کودک گفت: نمی فهمم. مادر اورا در آغوش کشید و گفت:هرگز نخواهی فهمید... کودک از پدرش پرسید که چرا مادر بی هیچ دلیلی گریه میکند و تنها جوابی که پدر داشت این بود که همه مادر ها همین طور هستند. کودک تصمیم گرفت این موضوع را از خدا بپرسد:خدایا!چرا مادرها به این راحتی گریه میکنند؟ خداوند پاسخ داد:فرزندم!من باید مادران را موجوداتی خاص خلق میکردم.من شانه های آنها را طوری خلق کردم که توان تحمل بارسنگین زندگی را داشته باشند و در عین حال آرام و مهربان باشند.من به مادران نیرویی دادم که طاقت به دنیا آوردن کودکانشان را داشته باشند.من به آنها نیرویی دادم که توان ادامه دادن راه را؛حتی هنگامیکه نزدیکانشان رهایشان کرده اند؛داشته باشند؛توان مراقبت از خانواده در هنگام بیماری؛بی هیچ شکایتی.من به آنها عشق ورزیدن به فرزندانشان را آموختم؛حتی هنگامیکه این فرزندان با آنها بسیار بد رفتار کرده اند. و البته اشک را نیز به آنها دادم ,برای زمانیکه به آن نیاز دارند. برگزیده ای از کتاب:"هفده داستان کوتاه کوتاه از نویسندگان ناشناس" سلام این روزا سرم خیلی شلوغه. از صبح که دانشکده,آزمایشگاهم تا بعد از ظهر.عصر هم که سر گرم تمیز کردن خونه و چیدن وسایل.می خوام یه اعترافی بکنم.سخت ترین کار دنیا اسباب کشیه خصوصا اگه بچه بزرگه باشی . اما با تمام سختی هاش یه امتیاز بزرگ داره.همه چیزرو زیر و رو میکنی .خاطراتت مرور میشه و خلاصه... باورتون نمیشه ته خرت و پرت هام کلی کاغذ و یادگاری پیدا کردم از دوران نه چندان دور تحصیلم.روزایی که خاطراتش مثل روز واسم روشنه. بین کاغذ پاره هام یه برگ کلاسور پیدا کردم.یه شعر یادگاری که رضوان –یکی از دوستای دوران دبیرستان – واسم نوشته بود.شاعرش رو نمی شناسم. رضوان عجب صبری خدا دارد... عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که در همسایه ی صدها گرسنه,چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه میکردم. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان,دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان,سبحه ی صد دانه می کردم. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان فراوان لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه می کردم عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق راپروانه می کردم. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم بعرش کبریایی ,با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز نابجایی,ناز بر یک ناروا گردیده,خواری می فروشد گردش این چرخ را وارونه,بی صبرانه میکردم. عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم که می دیدم معشوق عارف و عامی,ز برق فتنه ی این علم عالم سوز و دم کش به جز اندیشه ی عشق و وفا,معدوم هر فکری در این دنیا ی پر افسانه می کردم عجب صبری خدا دارد چرا من جای او باشم همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد. وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم. عجب صبری خدا دارد. عجب صبری خدا دارد. تقدیم به سارای مهربان-رضوان- 12/2/79 باران براي هادي باريد. تبريك ميگم...اميدوارم كه قدم اين ني ني ناز نازو واسه مامان و باباش خير باشه.از شما چه پنهون من به آينده ي اين دختر خيلي اميدوارم.با داشتن يه مامان مهربون و يه باباي اكتيو ديگه هيچي كم نداره... به اميد روزهاي طلايي براي جمع سه نفريشون ***ت.ن:هاديتونز بارا ن من امروز متولد شد سلام.... آخییششش بالاخره تموم شد.هر طور شده تموم شد,امتحانا رو میگم... نمی دونم چرا این ترم اینقدر نفس گیر بود.دقیقا مثل مسابقه ی دو.این اخریا معنی واقعیه تحلیل رفتن انرژی رو از اعماق وجودم درک کردم. چند روزی طول میکشه تا دوباره اوضاع ذهنی و جسمیم به حالت عادی برگرده.ذهنم حسابی خسته است.دلم می خواد تا مدتی اون کارایی که دلم می خواد بکنم.کلی بر نامه دارم! فقط نمی دونم از کدوم شروع کنم؟! ***تا یادم نرفته....کاریکاتور زیر کار مینا جونه.فضول ترین دندون پزشک دنیا!!!چند وقت پیش تو سلف واسم کشید.می خواستم زودتر از اینا بزارم که نشد. خلاصه دیگه....چطوره؟ سلام چند وقت پیش پارچه نوشته ای روبروی سلف سرویس علوم پزشکی جندی شاپور اهوازنصب شده بود.اینکه که توسط کجا و در مورد چی,بماند.مهم اشتباه فاحشی بود که آقای نویسنده متن اطلاعیه مرتکب شده بود.اشتباهی که طبق معمول از دید تیز بین دانشجویانی که معمولا از جلوی این اعلامیه ها بی تفاوت رد میشن, پنهان نموند وبه ملعبه ای برای خندیدن بچه ها تبدیل شد.من هم که عاشق همچین سوژه هایی هستم ,...اصلا بهتره خودتون ببینید. لازم به ذکره که انسان جایز الخطاست اما سوال اینجاست که این طور اشتباه ها در محیط دانشگاه ...؟به نظر شما این چی رو نشون میده؟ ما که خودمون چند تا احتمال دادیم! شما چی؟ ![]()

![]()
خیلی دوستت دارم![]()
![]()
![]()
...یه دختر ساکت و مرموز با قطعه های ادبی فوق العاده.مدت هاست ازش بی خبرم.امیدوارم هر جا هست شاد و سلامت باشه. کاغذش خیلی پاره پوره شده. اینجا می نویسم که واسه همیشه بمونه.ممکنه واستون تکرارری باشه اما خوندن دوبارش خالی از لطف نیست![]()
اونم تو تابستون كه همه از گرما له له ميزننن.چه قدر خدا بايد آدم رو دوست داشته باشه كه يه همچين باروني رو به سرش ببارونه.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
هادي حبدري
Hadi Heidari
امروز چهارشنبه 14 تيرماه 1385 ساعت 10.50صبح ، خدا باران رحمتش رو بر سرم باريد.
خدا يك دختر كوچولوي زيبا به من هديه كرد كه معصوميت از چهره اش مي باربد.
نامش رو "باران" گذاشتيم.
حس عجيبي دارم كه نمي تونم بيان كنم.
اين چند خط رو مي نويسم براي ثبت در اين جا و اين كه هميشه يادم باشه كه چندباره خدا لطف و محبت خودش رو شامل حالم كرده.
"باران" عصر امروز براي اولين بار چشم هاي كوچولوي خودش رو باز كرد تا ببينه اين جايي كه صبح واردش شده چه شكليه.
خدا رو شكر مي كنم به خاطر تمام محبت هايي كه به من كرده و اميدوارم قدم "باران" مبارك باشه.

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Night Skin |







