تبليغاتX
اتاق شیشه ای


اتاق شیشه ای

اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!

سلام دوستان

می بینم که ساده نشدین و...کی گفته تو ایام امتحان نمیشه کار مفید کرد؟!اینم از مطلب جدیدم که در روز نوشت هادیتونز هم اومده،به اميد روزاي شادي

ايام جام جهانيه و تب فوتبال همه رو گرفته و هر كسي دوست داره يه جورايي تيم ملي كشورش رو حمايت كنه. يه هيجان مقطعي كه با تموم شدن جام جهاني رفع مي شه.
امسال هم اين هيجان تو كشور ما يه جور ديگه اي نمود پيدا كرده و همه رو به خوندن واداشته؛طوريكه اين هنر از تملك خواننده ها بيرون اومده و بازيگر و فوتباليست ؛كوچيك و بزرگ؛تو گروههاي 2 تا 10 نفربه بالا؛ ازسه دقيقه تا يك ساعت! زدن زير آواز؛ اونم با چه اشعاري! اين وسط فقط  سر كاريكاتوريستها بي كلاه مونده  كه البته بعيد نيست تو فرصت باقي مونده شاهد حركاتي از اين دست هم در ميان اين قشر كم حرف بعضا" خوش صدا ! باشيم.
اين وسط يه عده نامردي نكردن و واسه باخت تيم ملي هم خوندن كه اين عاقبت انديشي جاي تقدير و تشكر داره چون همون طور كه مي بينيم اين روزا بيشتر به درد تيم ملي مي خوره.جالب اين جاست كه ترانه ملي كه قرار بود همراه تيم ملي راهي آلمان بشه و اين قدر هم سر و صدا بپا كرد؛لابلاي اين همه كليپ گم شده!
اين رشد قارچ گونه به كجا مي خواد برسه خدا عالمه.من موندم  كي به اين كليپ هاي اكثرا بي سر و ته با اون شعر هاي بي محتوا مجوز داده و كي داره هزينه هاي ساختشونو مي ده.
از همه اينا گذشته؛خودمونيم؛هيچ كدوم از اينها نمي تونه به اندازه ي برد تيم ملي ملت رو به هيجان بياره؛چيزي كه اين روزا متاسفانه به هزار و يك دليل گفته و ناگفته رخ نداده.

يادش بخير يه روزي....

نوشته شده در چهارشنبه 31 خرداد1385ساعت 10:34 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

تا چشم به هم میزاری آخر ترمه میشه و وقت شمردن جوجه ها و چیدن خوشه ها!(البته نه به این شاعرانگی)به هر حال...اگه تا حالا تو عمرتون لای یه کتاب درسی رو هم باز کرده باشین،ناگزیر امتحانشم دادین و می فهمین من چی میگم...

اما امتحانات این ترم حکایت دیگه ای داره.از فشردگی و حجم زیادشون که بگذریم،یه جورایی نتیجه اش هم واسم مهمه!!!!(نمی گم که نگین باز داره از کاه کوه می سازه!)اینا به اضافه ی تب و تاب جام جهانی و یه طرح نصفه نیمه و یه ترجمه ی ناقص،ملقمه ای میشه که...نگم بهتره.خدا رو شکر یکی هست که داره گر و گر بهم روحیه می پاشه!

به هر حال تا ۱۲ تیر که گوش شیطون کر به خوبی و خوشی تموم شن حرفی ندارم.(البته به سادگی شما بستگی داره که باور کنین یا...)

واسم دعا کنینموفق باشین جمیعا"...

نوشته شده در شنبه 27 خرداد1385ساعت 11:48 AM توسط سارا.ک.ب| |

سایت "هادیتونز" برای اولین بار عرضه می کند:
پیش فروش تی شرت های هادیتونز با کاریکاتور چهره ستارگان جام جهانی فوتبال 2006

سایت "هادیتونز" برای اولین بار دست به انتشار محدود "تی شرت" های خود با کاریکاتور چهره ستارگان جام جهانی 2006 و با کیفیتی مناسب زده است.
4 تی شرت با کاریکاتورهای چهره:
1 -رونالدینهو (ملی پوش تیم برزیل)
2- هانری (ملی پوش تیم فرانسه)
3- بالاک (ملی پوش تیم آلمان)
4- لمپارد (ملی پوش تیم انگلستان)

که این کاریکاتورها به قلم "حسین صافی" کاریکاتوریست برجسته ایرانی می باشد.
تی شرت ها به قیمت هرعدد 10 هزار تومان آماده پیش فروش می باشد.
علاقه مندانی که مایل به خرید این محصولات هستند بایستی بابت هر تی شرت مبلغ 10 هزار تومان به حساب شماره 6237318  حساب "جام ملت"- شعبه میدان هفت تیر به نام "کیوان زرگری" واریز کرده و سپس مشخصات فردی خود شامل نام، نشانی و شماره فیش واریزی را از طریق " اس- ام –اس" یا پیام کوتاه و یا تلفن و ایمیل ارسال نمایند.
پس از ارسال مشخصات بالا در اولین فرصت "تی شرت" یا "تی شرت های مورد نظر  تحویل خواهد شد.
تلفن ما:: 09122953494
 ایمیل:
haditoons@yahoo.com

توجه:
1- لطفاً در تقاضای خرید خود، نام فوتبالیست مورد نظرتان را ذکر نمایید.
2- فروش تی شرت ها، تا پایان مسابقات جام جهانی 2006 آلمان خواهد بود و پس از آن هیچ سفارشی دریافت نخواهد شد

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 2:40 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

از وقتی که این اتفاق -که من نام آن را سو تفاهم می گذارم - برای مانا نیستانی افتاد,خیلی دوست داشتم که بتونم بیشتر از این ها کاری بکنم. هر چی نباشه,مانا لحظات زیبایی رو با کارهایش برایم آفریده بود و من بعنوان یکی از طرفدارای پرو پا قرص کارهاش از خودم بیشتر از اینا توقع داشتم!!! اما یک مشکل بزرگ وجود داشت!چطور؟؟؟

من هیچ آشنایی نزدیکی با مانا نداشتم واین تازه یکی از موانع موجود بود.بقیه اش بماند.این بود که یه فکر جدید به ذهنم رسید.شناختن مانا و شناسوندنش به امثال خودم که ...یکی از راه های شناخت که فکر میکنم بهترین راهش باشه خوندن نوشته های افراده...این بود که رفتم سراغ دیباچه ی کتاب" خندیدن قد غن نیست"!

یه کتاب 287صفحه ای از کارای مانا.اون موقع که تازه کتاب رو هدیه گرفتم نوشته های اولش واسم جالب بود. دیباچه و زندگینامه ای به قلم خودش.

نمی دونم شما هم اینطورید؟!من همیشه دوست دارم در مورد هر کسی یه چارت فکری خاص داشته باشم تا روزی که خلاف اون بهم ثابت بشه و تصور من در مورد مانا بر اساس همین دیباچه شکل گرفته !تصوری که تاحالا عوض نشده.

قسمتی از زندگینامه و دیباچه رو اینجا میارم.بخونین وخودتون قضاوت کنین. آخه آدم چطور می توه در مورد یه همچین آدمی فکر بد بکنه؟

 

* لازم به ذکره که این کتاب در سال 79 توسط انتشارات روزنه به چاپ رسید...

                                                   جلد کتاب

 

"زندگینامه"

 

من مانا نیستانی,فرزند منوچهر نیستانی,شاعر و ادیب,برادر توکا نیستانی کاریکاتوریست توانا و با سابقه ی مطبوعات,متولد 1352 در تهران هستم.

سال 1377 از دانشگاه هنر های زیبای تهران مدرک فوق لیسانس معماری را دریافت کردم اما هیچ وقت علاقه ای برای ادامه ی کار در رشته ی تحصیلیم نداشتم.

فعالیت حرفه ای خودم را از سال 1368 با ماهنامه ی صنعت حمل و نقل آغاز کردم و پس از آن در چندین مجله ی ادبی,اجتماعی,اقتصادی و سیاسی ادامه ی کار داده ام. از جمله:پیام امروز,آدینه,ایران فردا,صنعت فردا,جهان کتاب,اقتصاد ایران و.....از سال 76 کار در روزنامه را از روزنامه ی زن آغاز کردم و بعد بصورت آزاد با روزنامه ی صبح امروز,نشاط,خرداد,آزاد و بصورت ثابت با روزنامه ی آفتاب امروز همکاری داشته ام.چند مقام و جایزه داخلی و خارجی هم در زمینه ی کاریکاتور به دست آوردم.از جمله.......

 

 

مانا در بزرگترین گردهمایی کاریکاتوریستها

 

"من و کاریکاتور"

 

وقتی عشق آدمی تبدیل به حرفه و پیشه ی او می شود و جز لاینفکی از زندگی روزانه اش,رفته رفته پشت روزمرگی و عادت خود را مخفی می کند تا آنجا که یادش میرود عاشق است.

این اتفاقی است که بعضا در زندگی زناشویی هم پیش می آید و گاهی چنان حاد میشود که عادت به دلزدگی می انجامد,طوری که زن و شوهر بعد از سالها همدیگر را به سختی تحمل میکنند. اما وای از زمانی که از هم جدا بیفتند!تازه آن احساس کهنه اما جا افتاده مثل سرکه ی چند ساله از پشت پستوها سر در می آورد و می فهمند که "عاشق" هم هستند.

پاییز 78 بعد از دو سه ماه کار در روزنامه ی آفتاب امروز,عجیب احساس خستگی و دلزدگی می کردم و دیدن قلم و جوهر راپید و کاغذ حالم را یک جوری می کرد.کارم را به زور تحمل میکردم و وقتی دوست یا همکار تازه نفسی از احساس عشقش به کاریکاتور می گفت نا خود آگاه چهره ام در هم می رفت.

تا اینکه همان موقع دو سه روزی برای داوری یک مسابقه کاریکاتور همراه دوست و همکار خوبم نیک آهنگ کوثر به شیراز رفتم. روز اول از اینکه نه قلمی در کار بود و نه کاغذ و نه کاریکاتوری توی پوستم نمی گنجیدم. روز دوم دست راستم کمی می خارید و یک حس مبهمی ته دلم بود و روز سوم ایده هایم را توی ذهنم تصویر می کردم,چهارمین روز,دیگر بی صبرانه منتظر برگشتن و شروع کار بودم.آن وقت بود که بعد از چند سال کار مداوم احساس واقعیم را به کاریکاتور باز یافتم.

 ***بیانیه وبلاگ آزادی برای مانا نیستانی (برای آزادی مانا امضا کنید)

نوشته شده در پنجشنبه 18 خرداد1385ساعت 2:38 AM توسط سارا.ک.ب| |

 

کتابی است از "کیارنگ علایی" که به مناسبت روزتولدم از مریم هدیه گرفتم.شامل 10 داستان کوتاه  به صورت 10 برش کوچک از زندگی زنان در ایران.چیزهایی که شاید در روز بارها و بارها می بینیم و ساده تر از دیروز از کنارشون رد می شیم.چیزهایی که شاید گریبان ما را هم بگیرد!

 با  داستان"استخری از کاشی های سبز" گریه کردم ,دلم برای نیلوفر "LD" سوخت, "باد روی شانه های بانو "را بارها خوندم و ...پشت جلد کتاب قسمتی از داستان"قربه الی الله" نوشته شد که قشنگ ترین داستان کتاب است.

 

سارا روی طناب رخت پهن می کند. من توی اتاق راه می روم و به رساله دانشگاهی ام فکر میکنم که روی میز خاک می خورد.

ورق اش می زنم. چقدر وراجی کرده ام. تا آنجا آمده ام که استغنا از غوطه ور شدن در کانون یک زیبایی مطلق حاصل می شود.به سراغ کتابخانه می روم.طبقه ی بالا کتاب های فلسفه را چیده ام . دستم به زحمت به آن می رسد. قد بلندی می کنم و دستم را روی عطف کتاب ها می کشم.فوکو,گایدر,اکهارت,بودریا.کدام یک به کار من می آیند؟

سارا روی طناب رخت پهن می کند.صدایش را می شنوم.رساله را میبندم. می روم پشت پنجره و به سارا نگاه می کنم. رخت های خیس را در هوا تکان می دهد. از پشت ملحفه ها و لباس های رنگی یک جفت پا دیده می شود که توی دمپایی آرام آرام به این سو و آن سو می رود.

رساله را ورق می زنم و روی برگ سپیدی از آن می نویسم:"چه کسی می تواند سارا را توصیف کند؟"

 

 

جلد کتاب!

 

دوستان من....خوندن کتاب رو به همتون توصیه می کنم!!!

نوشته شده در یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 3:1 AM توسط سارا.ک.ب| |

بگذار این بار که در برف راه رفتی

رد پایت بما ند.

 

نترس, می دانم

سنگینی بودن را,چگونه بودن را

باید به دوش کشید تا بتوان برف های بی وزن را فرو برد

 

جسارت می خواهد تا

بر این سفیدی چشم نواز

رد گلی پاهایت را بکاری

و گرمایی از اعماق پردردت می طلبد تا

سرمای برف هایی این چنین آرام را به جنگ فرا خوانی.

 

بیا,بیا و تا دردی هست که به رفتنت وا دارد

و بغضی هست که به گفتنت وا دارد

و نیازی که به خواستن

قدم بگذار و از رد پاهایت نترس...

 

"سوگل سوهانگیر"

نوشته شده در جمعه 12 خرداد1385ساعت 2:50 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

 

هفته ی خوابگاه  گذشت.شاید جالب باشه بدونین که امسال صداش اصلا در نیومد. به هرحال جای تعجب نداره....

اکثر بچه های کلاسمون خوابگاهین و القضا 4 تا از بهترین دوستام.سالای اول عاشق خوابگاه و جوش بودم.زیادمیرفتم.الان هم میرم ولی نه به اندازه ی اون موقع ها.واسم جذابیت داشت؟! چند تا آدم کمابیش همسن و سال. با نظر ها و سلایق مختلف .با هم تو یه اتاق...همه چیز مشترک.فداکاری...کمک...همکاری...رویایی بود! نمی دونم شاید به خاطر این بود که فکر میکردم جو حاکم توی اتاق همیشه همینه که تو چند ساعتی که اونجام می بینم یا همه ی اتاقا هم مثل 206 گلستان 1(اتاق سابق دوستای من) هستن.خوب و صمیمی و....گاها بی هیچگونه دغدغه ی خاص.  

به هر حال کمی که گذشت ...بچه ها کم کم اتاقاشونو عوض کردن .ادمای جدید و محیط متفاوت باعث شد که عادت ها و رفتاراشونم تا حدودی عوض بشه, بدون اینکه خودشون متوجه باشن.

 

حالا دیدم نسبت به خوابگاه کلی عوض شده.انواع اقسام محیط و اتاق رو دیدم.یه کمش رو میگم .خوندنش خالی از لطف نیست.خصوصا واسه اونایی که یه دورانی خودشون خوابگاهی بودن.

 

خوابگاه گلستان 2.عكس از سمي جون!

 

سمیه که هنوز تو 206 حال میکنه.چند تا هم اتاق جدید دارن که اوایل ترم ازشون شاکی بود.اما حالا به یه تعادل نسبی رسیدن(همه رو مثه خودش کرده.بیچاره اونا) به هر حال ترم دیگه می خواد بره گلستان2 پیش مونا  اینا!!!سمی اصولا با هیچ کی مشکل چندانی نداره .اگه خورد و خوراک و خوابش تامین بشه که دیگه صداشم در نمیاد! این چیزیه که هم اتاقیاش به خوبی درک کردن,بطوریکه هر وقت از چیزی خوشش بیاد بیدریغ!!! در اختیارش قرار میدن....سمی این دیگه مال کیه؟

 

مریم و سارا هم که... فقط همینو میگم که من یکی دیگه جرات نمیکنم بی دلیل دم در اتاقشون آفتابی بشم.فکرشو بکن.از بدو ورود به راهرو باید صداتو بیاری پایین و موبایلت رو ویبره باشه.از هم اتاقیایی که ساعت 45/11 خاموشی میدن بیشتر از این انتظاری نیست. به قول مری اون ساعت در حال انجام هر کاری باشی,یهو میبینی همه جا تاریک شد!طفلکی ها اون اوایل که عادت نداشتن .شب تو تاریکی خمیر دندون میزدن وقتی میومدن بیرون,خبری ازش نبود....فردا صبحش مراسم موکت پاک کنی داشتن! یکی از هم اتاقیاشون هم همیشه دوست داره که دیگران رو با نظراتش منور کنه,در مورد همه چیز حرف میزنه. ناگفته نمونه که سارا اینجا خوب شانس آورده ,چون هر چی می خره بنجل هم باشه این خانم به عنوان یک شاهکار قبولش داره. به هر حال اینم یه نوعشه. اونا که عادت کردن,اما من هنوز عادت نکردم!یکی نیست بهم بگه بچه آخه تو کجای پیازی؟؟؟

 

 و سوگل, من نمی دونم چرا هر چی تازه وارده, میاد تو اتاق سوگل اینا و طبق معمول وظیفه ی تعلیم و تربیتشون رو این بنده خدا به عهده میگیره. این منهای وظیفه ریش سفیدی است که تو کلاس به عهده داره! کلی بابت آموزش ساعت خواب و بیداری و این جور چیزا حرص میخوره.تا یه گروه یاد میگیرن...دوباره روز از نو و روزی از نو.تا حالا که کم نیوورده. هم اتاقیای خوبی داره لااقل همین که گه گاه مینا(دوست عزیز ما و مهمون ناخونده ی سوگل که از دیوار راست بالا میره!!!) رو تحمل میکنن جای تشکر فراوان داره.

 

این تازه سه تا از اتاقایی که من گهگاهی سرک میکشم.مابقیش بماند.....

 

با تمام این اوصاف هنوز هم خوابگاه رو دوست دارم...و مطمئنم که تجربیا تشو تلخ و شیرین, هیچ جای دیگه نمیشه بدست آورد .البته اگه شانس بیاری و هم اتاقیات......

 

هیچ  وقت خاطرات دور هم جمع شدن و باهم بودن تو خوابگاه رو فراموش نمیکنم.آخرین بار شب یلدا ( اشتباه نکرده باشم) بود که تو اتاق مونا اینا.کلی گفتیم و خندیدیم....دلم لک زده واسه یه دور هم جمع شدن حرفه ای.رقص و شوخی و خنده و بحث های آنچنانی ....چند روز پیش داشتم به سمی میگفتم.اونم موافق بود ...  

 

اما ... تو اتاق کی؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 10:25 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام.سلام

پنجم تولدم بود!!!!!آره تعجب هم داره.خودت دیگه به عمق مشکلات من،این آخر سالی پی ببر.سرم خيلي شلوغه.امان از اين استاداي....

به قول شاعر: میگذره این دلخوریا میگذره....

خوب.امسال نشد کیک بخرم!در واقع جایی نبود که بتونیم کیک بخوریم و برقصیم و... کلاس رو بستنی دادم و دوستای صمیمی رو پیتزاخلاصه بد نبود!!!کلی هدیه ی تپل هم گیرم اومد.اس ام اس.تلفن .ميل...خلاصه دوستان مثل هر سال شرمنده كردن.امسال یه ابتکار تازه هم به خرج دادم.از بچه ها خواستم به یه جمله ی دوستانه که فکر میکنن میتونه واسه سال آینده کمکم کنه،مهمونم کنن!اینم نتیجه اش...البته بگذریم که خیلیاشون از زیرش در رفتن و خیلیای دیگه به خاطر مشغله کاری....شما تا اینجا شو داشته باشین،به محض رسیدن بقیه حتما اضافه میکنم.

مهناز :خنديدن را بياموز و خنداندن را.

مريم:رساله را ورق زدم و در گوشه اي از آن نوشتم:"چه كسي ميتواند سارا را تو صيف كند؟"

ماندانا :واست آرزوي لحظه هاي پر از آرامش و زيبا دارم...هميشه شاد باشي.

سارا:يه ذهنه آروم رو برات آرزو ميكنم.زندگيت ميتونه خيلي پر شور ولي با ذهني آروم باشه.ذهن آروم به معني زندگي آروم نيست.ذهنه بدون هيجان و زندگي با هيجان تداخل نداره.

مونا:۱.موبايلتو بردار ۲.بزار رو لپت ۳.تو راهه اومد...ماچ...هميشه موفق شاد و سلامت باشي.

شيرين: تولدت مبارك،اميدوارم تبريك بعدي واسه عروسيت باشه!

هر سال روز تولدم بي اختيار گريه ام ميگيره(مثل لحظه ي سال تحويل).فكر ميكنم به خودم.گذشته...حال...آينده.

۲۱ سالگي بهترين سال عمرم تا الان بود.اينو به جرات ميگم. كلي دوست جديد پيدا كردم،که بهترینشون هادي حيدري دوستي كه خيلي تو هر زمينه كمكم ميكنه.البته خودش اين اعتقاد رو نداره!!! نظرم در مورد خيليا عوض شد. يه تحول نسبي تو رفتارم ايجاد شد. حركاتم هدفدار تر شد. وبلاگ دار شدم!ا واسطه ي خير شدم و...بي صبرانه منتظرم ببينم امسال چه اتفاقاتي برام ميوفته!البته چند تاشون قابل پيش بينيه...

و حالا در آستانه ۲۲ سالگي.من اعتراف ميكنم كه با وجود تمام سختي ها و شكست ها.خوشبختم...

خدايا اين دوستاي خوب رو از من نگير و كمك كن كه قدر تمام روزهاي زندگيم. بدنم.خدايا ۲۴ ساعت م را به ۳۶ ساعت ارتقا بده!!!!! اين روزا بد جور وقت كم ميارم.فعلابا آرزوي روزهاي طلايي .

نوشته شده در یکشنبه 7 خرداد1385ساعت 12:51 PM توسط سارا.ک.ب| |

مانا نيستاني

سلام

مانا نيستاني دیروز دستگیر شد! به همین سادگی.واقعا همیشه همین طوره،ساده ترین چیزها چنان جدی میشن که حتی فکرشم نمی کنی.در حالیکه هنوز خیلی از مسائل جدی لاینحل باقی موندن....

قضیه از یه کاریکاتور ساده شروع شد.کاری که در آن سوسکی در جواب پسر بچه ای که سعی داشت چیزی رو به زبان سوسکی ! توضیح دهد،می گوید:نمنه؟(به ترکی یعنی نمی دانم)

 و این ماجرا ملعبه ای شد....آخه مانا و این حرفا؟!

 من این وسط موندم چرا اونایی که هی دم از اتحاد ملی میزنن،دارن هیزم تو آتیش متعصبین میریزن.این مورد می تونست با یه معذرت خواهی ساده تموم بشه اما این دامن زدن داره ابعاد تازه ای به موضوع میده!

سلسله اتفاقاتی این روزا کاریکاتور رو در گیر کرده.من فکر میکنم که عامه دارن نسبت به این هنر حساس میشن.این رو هم بگم که دید مردم ما نسبت به کاریکاتور از ابتدا اگر نگویم بد بود،خوب هم نبود و با این اتفاق مسجل شد که هنوز برای عده ی کثیری کاریکاتور یعنی استهزا.(نمودی از پیشرفت فرهنگی).

در حال حاضر فرصتی برای اصلاحات بنیادی نداریم.جانبداری از طرفین موضوع را از این که هست جدی تر خواهد کرد.اینکه هر مقامی در مقام قضاوت و به مظور باز كردن موضوع از سر خود،برای این اتفاق حکم صادر میکند اشتباه محض است و نسبت دادن آن به بيگانگان مسخره.

من فکر میکنم که تنها راه برای بهبود اوضاع موجود،متحد شدن هر چه بیشتر کاریکاتوریست هاست (به هر حال همگي ما فارغ از هر چيز ايراني هستيم)و گرنه شاهد پرونده سازي هاي بيشتر وحساسیت های بی مورد تری خواهیم بود.

به پیوست:

*مانا نیستانی بازداشت شد

*وزير کشور:واکنش آذري‌‏ها به کاريکاتور روزنامه ايران به جا و قابل تحسين است

*زنگ خطر برای کاریکاتوریست های ایران/یادداشتی از هادی حیدری

*بيانيه جمعي از كاريكاتوريست‌هاي ايران در رابطه با ماجراي كاريكاتور «ايران جمعه»

*بيانيه‌اي با عنوان «بيانيه جمعي از كاركنان و خبرنگاران روزنامه ايران درباره توقيف موقت"ايران"» صادر شد.

*جسارت به ملت غيور ايران از دريچه هنر /یادداشتی از ماری مهر مند

*شب به خیر سهیل و سارا /یادداشتی از فواد خاک نژاد

*راستي شما خنده تان نميگيرد...؟/یادداشتی از بزرگمهر حسین پور

*یادداشت هفته از رحیم بقال اصغری

*درباره مانا نیستانی و کاریکاتورش/یادداشتی از پوریا عالمی

**جدید ترین اخبار در مورد مانا در "آزادی برای مانا نیستانی"

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385ساعت 10:6 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام. این پستم کمی با بقیه فرق داره!خودتون بخونین متوجه میشین.ماجرا از این قراره که:

آقای شهروز نظری،یکی از نقادان مشترک شرق و کیهان!!! اقدام به نوشتن نقد دیر هنگامی در مورد کتاب «ادبيات كاريكاتور ايران در عصر اصلاحات» نوشته ی هادی حیدری کرده است و چه نقدی......!!! تا حالا این جوری ندیده بودم که یکی تابلو وار کتابی را زیر سوال ببرد. منم که دیدم بازار نقد و نقادی داغه،نقدمو چسبوندم.(اگر بشود اسمش رو نقد گذاشت).قضاوت با شما.البته بگم اگه شما هم کتاب رو خونده باشین،همه چیز واستون ملموس تر!!! خواهد شد.... و حالا:

***نقد کیهان کاریکاتور بر کتاب ادبیات کاریکاتور ایران:

روزنامه كاغذي بي‌دفاع
شهروز نظري
کیهان کاریکاتور-شماره 169-170 فروردین و اردیبهشت 1385

هادي حيدري بيشتر از آنكه در كشور به عنوان كاريكاتوريست معروف باشد، در جايگاه يك متولي فرهنگي شناخته شده است. او كسي است كه مي‌تواند آدم‌ها را دور خودش جمع كند، از آنها كاريكاتور بگيرد، مطالب بنويسد و حتي خيلي از آدم‌هاي كاريكاتور را با خودش همراه كند. او بعضي وقت‌ها ذكاوت‌ها و اثرهاي ژورناليستي فراواني دارد و خيلي خلاصه اينكه از معدود آدم‌هايي است كه موضوع كاريكاتور مورموش مي‌كند.
اين تنها يادداشتي است دير هنگام بر كتابي كه خودش دير چاپ شد و زماني به دست ما رسيد كه تب سياسي‌اش هم افتاده بود و شعارهاي آن دل آدم را مي‌زند.
منظور تضييع زحمات و تلاش‌هاي هادي حيدري نيست، بلكه كتاب او بهانه‌اي شد براي نوشتن درباره موجي كه فكر مي‌كرد خيلي تند مي‌تواند دنياي فرهنگي ما را زيرورو كند، اما به موج‌شكني‌هاي بس مستحكم‌تر و افراشته‌تري به نام عصبيت تاريخ خودرد و حوادث امروز شايد بخشي از بازگشت آن موج است. ميزان قدرت و شتاب اين موج را بايد با برهان و استدلال ارزيابي كرد.
بي‌دليل هيچ فرضيه‌اي به نظريه تبديل نمي‌شود. ايرانيان درباره همه چيزشان اغراق مي‌كنند فرقي ندارد چه چيزي است!‌ درباره خوشي‌هايشان آنقدر افراط مي‌كنند كه درباره مصائب و خاطرات تلخشان چنان از ناداشته‌هايشان سخن مي‌گويند كه گويي مصيبت‌زده‌ترين انسان‌هاي تاريخ‌اند. خودشان را آغازگر تاريخ مي‌دانند و از جنگ‌هاي پيروزمند پادشاهان هخامنشي و  ماد سخن مي‌گويند، همانطور كه در سوگ شكست‌هاي هزاران سال پيش هنوز داغدارند.
مديحه‌ها و نكوهش‌هاي غلو شده بخشي از هويت انسان ايراني است. اين ويژگي‌ها هميشه همراه ماست. آن سال‌ها مهاجراني را با آندره مالرو وزير فرهنگ پمپيدو مقايسه مي‌كردند و  بعد با همين نسبت كاريكاتور معاصر ما را با كاريكاتور فرانسه قياس كردند و بعد با همين استدلال دنبال پلانتو ايراني و آرس تهراني و هالند اصفهاني گشتند!
هميشه در اين باره نوشته‌ام كه از تاريخ 2/3/76 به بعد آن قدر هنرمندان ايراني و به طور خاصي كاريكاتوريست‌ها سراسيمه و هول‌زده بودند كه در بعضي مواقع از ارزيابي صحيح و واكنش‌هاي سياسي به موقع واماندند. درست به همين سبب خيلي مواقع عكس‌العمل‌هاي سياسي و اجتماعي و واكنش‌هاي اغراق شده‌اي را از خود نشان دادند. بي‌آنكه بسترشناسي و يا سنجش معقولانه‌اي از زمانه‌شأن داشته باشند. براي همين كاريكاتور ايراني در آن سال‌ها بسيار مورد توجه و البته به همان اندازه مورد تعرض قرار گرفت.
كتاب «ادبيات كاريكاتور ايران در عصر اصلاحات» مجموعه‌اي است كه به طور دقيق به همين جريان پرهياهو در آن سال‌ها اشاره مي‌كند و هرچند در حوزه توجه عمومي و تاثير سياسي و اجتماعي  در بسياري موارد غلو مي‌كند، اما از نظر اينكه مي‌تواند خط سير و مسير كاريكاتوريست‌ها را در يك مقطع زماني مشخص پيش‌روي مخاطب قرار دهد، مستندكاري ويژه‌اي است.
لحن هادي حيدري در اين كتاب مثل توصيف‌ها و تشريح‌هاي گزارش‌هاي سياسي پرزيدنت ليبدمن است. آدم وقتي كتاب را مي‌خواند مي‌انديشد اين كاريكاتورها جامعه را به لرزه مي‌انداختند. ولي اگر منطقي بنگريم خواهيم ديد اين آثار طيف سياسي به خصوصي و حداكثر كساني به تيراژ آن روزنامه‌ها را هدف قرار داده بودند. اصولاً شكست به اصطلاح عصر اصلاحات در همين اغراق‌ها و تخيلات نهفته است. جامعه ايراني جمعيتي بيش از 60 ميليون نفر دارد، در حالي كه خواننده‌هاي اين روزنامه‌ها ميانگيني در حدود 300 يا 400 هزار نفر را شامل مي‌شدند و نه بيشتر. يكي از متوليان اين روزنامه‌ها مي‌گفت در جريان كوي دانشگاه تيراژ در بهترين وضعيت به 600 هزار نسخه رسيد، ولي بلافاصله پس از آن فروكش كرد. بنابراين ابعاد تاثيرگذاري و آموزانندگي اين تصاوير بسيار كمتر از آن چيزي است كه نگارنده داعيه آن را دارد. وقتي سواد بصري و درك محتوايي اين مخاطبان را به طور واقعي ارزيابي كنيم. آنگاه خواهيم توانست عمق ميزا تاثيرگذاري اجتماعي و سياسي كاريكاتورهاي مورد بحث را شناسايي كنيم.
اين آثار در اعلي درجه توانستند برشي اندك از جامعه را متاثر كنند و عموم از آن بي‌بهره ماندند. در حالي كه منتقدان سياسي و اصحاب جرايد نظر ديگر داشتند، بنابراين آنچه دوران طلايي كاريكاتور مطبوعاتي ناميده مي‌شود رابطه يك پوسته بسيار نازك از جامعه نخبه با برشي اندك از كاريكاتور معاصر است و شعارهاي اجتماعي شدن كاريكاتور در آن رهه زماني نيز بيشتر خيالات و وهم جماعت كاريكاتوريست بود تا واقعيت ملموس كاريكاتور مطبوعاتي ايران.
نگارنده در جاي جاي كتابش از رشد كمي و كيفي كاريكاتور پس از جنبش دوم خرداد ياد مي‌كند در حالي كه آثار كاريكاتور در آن روزها به علت بالا بودن سرعت توليد كاريكاتوريست‌ها و تعدد سوژه‌ها و نيز محدود بودن فهرست اسامي هنرمندان نه‌تنها از نظر كيفي رشد نكرد  كه اتفاقاً در بعضي موارد از نظر تكنيكي سير نزولي را طي كرد. در بسياري موارد ازنظر تكنيكي سير نزولي را طي كرد. در بسياري موارد، محتوازدگي و  حتي روايتگري موضوع اين كاريكاتورها را به فكاهه‌هاي استريپ و يا طنزنويسي و كاريكاتور شرح‌دار كشاند آنچنان كه نيك آهنگ كوثر بيش از آنكه ما را از نظر تصويري متاثر كند با طنزنويسي‌هاي ادبي‌اش مشعوف مي‌كرد،‌ كاري مشابه ادبيات ابراهيم نبوي و البته به همراه پرسناژهاي نيك‌آهنگ كوثر!
اما كاري كه حيدري در روزنامه مشاركت انجام مي‌داد و اين كتاب را نتيجه آن تلاش مي‌داند، گام مهمي است. اينكه او به جاي نقدنويسي روش تشريح‌نويسي را برمي‌گزيند و تلاش مي‌كند تا كاريكاتور را توصيف و تشريح كند. نشان مي‌دهد كه وي آسيب عدم ادراك مخاطب از كاريكاتور را به خوبي ا حساس مي‌كند و بر پرورش مخاطب كاريماتور متمركز مي‌شود. متاسفانه، در هنرهاي محتوايي عدم ارتباط ميان هنرمند و عامه مردم اولين بسترهاي ركود مي‌شود، در حالي كه اگر همان مفاهيم با زبان ادبيات رمزگشايي و يا توصيف كردند، مخاطب پس از چندي روش‌هاي رمزگشايي و يا سمبوليسم پنهان در اين گونه هنرها را به سرعت هضم مي‌كند. اين برخورد حيدري (ادبيات‌نويسي) نشان‌دهنده توانايي ديپلماتيكي و هدايتگري او بود كه بعدها در سايت هادي تونز خودنمايي بيشتري كرد.
اين خصلت تشكيلاتي، گاه حيدري را تا آنجا پيش مي‌برد كه به تاثير سياسي  كاريكاتور بيش از ارزش‌هاي زيبايي‌شناسي آن توجه مي‌كند والا تصويرسازي ضعيف دالوند يا سعيد درمبخش يا كيوان زرگري چگونه مي‌توانند به عنوان شاخص‌هاي (به اصطلاح حيدري) شكوفايي كاريكاتور مطبوعاتي مورد ارزيابي قرار گيرند.
اين كتاب البته به دليل مستندنگاري‌هايش و نيز ذكر كردن تاريخ‌ها و مكان‌ها و نام‌ها قابل بررسي و درخور توجه است، اما نگاه مسامحه‌آميز حيدري به ناگاه، دوغ و دوشاب را به هم ملغمه مي‌كند و سوژه‌هاي دقيق و هدفمند مانا نيستاني و تكنيك و محتواي خلاقانه توكا و احساس آرتيستيك خط‌ها و تركيب‌بندي‌هاي حسن كريم‌زاده و شاعرانگي‌هاي داوود شهيدي را در كنار ديگر آثار غالباً آماتوري و ضعيف قرار مي‌دهد و سعي مي‌كند تا با آنها پروندهد‌اي تاريخي ارائه دهد.
از اينجا به بعد احساس حيدري به ناگاه تغيير مي‌كند، بدون توجه به كيفيات هنري به تاثير سياسي و هدف‌هاي غايي كاريكاتور مطبوعاتي مي‌پردازد و در آخر، اين نتيجه‌گيري عاطفي به كليات كتاب او آسيب مي‌رساند. اين ضعف در كنار استدلال‌هاي ارزيابي نشده يا برخي آمار، كتاب را از مرز يك پايان‌نامه دانشجويي جلوتر نمي‌برد.
و در آخر اينكه كاريكاتور ايران بدون حضور مطبوعات سياسي هم به مسير خود ادامه مي‌دهد. اگر منظور ما از كاريكاتور در مطبوعات صرفاً تعابير سياسي از كاريكاتور است. بنابراين پس از سال 1379 و تعطيلي بسياري از روزنامه‌ها و جرايد سياسي بايد شاهد پاييز كاريكاتور مي‌شديم، در حالي كه رشد چشم‌گير تكنيكي و محتوايي پس از آن سال‌ها نشان مي‌دهد كه رابطه مستقيم، آنگونه كه در نظريه هادي حيدري مطرح است، ميان رشد كاريكاتور و شعارهاي اجتماعي و سياسي برقرار نيست. اصولاً به دليل اينكه تمامي زواياي فرهنگي معاصر ايران به شكل غيرتشكيلاتي و سازماني رشد مي‌كند، بنابراين موضع‌گيري‌هاي رسمي و دلوتي و كلان تاثير چنداني بر روند روبه‌رشد هيچ امر فرهنگي نمي‌تواند داشته باشد. همانطور كه امروز هنرمندان شاخص كاريكاتور به دليل آموزش‌هاي هنري و يا توجهات هيچ نهاد و سازمان و جريده‌اي تربيت نشده‌اند. فقدان فضاي فرهنگي به مرگ فرهنگي نمي‌انجامد، همانطور كه هزاران سال است كه نينجاميده است.

طرح جلد كتاب و چشمان هادي!


*** و این هم نقد نقد(جوابیه!!!)

 کتاب "ادبیات کاریکاتور ایران در عصر اصلاحات" با یک سال تاخیر به دستم رسید!شاید هر کس دیگری بود به دلیل گذشت زمان و جو دلزدگی از سیاست که آن روزها بر سر همگان سایه افکنده بود از خرید آن منصرف می شد.اما به راستی که خاطره تاریخی یک ملت هیچ گاه پاک نمی شود و با این استدلال تمام
کتب تاریخی زیر سوال خواهند رفت. پس بهتر است برای زیر سوال بردن یک کتاب که به بررسی اتفاقات گذشته –هر چند گذرا – پرداخته, دنبال دلایل موثق تر باشیم.
چندی پیش نقدی را در مجله کیهان کاریکاتور خواندم. نقاد را نمی شناسم .اما آنچه مسلم است اینکه اگر هادی حیدری را نمی شناختم و کتابش را بارها با دقت نخوانده بودم ,شاید تحت تاثیر قلم سنگین و استدلال های به ظاهر محکم ایشان قرار میگرفتم . استدلال هایی که در اکثر موارد غیر منصفانه و به جرات بگویم با قصد قبلی نوشته شده اند و گویا نقاد با خواندن مقدمه و نتیجه گیری نهایی و یک پیش زمینه ذهنی – با توجه به فضایی که قرار است مقاله چاپ شود - دست به نقد کار زده است.
کاری به شخصیت هنری هادی ندارم .چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است .اما در مورد او همه می دانیم که در حال حاضر فعالترین فرد در عرصه کاریکاتور است .فکر نمی کنم کسی تا به حال به اندازه او برای رشد این هنر مایه گذاشته باشد. به جرات می گویم که کمتر کسی تجربیات او را در کار با روزنامه های مختلف ,در زمان های متفاوت دارد وزمان نشان داده که هیچ گاه ,تحت تاثیر هیچ جریانی اقدامی بدون هدف و نتیجه انجام نداده.
براستی هدف از نگارش کتاب چه بود؟؟؟پر رنگ کردن بی دلیل روزنامه های آن دوران؟ درشت نمایی نقش کاریکاتور در پیشبرد اصلاحات؟ نقش کاریکاتورهای مطبوعات در جهت دهی به افکار عمومی؟ یا.....
نقد روایی – تاریخی از سیری که به راستی تکان موثری در این عرصه ایجاد کرد؟!
و هدف یک نقد چیست؟ چیزی جز سازندگی و گوشزد کردن کاستی ها و تشویق نقاط مثبت است؟

نقاد خود گویی از کره دیگر آمده! یکی از ویژگی های ایرانیان که همانا افراط در بازگویی خاطرات تلخ و شیرین است را همانند پتکی بر سر کتاب می کوبد.گویی اثر و خالق آن در تداوم این عادت نقشی برجسته داشته اند. بعد با اعتراف به ویژه و مستند بودن کتاب به سراغ لحن نویسنده و نوع بیان میرود و آن را به تیراژ و میزان فروش میدوزد . مگر لحن یک نویسنده به نقد و بررسی آثار می پردازد چطور باید باشد.آنها که کتاب را خوانده اند میدانند که هادی تا آنجا که موضوع اجازه داده میانه را نگه داشته است.
و کمیت (فروش نشريه)هیچگاه معرف کیفیت (كاريكاتورهاي ارائه شده) نبوده و نیست.

نقاد در جای جای نقد خود پا را از حیطه کتاب فراتر نهاده و به نقد اوضاع کاریکاتور در آن زمان و بازخورد های آن می پردازد.گویا در دادگاهی فرضی, کتاب را بعنوان وکیل مدافع کاریکاتور مطبوعاتی آن دوران و خود را در جایگاه مدعی العموم . اینجاست که به خود اجازه میدهد هنرمندان را تنها با استناد به چند کار ارائه شده به دو دسته تقسیم , یک عده را آنقدر بالا می برد که.... و عده ای دیگر که از قضا از همکاران نزدیک هادی هستند را انقدر بکوبد که....و این کار بدون توجه به سابقه هنری صورت میگیرد.
غافل از اینکه هدف از کنار هم قرار گرفتن این کارها چیز دیگری بوده است!

حال نوبت احساسات است.نقاد بعد از لحن به سراغ احساس نویسنده می رود و نتیجه گیری کتاب را عاطفی می انگارد .اینجاست که متوجه می شویم نقاد مقدمه را هم خوانده است چراکه ضعیف بودن استدلالها را بر خواسته از پایان نامه بودن می داند,گویا نمی داند که یک "پایان نامه دانشجویی" به واقع یعنی چه؟

در آخر می نویسد"کاریکاتور ایران بدون حضور مطبوعات سیاسی هم به مسیر خود ادامه میدهد" این درست ,اما چگونه؟؟؟ هر زمانی سبک خاص خود را می طلبد و بی شک بر روند کلی بی تاثیر نخواهد بود.
درست است که کار فرهنگی در کشور ما بدون حمایت دولتی هم به پیش رفته و میرود, اما به عنوان جزیی از جامعه در هیچ زمانی بی تاثیر از وقایع روز نبوده و نخواهد بود.

"فقدان فضای فرهنگی به مرگ فرهنگی نمی انجامد,همان طور که هزاران سال است نیا نجامیده" این درست, اما به راستی حرکت کورمال کورمال با چراغ خاموش ما را به رشد فرهنگی خواهد رساند؟
یا نقد غیر منصفانه و کوبنده, رشد فکری خواهد داد؟آنها که کتاب را نخوانده اند چه قضاوتی خواهند کرد؟

در آخر دوستانه توصیه میکنم که نقاد یکبار و گردانندگان مجله مذکور دو بار و این دفعه بدون هیچ پیش زمینه ی ذهنی – مثبت یا منفی - کتاب را به دقت بخوانند.شاید ...فقط شاید به گوشه ای از هدف نویسنده برای نگارش آن پی ببرند.
در آخر از هادی به خاطر جسارتی که در حمایت از اثرش کردم,عذر خواهی میکنم. برداشت شخصی بوده و امیدوارم اگر موردی خلاف آنچه هدف او بوده اینجا ذکر شده گوشزد کند.به هرحال حرف حق را باید زد.

 

خوشحال ميشم نظرتون رو بدونم...چه در مورد اتفاقي كه افتاده و چه در مورد جوابيه...فعلا

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 10:37 AM توسط سارا.ک.ب| |


Design By : Night Skin