تبليغاتX
اتاق شیشه ای


اتاق شیشه ای

اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!

سلام

نظرتونو به عکس زیر جلب میکنم.واقعیه واقعیه.خودم با همین گوشی موبایلم از یه مانتو فروشی تو  میدون ولیعصر گرفتم .

تعجب نکنید.منم اولش فکر میکردم که هیچ رابطه ای بین داروی گیاهی و مانتو مجلسی وجود نداره.اما با گذروندن چند جلسه درس"گیاهان دارویی" به این نتیجه رسیدم که....اتفاقا میشه گفت چه ارتباطات پیچیده ای بین این دو هست.من چند تاشونو به منظور تنویر افکار عمومی میگم...باقیش با خودتون!

۱.از جاهایی که تناسب اندام خیلی خودشو نشون میده همین خریدن مانتوست.وای....چشمتون روز بد نبینه!خانوما می فهمن من چی میگم.یه مانتو دیدی،همه چیزش خوبه ولی.....هی باید حرص بخوری.این جور جاهاست که دلت می خواد داد بزنی: آخه این مانتو ها رو شما واسه کی میدوزین؟!و اگه یه کم با وجدان باشی،آهی میکشی و می گی: کاش یه کم لاغر تر بودم....اینجاست که دارو های لاغری اولین فکریه که به ذهنت اصابت میکنه و چون این روزا هر چیزی گیاهیش خوبه،خودت دیگه تا تهشو بخون

۲.خیلی از مانتو ها رو میشه با مواد گیاهی رنگ کرد و از این طریق به جلب مشتری پرداخت.البته توجه به این نکته ضروری است که:نرویید بر زمین هرگز گیاهی/که ننوشتست بر برگش دوایی! این جدای رنگ کردن پارچه استا....این رنگ کردن کلاسش بالاتره؟!میگی نه؟ همین الان برو مانتو تو بگذار تو تشت حنا...اینقده حال میده!

۳.بماند...بحثش علمیه از حوصلتون خارجه!!!

به هر حال این یه نوعشه...به قول خودم:این تهرانیا چه کارا که نمیکنن.

نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1385ساعت 4:57 PM توسط سارا.ک.ب| |

کاری از:شهاب علوی

 

همهمه...شلوغی...هرج و مرج...هر کسی  به فکر خودشه و یه مشت نقشه های بی سر و ته و.....

ساندویچ .نوشابه. آب معدنی. بستنی... بطری....کاغذ های باطله....

بحث...سر و صدا....عجله...هل دادن و جلو رفتن.....و موبایل های بی مصرف!

 

اینا تصاویری از نمایشگاه کتاب تهرانه ,جایی که برای دیدنش لحظه شماری میکردم و چه قدر بده که تصوراتت با واقعیت 180 درجه فرق کنه!این همه آدم.با اهداف متفاوت و البته همه به دنبال یک چیز و اونم کتاب. بهتر است به جای نمایشگاه بگوییم فروشگاه..البته نه!؟ چون تو با وجود داشتن تمام مشخصات کتاب باز هم سر در گم می موندی که کجا بری...

 

فکر کن روز دوم نمایشگاه با تموم شدن کتاب لاتین یه ضد حال بزرگ بخوری!!! بعد هم اینقدر واسه پیدا کردن انتشارات مورد نظرت پیاده بری , تنه بخوری و هل بدی که دیگه رمقی واست نمونه.حالا به همه ی اینا کسالت چند روزه ات رو هم اضافه کن. بعلاوه گم هم شدی و موبایلت هم شارژ خالی کرده....

 

اما من شانس آوردم که جایی به نام نمایشگاه مطبوعات بود و دوست خوبی که بتونم بار سنگینم رو چند ساعتی پیشش بگذارم و...

الحق و والانصاف که وضع نمایشگاه مطبوعات با تمام کم و کاستی ها بهتر از نمایشگاه کتاب بود. اما من نگرانتر از اون بودم که با دقت بیشتر ...حیف! ازش متشکرم.

 

من شانس آوردم که یه دوست خوب دیگه -  که برای اولین بار بود می دیدمش - کمکم کرد که که خرید هامو جسته و گریخته تموم کنم.چیزی بخورم و یه جون دوباره بگیرم  ولحظه ای شلوغی اونجا رو فراموش کنم.... اما من نگرانتر از اون بودم که قدر اون لحظات رو......حیف! از اون هم متشکرم.

 

اونا یی که هر سال میومدن نمایشگاه گفتن هر سال بدتر از پارسال! و من یه سوال اساسی دارم....بدتر از این هم میشه؟! برای کشوری با این همه دانشجوی علاقه مند که اکثر کتاب های رفرنسشون رو فقط به خاطر ارزانتر و گاها روتین بودن از نمایشگاه کتاب تهران تامین میکنند,جای بسی تاسفه.اینم باید به تموم اون چیزایی که باید تغییر کنه اضافه کرد.

 

میشه مسئله رو با چند تا سوال عمده باز کرد:

چرا فقط نمایشگاه؟ چرا یکبار درسال؟ چرا 10 روز؟ چرا تهران؟چرا..؟چرا...؟

 

اگه فقط به قصد نمایشگاه رفته بودم تهران؛حتما دلم میسوخت.حتما کلی حرص می خوردم . اما من در این سفر افرادی رو دیدم و جاهایی رفتم که...به هر حال تجربه بود .تجربه ای که متفاوت تر از همیشه!

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 2:44 AM توسط سارا.ک.ب| |

پنج شنبه - ۱۴/ اردیبهشت /84 - ساعت 4:15 - دفتر اعتماد ملی.

 

دور یه میز مستطیلی نشسته بودن.هر 4تاشون.درست همون شکلی هستن که بارها و بارها دیدی!!!مصمم,مثل روئسای یه شرکت خصوصی.به همون جدیت.نفری یه برگه کاغذ و یه خودکار جلوشون و دستشون که در حین حرف زدن وگوش دادن میجنبه و طرح میکشه.... و کاریکاتور ؛جدی ترین موضوع دنیا....

 

وقتی قرار شد با لادن برای نمایشگاه کتاب بریم تهران,دیدم بد نیست یه سری هم به یکی از جلسات "هاديتونز" بزنم.با هادی حیدری هماهنگ کردم و....

کلی حرف واسه زدن داشتم اما اون جا ترجیح دادم گوش بدم و به دقت نگاه کنم. بگذریم که خیلی جاها در تائید حرفاشون طبق عادت, پابرهنه میپریدم وسط. بحث هاشون بعضی جاها چنان تخصصی و فنی میشد که از درکم در میرفت و مشکلی به نام پول!

از همه چیز حرف میزنن.اما اول و اخر همشون کاریکاتوره. از مطالب اخیر سایت و عکس العملها.اتفاقات روزمره.کامنتها.موقعیت کلی سایت در هفته ی قبل  بگیر تا ظرفیت وکمبود جا و....کار خودشون رو میکنن.شک نکنین.انگار نه انگار که دارن واسه یه فضای مجازی تصمیم میگیرن.

 

اداره جلسه به عهده ی آقای زرگری بود و ایضا" نوشتن روزنوشت  جلسه(قسمت وبلاگی سایت که من خیلی دوستش دارم) و الحق و والانصاف خوب از عهده بر اومد آخه جمع کردن اون همه بحث .....! چند تا سوال سخت هم کردن که فکر کنم با جواب من قانع نشدن.

 

آقای کریم زاده: نمیدونم همیشه اینقدر کم حرفن(که بهشون نمیاد) یا جلوی ما این جور بودن.به هر حال فکر کنم داشتن به سوژه ی جدید فکر میکردن.

 

آقای تدین: کنجکاو بودن که در مورد کاریکاتور در اهواز بدونن!چن تا سوال هم کردن که جواب دادیم.لازم به ذکره که لادن اینجا بیشتر از من اظهار نظر کرد! اونم با چه سوز دلی.

 

هادی حیدری :سیاست گذاری سایت به عهده هادیه!اینکه چیو و کجا و کی بگن.اما ...هر وقت هر کدومشون نظر متفاوت داره با دقت به شور میذارن.هادی نمونه دموکراسیه... همه برای یکی.یکی برای همه!ولي با اين وجود خوب مونده!!!

 

من هم در مورد اینکه چطور 4 تا شدن. در مورد کامنت ها, ماجرای "یالثارات" و...پرسیدم و  از اینکه چطور خیلی اتفاقی با هادیتونز آشنا شدم حرف زدم.دقت اونا به لغاتی که استفاده میکردم واسم جالب بود.یکی دوبار تا پای مچ گیری هم رفت! انتقاد و پیشنهاد. خلاصه هر چی یادم اومد, رک بیان کردم...لادن هم چیزایی رو یاد آوری میکرد گرچه همه حواسش به کتابی بود که فردا قرارا بود بخره.

یه سری برنامه توپ دارن و  امیدوارن که حمایت بشن...من هم قول دادم تا اونجا که میتونم ,همه جوره باهاشون همکاری کنم !!! به هر حال اگه چیزی رو دوست داری باید برای بقاش هزینه کنی و وقت بگذاری. مخالفت همیشه هست.دشمن داشتن لازمه ی یه کار موفق و شکست همیشه در کمین .اما مهم اینه که تو راه خودتو بری. راهی که بهش ایمان داری. به قول بعضيا"بگذاريد ديالوگ بر قرار شود" براشون آرزوی موفقییت میکنم و امیدوارم یه روزی برسه که هیچ مشکلی برای اداره هادیتونز نداشته باشن!

تجربه ی خوبی بود. به من یکی که خیلی خوش گذشت...

 

خلاصه.......4 تا آدم بی ادعا و بی حاشیه ...

دور یه میز مستطیلی نشسته بودن.هر 4تاشون.درست همون شکلی هستن که بارها و بارها دیدی!!!مصمم,مثل روئسای یه شرکت خصوصی.به همون جدییت.نفری یه برگه کاغذ و یه خودکار جلوشون و دستشون که در حین حرف زدن وگوش دادن میجنبه و طرح میکشه....

 

و کاریکاتور ؛جدی ترین موضوع دنیا....

 

اين 4 نفر

 

***و حالا هاديتونزي ها چه ميگويند!؟

نوشته شده در سه شنبه 19 اردیبهشت1385ساعت 10:37 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام.

من برگشتم. با کلی حرف....سفرم سه قسمت عمده داشت:  جلسه هادیتونز - نمایشگاه کتاب و خرید!!!

طی چند پست آینده به تفصیل در موردشون می نویسم...منتظر باشید!

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 12:52 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

من تهرانم و حدس بزنید الان کجام؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 9:2 PM توسط سارا.ک.ب| |

تصويرگر:گلناز مشيريان

به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفتم....

حتی عشق را !

(حسین پناهی)

 

نوشته شده در یکشنبه 10 اردیبهشت1385ساعت 11:40 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

دارم کم کم کارامو راست و ریسش می کنم.خدا میدونه که چقدر سرم شلوغه...یه دوستی دارم که تو این جور مواقع بهم میگه:من یه سلمونی خوب سراغ دارما!!!ولی جدا نظم دادن به این همه کار یه کم سخته...کمک!

خبر که زیاده....یه سالی هست که تقریبا هیچ روزی رو بدون خبرای جدید دست اول که یکی از دیگری عجیبتر و دور از ذهن تره شروع نمیکنیم.از طرح "گشت ارشاد" گرفته تا " راهیابی زنان به ورزشگاه آزادی" که این روزا واسه بعضیا معضل عجیبی شده بود....بحث انرژی هسته ای هم که حق مسلم ماست!دیگه...ماهواره ها که....بگذریم!خلاصه لابلای سرچ ها و کارای علمی(حالا!!!!) سر و گوشمون هم یه جورایی میجنبه.راستش هیچ چیزی برام جالب تر از خوندن عکس العمل ها نیست.خصوصا بعضی ها که اصلا واسم مهم شده که بدونم چه طور به بعضی قضایا نگاه میکنن و در مورد بعضی چیزا چه نظری دارن و آیا به نفع بعضی افراد هست یا نه؟!اینقدر بعضی بعضی کردم که خودم سرم گیج رفت! خلاصه هنوز به اون اصل مطلب نرسیدیم.هنوز یکی پیدا نشده که بیاد" لپ کلام "رو بگه!!!!خلاصه همون بهتره که به سرچ های خودمون بچسبیم..هیچ چی که نداشته باشه نمرهه رو داره(سود جویی دانشجویی)

هادیتونز هم که این روزا بدون هادی دیگه صفایی نداره(البته با اجازه از آقایمون محترم).آخه اسمش روشه" هادی"تونز راستشو بخوایین دیگه دست و دلم به مسنجر هم نمیره...قبلا که باز میکردم یه آفی...چیزی از هادی داشتم که میدونستم به روز کرده اما حالا؟؟؟میگن رفته سفر خارجه!!!حالا کجاو واسه چی بماندالبته سو تفاهم نشه چون خودم هم نمیدونم!!!به قول معروف تو کفم !!!به هر حال خدا کنه هر جا که هست خوش و خرم و سلامت باشه و زود برگرده!

هفته ی دیگه این موقع تهرانم!نمایشگاه کتاب و....بماند تا بعد.فعلا".واسم دعا کن هفته ی پر مخاطره(بخونین خطر) رو دارم..

*حالا که دوباره مطلبم رو خوندم میبینم کم مونده بود که یه عکس از طبیعت هم میگذاشتم تا این جمع الاضدادم کاملتر میشد....چه کنیم دیگه!قابل نداشت

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 3:50 PM توسط سارا.ک.ب| |


Design By : Night Skin