تبليغاتX
اتاق شیشه ای


اتاق شیشه ای

اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 9:56 AM توسط سارا.ک.ب| |

 

تقدیم به خودم و ......به مامان خانمم!

 

-         این یکی چطوره؟ امتحانش کن؟! بهت میادا.

:     این؟! من اینطو ری می پوشم آخه؟

-         خب پس کدوم؟

:     اون ....نگاه کن, اون خوبه.آبیشم داشته باشه عالی میشه.

-         کدوم؟...اون؟!...اون که پسرونست!!!

:     باشه چه فرقی داره همون خوبه.حالا بیا از نزدیک ببینیمش.

-         ممممم.......باشه.

 

 

............مغازه بسته بود!!!!!!..........باز من از یه چیزی خوشم اومد!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 2:28 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

 

راستش تا چند ساعت پیش قرار بود اینجا یه پست دیگه باشه!!! یه داستان جالب ازکتاب" غیر قابل چاپ" نوشته " سید مهدی شجاعی". دیروز کتابشو زیر تخت داداشم پیدا کردم.اولین داستانشو که خوندم به نظر جالب اومد.دو ساعت و اندی طول کشید تا همشو با ذوق و شوق وصف ناپذیر تایپ کردم. هر کی میدید فکر میکرد پایان ناممه.خلاصه...خوشحال از اینکه یه چیز توپ واسه وبلاگم پیدا شده!

تا اینکه.....چشمتون روز بد نبینه!؟

وفا که معرف حضور هست؟ نه! خب میدونستم.از این به بعد در موردش زیاد میخونین. قراره یه پروژه مشترک شروع کنیم که جزئیاتشو بعدها میگم! خلاصه این دوست قدیمی ما خوره ی اینترنت و سرچ و این چیزاست.یکی از طرفداران این نظریه است که "از شیر مرغ تا جون آدمیزاد" اون تو هست (منظورم تو اینترنته!). از صبح تا شب هم آآنه !!!خیرش هم به همه میرسه.

 کجا بودیم؟! اهان....این دوست ما یه آف واسم گذاشته بود...از این کارا زیاد میکنه.هرچی که باب دندونم باشه و بدونه که به دردم میخوره واسم میذاره.حدس میزنین این آفش چی بود؟؟؟

دقیقا!!!همون داستانه...شاخ در آوردم.هم خوشحال شدم و هم کلی حرصم گرفت. دو ساعت و اندی وقت نازنین!!!

خلاصه منم به این نتیجه رسیدم که همه چی این تو پیدا میشه!!!پشت دستم رو داغ کردم که من بعد هر چیز جالبی که پیدا کرد قبل از اینکه با ولع شروع به تایپ کنم,اول یه سرچی بکنم و مطمئن شم این تو حاضر و آماده نباشه!

یه فکر دیگه هم به سرم زد...از اونجا که سه تا تحقیق باید آماده کنم و تایپ شده تحویل استاد بدم,یه سرچی کنم شاید جدا یکی قبلا این کار رو کرده باشه؟! فکر کن!تحقیقت تایپ شده,حاضر و آماده به زبان شیرین مادری(منظورم مادر خودممه نه مادر اون آمریکاییه)...جالبه نه!؟

 

بگذریم...حالا این داستان رو میتونینی اینجا ببینید: شبيه يك هنرپيشه خارجي

 

امیدوارم شما هم خو شتون بیاد.... دیدید چه اتفاق ساده ای بود! فعلا

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 1:16 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

اگه دو تا دختر رو از پشت سر دیدی که دارم آروم تر از مورچه ها و بلانسبت لاک پشت راه میرن و اونقده آروم حرف میزنن که حتی اگه وسطشون هم وایسی صداشون رو نمیشنوی!!!اونا ماندانا و ساران

حالا اون یکی دست چپیه(از پشت)که لاغر تره و معمولا دستاش تو جیبشه و یه عینک آفتاب "فورمیکا فوسکایی"*(بار علمی رو حال کن!)رو چشمشه و لپاش از بناگوش عینکه زده بیرون،ساراست

سارا دختر فوق العاده خوبیه.همیشه مرتب.منظم و خنده رو.کی گفته زبونش نیش داره و همه چیزای خوبو واسه خودش میخواد؟!!(دماغم خورد به مانیتور)اما نه از شوخی بگذریم این ریلکس بودنش زبانزد خاص و عامه. با همین آرامشه بیا ببین چه کارا که نمیکنه.حالا ببین با ماندانا جور شده چی شدن!خیلی مرموزن.سه ساله دوستیم و من هنوز سر از کار این دو بشر در نیووردم!!!ولی بالاخره می فهمم.مگه نه سمی؟

اولین کسی بود که خصوصیت اخلاقی متولدین سالش ۹۰٪ در موردش صدق میکرد!!!"یه بچه ی به ظاهر آروم و ساکت که تا وقتی دست به اسباب بازیاش نگذاشته باشی،کاری باهات نداره!!!"

یه عیب خیلی بزرگ هم داره و اون اینکه هیچ چیزو جدی نمیگیره؟!خصوصا حرفای منو

خلاصه ساراست دیگه و کاریش نمیشه کرد.......فکر کنم که بسه!میدونین نوشتن در مورد سارا هم سخته هم آسون.هزار تا چیز هست که میتونی بنویسی و از طرفی نمیدونی از کجا باید شروع کنی؟!به هر حال چون یه بار تو وبلاگم در موردش نوشتم و حالشو گرفتم این بار یه کم رعایت کردم که خاطره ی خوشی از تولد ۲۱ سالگیش داشته باشه!!!منت نمی گذارم هاااااا

دیروز تولدش بود.کیک خرید و ما رو به کافی شاپ دعوت کرد.جای همه خالی البته فکر کنم اگه میومدین باید خودتون حساب میکردین!کلی حال داد و حسابی خندیدیم....ما سری کتابای "پائولو" رو بهش دادیم.یه تابلوی خوشگل هم از شاهکارهای نقاش معاصر ماندانا(مانینا) گیرش اومد. در تمام مدت هم ترانه هاي فرهاد ....روز خوبی بود.(كلاس كافي شاپو)خصوصا بعد از اینکه آزمایشگاه گیاهان واسه دیدن علفا کلی تو سوراخ میکروسکوپ خیره شدیم و بابای چشامون در اومد.....خوب موقع رفتیم چون مچ یه بابایی رو هم گرفتم اساسی... اونوقت لادن میگه تو چرا اینقدر خبر جدید داری؟!!بیا...لادن جان خبرا میان سراغ من...

به هر حال:سارا جووون:تولدت مبارک......دم شما......

*:يه نوع مورچه

سارا و كيكش!!!

نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 11:12 AM توسط سارا.ک.ب| |

 يه ريزه آرامش!

سلام

یه آدمی رو دیدی که با دو دستش ۱۰ تا هندونه رو برداشته!!!بعد پایین رو نگا میکنه میبینه که یه هندونه ی دیگه هم مونده.چه حالی پیدا میکنه؟؟؟

حالا آدمی رو تصور که دستاش در اثر خوردن بستنی نوچ شده!!!میره شیر آب رو باز کنه که میبینه آب قطعه!چه حالی داره؟؟؟

یا آدمی که می خواد برای عمل کردن به شعار"شهر ما خانه ما" آشغالش رو تو سطل بندازه و ۲ ساعت هر چی میگرده چیزی شبیه اون که باید پیدا نمیکنه.چه حالی داره؟؟؟

آدمی که داره یه برنامه رو دانلود میکنه و وقتی به ۹۹٪ میرسه،کارتش تموم میشه!چه.....؟؟؟

آدمی که واسه رسیدن به یه جلسه ی مهم کلی به این در و اون در میزنه.کلی دلهره،پول کرایه تاکسی و....تا میرسه که میبینه.وااااااای جلسه لغو شده.چه....؟؟؟

آدمی که....

خودت دیگه حالت های مشابه رو تصور کن...جدا" ضد حال نه؟!آره ضد حال.حالا همه اینا رو جمع کن!!!میشه حال من این روزا......البته یه کم بیشتر شبیه اون حالت اوله...کاش یکی بود که اون هندوونه ی افتاده رو به دستم میداد...البته فکر کنم تا اون آدم پیدا بشه مجبورم یه کلمه رو هی تکرار کنم....

مانینا...میگم این"غلط کردم" به فرانسوی چی میشه؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه 19 فروردین1385ساعت 1:51 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

اول بگم که ۱۳ بدر امسال واسه خودش ماجرایی شد،آخرشم یادم رفت سبزه گره کنم که البته زیاد اتفاق مهمی هم نیوفتاده!حالا سال های پیش که گره کردیم چه اتفاقی افتاد که امسال نخواد بیفته!!!

دوم ما از ۲ شنبه تشریف فرما شدیم دانشکده!آره دیگه بیکاری و هزار جور دردسر...زیاد نیستیم ولی همین عده واسه تشکیل دادن کلاس و بستن دهان استادایی که فرت و فرت غیبت رد میکنند و هزار تا غر میزنن که وقت نداریم...فوق العاده بزارین کافیه؟!نیست؟بگذریم که خیلیا شونم نیومدن!آخرش هم غیبت رو می خوریم و هم فوق العاده رو میایم!کی جرات داره بگه :استاد آمدیم،نبودی؟!

سوم از اون جا که این روزا دغدغه ی خاصی ندارم. اینو میگم؟!دیروز با خبر شدم که چند تا از روزنامه های پر فروش اون طرفی!!!(نه. اون ور نه....اون ورتر!)با یه روز تاخیر میاد اهواز(ای ول دغدغه...).خلاصه به جای روزنامه داره میشه "دیروز نامه"!!!!البته واسه ۲ قشر آدم مهم نیست!یکی ما که خوره ی اینترنت و این چیزاییم و دیگری واسه مامان بزرگایی که سبزی هاشونو روی روزنامه ها پاک میکنن.من نگران فروش این روزنامه هام!!!از اون جا که فقط به پشتوانه ی کمک مردمی!!!پا بر جا هستن(و نه چیز دیگر.....) دیگه خودتون تا تهش بخونین...حالا نیست مردم اهواز خیلی هم روزنامه خونن!(به بعضی ها که نمی خوام اسم ببرم بر نخوره؟!)البته بگم این یه خبر از منبع زیاد موثقی هم برخوردار نیست.فقط همین یه خبر هاااااااا.

چهارم ...بماند.حیف که قول دادم نگم!!!به من نیومده به قولم عمل کنم نه؟! فقط اینو بدونین که خیلی خوشحال شدم!فعلا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 9:57 AM توسط سارا.ک.ب| |

 

زیر درخت هلو

 

 

"این داستان در مورد  یک درخت هلو نیست,داستان خانواده ای است که اکثر اونها در ساعت پنج عصر فوت میکنند"*

 

سلام.....

حدود 5/2 بود که لادن زنگ زد. داد و هوار که میایی سینما یا نه؟! منه بیچاره هم که از دیشب مهمون داری و از ساعت 7 صبح  هم یه کله بیدار بودم! با خمیازه  گفتم: فیلمش چیه؟..."زیر درخت هلو"!!!... برق از سرم پرید .نهههه!!!!!!!!پایه ام خفن.ریحانه رو هم میارم......اوکی تا قبل از 4 بیایین.......تق(صدای تلفن لادن!)

عصر 5 تایی عازم شدیم.من و خواهرم,لادن و خواهراش!!!فکرشو نمیکردیم یه همچین روزی سانس 5 تا 7 سینما افریقا اینقدر شلوغ باشه.جای تک تکتون خالی....به اندازه ی تمام عمرم خندیدیم. من موندم تو سرو صدای چیپس و پفک (جز لاینفک سینماها) و خنده ی شدید جمعیت ,شنیدن صدای فیلم بیشتر به معجزه شبیه بود.تازه فهمیدیم که نه بابا,تو تبلیغ های ماهواره هم چیزای خوب پیدا میشه!  قصد نقد کردن ندارم .اما موضوع فیلم تازه نبود.محور اصلی حول و حوش" ازدواج" بود اما چه ازدواجی؟! نگاهش ,یه نگاه  نو بود.از  فاطمه معتمد آریاایرج طهماسب و خصوصا" خصوصا" حمید جبلی جز این هم نمیشه توقع داشت......یه بازی متفاوت هم از شهره لرستانی دیدیم. در حین فیلم هم کلی هوس هلو کردیم!بعد از فیلم  تماشاچیا یه کف مرتب به افتخار بازیگرا زدن!!!(چیزی که تو سینماهای اهواز زیاد مرسوم نیست).همه راضی بودن!

خلاصه اگه کم آوردین و اول سالی دلتون گرفته.اگه میخوایین سال نو رو با روحیه ی دو چندان شروع کنین.اگه میخوایین یه دل سیر بخندین.اگه میخوایین...........بشتابید!!!آقا بیا اینور بازار........

اگه فکر میکنین دارم بازار گرمی میکنم یه بار امتحان کنین.خرجش یه پول بیلیته و 2 ساعت وقت ناقابله.ضرر نمیکنین.

 اینم از امروز ما.راستی 13 بدر کجا میرین؟!

*جمله ی اول فیلم(اگه درست یادم مونده باشه!)

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 1:54 AM توسط سارا.ک.ب| |

 

..... به نظرم آدم بیشتر از اینکه حرف بزنه باید فکر کنه.

بعضی وقتا میشه حرف ها رو نوشت.

بعضی حرف ها رو میشه کوتاه زد و بعضیا شونو میشه نگفت.

برات آرزوی"خوبی" میکنم.....

 

: حرفاشو همیشه تکرار میکنم . ملکه ذهنم شدن ولی نمیدونم چرا وقتی اون طرف خط میگه "سلام " دوباره  همش یادم میره؟!پس حق داره که ناراحت بشه.

                              

                                                        **********

 

 

.....  متنفرم  از هر چی آدم سه پیچه....

 

: همیشه جلوی خودمو میگیرم که سه پیچ نباشم . اما نمیدونم چرا وقتی گوشی رو بر نمیداره و جواب اس.م.اس  هامو نمیده,سه پیچ میشم؟! پس حق داره شاکی بشه.

 

 

                                                       **********

 

 

....  به امید دیدار ...

 

: یعنی باید امیدوار باشم؟!

 

نوشته شده در جمعه 11 فروردین1385ساعت 1:29 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام

 

بارون بهاری...آخ که دلم واسه قطره قطره اش تنگ شده بود!!!یه چند قطره ای اومد.در حد مرطوب کردن زمین !همین وبس...اما هر چی باشه اسمش بارون بهاریه و همین کافیه که آدم رو حالی به حالی کنه؟!

 

من و بارون

من دیوونه ی بارونم.اصلا عاشق بارونم یا بهتر بگم بارون میاد عاشق میشم. اونم بارونای اهواز.دوش آسمونو باز میشه.آب که همه جا رو برداشت,بسته میشه! به همین راحتی! منم و یه شیرنسکافه ی گرم کنار پنجره. منم و قدم زدن زیر بارون و زمزمه کردن ترانه های سیاوش قمیشی.واااااای که چه حالی میده. همیشه دنبال یه پایه بودم ؟! یه پایه ی اساسی.یه دیوونه ی بارون مثل خودم. یکی که پا به پام تموم اهوازو زیر بارون طی کنیم.خیلی رمانتیک شد نه ؟ شعر هم گفتم.واسه دل خودم.واسه بارون.واسه...........

 

صورتم را به پس پنجره می چسبانم

سردی پنجره.باران.بغضم

اشک خود را چه روان باخته است.

 

گرم عشقم امروز

و تنم میسوزد

شوق دیدار تو بود که مرا گرم نگه داشته است.

 

و نگاهت که چه زود

همه راز درونت را گفت

و همان لبخندت عاشقم ساخته است.

 

با سکوت تو منم تشنه ی عشق

و کلامت همه آرام من است

و صدای قلبم که تورا خواسته است.

 

کاش فردا بباید,آری

و دوباره دیدار

و دوباره لبخند

و امید که تب تند مرا کاسته است.

 

(زمستون-۸۳)

 

همیشه اولین بارون تو ذهن همه میمونه...اما چرا هیچ کی نمیخواد آخرین بارونو تو دفترش یادداشت کنه؟ امروز – فردا هوا دوباره گرم میشه.مثل همیشه...من میمونم وخاطرات بارون. من میمونم و........

وای که تو دلم مونده بود یه چیزی واسه بارون بنویسم.خوب شد که یه بهانه دستم اومد.فعلا"

 

نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1385ساعت 0:54 AM توسط سارا.ک.ب| |

سلام...

این دیگه بدون شرحه...اولشم بگم که وبلاگ من طنز نیست.اما گاهی یه شوخیایی هم میکنم...سوء تفاهم هم شد! بشه...مگه مهمه؟اینو فعلا داشته باشین

 

 

1-   سریعترین راه به چنگ آوردن قلب یک مرد چیست؟

Ø    پاره کردن قفسه سینه ی او توسط یک کارد آشپزخانه تیز!

 

2-   چرا مرد ها در مورد کارهایشان فکر نمی کنند؟

Ø    چون اصولا مرد ها نمی توانند در آن واحد هم کار کنند و هم فکر کنند.

 

 

3-   چرا خانم ها فکر میکنند که قلب مردها در شکمشان است؟

Ø    چون خیلی بلند نظرند.

 

4-   چرا زن ها نمی توانند مردها را خر کنند؟

Ø    چون این کاریست که مردها میل دارند شخصا انجام دهند.

 

5-   چرا نباید به مردی که می گوید رئیس خانه است اعتماد کرد؟

Ø    چون او مطمئنا" در مورد سایر چیز ها هم به شما دروغ می گوید.

 

6-   اگر دنبال یک مرد خوب و متین میگردید باید چکار کنید؟

Ø    سراغ یک مرد کچل روید, چون سخت تر کار میکند.

 

7-   کشف اخیر دانشمندان که می تواند کار 5 مرد را انجام دهد,چیست؟

Ø    یک زن

 

8-   چرا مرد ها مثل تعطیلات هستند؟

Ø    چون هیچوقت به اندازه کافی بلند به نظر نمیرسند.

 

9-چه فرقی بین یک دلقک سیرک و یک مرد مجرد حاضر در یک مهمانی وجود دارد؟

Ø    دلقک سیرک هیچ وقت این قدر زر نمیزند.

 

 

9-   تشابهات مرد ها با ماشین چمن زنی چیست؟

Ø  به سختی روشن میشوند.موقع کار کردن حسابی از خودشان صدا در می آورند و نیمی از اوقات اصولا کار نمی کنند.

 

                                                                           منبع:"ماهنامه از اون لحاظ"

    

 

 

 

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1385ساعت 3:5 PM توسط سارا.ک.ب| |

سلام .

 

امسال هم گذشت.با تمام خوبی ها و بدی هایش و من سال نو رو با شعری از سهراب تبریک میگم.

شاد وخوش و خرم باشید...........و امیدوار!

 

 

 

"ای شور.ای قدیم"

 

 

صبح

شوری ابعاد عید

ذایقه را سایه کرد

عکس من افتاد در مساحت تقویم

در خم آن کودکانه های مورب

روی سرازیری فراغت یک عید

داد زدم:

"به چه هوایی!"

 

در ریه هایم وضوح بال تمام پرنده های جهان بود.

آن روز

آب, چه تر بود!

باد به شکل لجاجت متواری بود.

من همه مشق های هندسی ام را

روی زمین چیده بودم.

 

آن روز

چند مثلث در آب

غرق شدند.

من

گیج شدم,

 

جست زدم روی کوه نقشه ی جغرافی:

"آی,هلیکوپتر نجات!"

حیف:

طرح دهان در عبور باد بهم ریخت.

 

ای وزش شور, ای شدید ترین شکل!

سایه ی لیوان آب را

تا عطش این صداقت متلاشی

راهنمایی کن.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1385ساعت 1:15 PM توسط سارا.ک.ب| |


Design By : Night Skin