اتاق شیشه ای
اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!
می خوام بعنوان آخرین مطلب در سال 84 ,یه مرور کلی رو سالی که گذشت داشته باشم.کار سختیه ولی سعی خودم رو میکنم که چیزی رو از قلم نندازم. اگه شما هم چیزی به ذهنتون میرسه اضافه کنین.قبلا بگم "هر گونه دستکاری در خاطرات مردم پیگرد قانونی دارد"خود دانید! فروردین:مثل همه فروردین ها اولش با عشق و حال شروع شد و آخرش با ضد حال تموم شد.اتفاق خاصی رخ نداد.پر کاربرد ترین جمله ها : بچه ها فو ق العاده بگذارین .وقت نداریم.ترم کوتاهه! اردیبهشت: دویدن.دویدن و دویدن .....و عاقبت هم.....امان از این استادای پر توقع. خرداد:همیشه این ماه واسم رنگ و روی دیگه ای داره.نه بخاطر اتفاقات تاریخیش . به خاطر تولدم!!!امسال هم به خوبی با بچه ها دور هم برگزارش کردیم!سال من در واقع از اینجا شروع شد. تیر:پایان امتحانا بود و شروع واسه علوم پایه.بروبچ خانواده ی پزشکی میدونن من چی میگم. ضمنا من یه برنامه ی دراز مدت برای کاهش وزن رو هم شروع کردم.رژیم + ورزش...اراده ای فولادی و انگیزه ای قوی من رو همراهی میکردن !(نتیجه اش هم بد نشد)راستی تو این ماه دو تا اتفاق فوق العاده هم واسم رخ داد؟!آشنایی یه دوست خوب با من!!!(چون یه سالی بود که میشناختمش) و واسطه شدن واسه یه امر خیر....( که به خوبی و خوشی به سر انجام رسید) اینا بصورت معما بمونه بهتره. مرداد: این ماه تقسیم میشد به روزهای زوج: اروبیک+ اینترنت+ تلفن +درس و روزهای فرد:اینترنت+ تلفن+رقص+درس!!! یه چنتایی هم کاریکاتور با لادن خلق کردیم که نصفه نیمه تو کمد خاک میخورن. راستی تو این ماه یه غربالگری هم تو دوستام انجام دادم...یه تحول اساسی....اما واسم خیلی گرون تموم شد! شهریور:ماه توپی بود.امتحانانو دادیم و با برو بچ راهی شیراز شدیم.خیلی خیلی خیلی خوش گذشت. با تشکرات ویژه از مریم,سمیه. مونا جون. خاطراتشم نوشتم!تو وبلاگم قبلیمه...با اینکه بعد از عوض کردن وبلاگم بچه ها کلی التماس کردن که تو این جدیده حرفی از اون سفر نزنم.اما با توجه به اشتیاقی که تو چشماتون موج میزنه!!!می تونین اینجا یه چیزایی بخونین.(اگه بعد از مدت ها باز شه!) مهر:شروع سال جدید تحصیلی.با این تفاوت که دیگه حس خانم دکتری میکردیم.نمی دونین چه حالی میده به جای صدا کردن اسمت بهت بگن خانم دکتر!(یک نمونه بارز سندرم کمبود)راستی وبلاگم هم همین روزا بود که شکل گرفت. امان از این رفیق ناباب. ماندانا جون متشکرم. و یه تشکر ویژه هم از هادی حیدری به خاطر پیشنهادی که بابت اسم داد! در همین گیر و دار یه فکر نو به سرم زد....نمایشگاه کاریکاتور!!!آخه بگو دختر بیکاری؟ آبان:خواب –کتاب-کباب...نه بابا خانم دکتری هم سخته ها....ردیف اول بشینی , هی جزوه برداری و از استادا سوالای آنچنانی بپرسی!حالتون بد شد نه؟اما به قول سو گل جون ما قرتی بازیامون رو هم کنار نگذاشتیم .چه قدر دوندگی داشت .نمایشگاه رو میگم!خیلی سخته بخوایی کاریکاتور رو واسه یه عده که هیچ پیش زمینه ی ذهنی در موردش ندارن ,توضیح بدی و سخت تر اینکه از همونا اجازه نمایشگاه بگیری.خیلی سخته جایی رو که تا دیروز درش تخته بوده ,اونم واسه 2 سال ,راه بندازی.اما من از اون بادا نبودم که هر بیدی رو تکون بدم!!! کم نیووردم و این تازه اول کار بود.اول باید بچه رو بعد از مدت ها جمع میکردم تا گروه بشیم که شدیم"7 مداد رنگی" همین قضیه کلی انرژیه منو گرفت. این وسط فقط استاد عدیلی حرص میخورد که"دختر کار ها رو تقسیم کن"اما من....تا اینکه به خوبی و خوشی,با کمک هم دانشکده ای ها و بروبچ گروه برگزار شد از 21 تا25 .خودم هم سوم شدم!!!!تجربه ی فو ق العاده ای بود. آذر: تو همین ماه بود که به بلاگفا نقل مکان کردم!و این شروع ارتباطات تازه بود. با تشکر دوباره از ماندانا.یه کم هم عقب موندگی بود که با دوندگی بیشتر جبران شد! دی:نمایشگاه کلی منو عقب انداخت اما هر جور بود امتحانا رو هم دادم ...یه ترم دیگه هم تموم شد. از کار خودم راضی بودم!لااقل فهمیدم چطور گذشت. چشمام روی خیلی حقایق باز شد. تو این ماه با کلی وبلاگ هم آشنا شدم و فهمیدم که دنیا پره از آدمای عجیب..... وقتش بود یه کار علمی- عملی بردارم! یک طرح. سنتز, اونم با به عقیده ی خودم با بهترین استاد دانشکده! تا اینجاش همه چیز خوب بود. بهمن: خب ماه نسبتا آرومی بود.زندگی جریان داشت. هر روز خورشید طلوع می کرد!فقط نمیدونم چرا خطی که روی روزای تقویمم میکشیدم اینقدر پر رنگ بود؟! من بدو.طرح بدو.استاد بدو( میدونین که دویدن ما با استادا یه کم فرق داره!!!) توجه کنید من این ترم هم همچنان ردیف اول بودم!اواخر این ماه هم تمایلات قبلی که سعی کردم فراموششون کنم دوباره در من شکل گرفت! آدم هیچوقت نمیتونه خودشو گول بزنه. راستی برو بچ رفتن کیش که من بنا به دلایل عدیده نتونستم برم! اسفند: همکاری با هادی تونز بالاخره به یه جایی رسید و گزارشم تو هادیتونز اومد بعد از اون همه مطلبی که نوشتم و هادی هر بار به یک دلیل (منطقی !!!)ردشون میکرد,کلی خوشحالم کرد و نشون داد که استعداد خبر نگاری رو هم دارم.تو دانشکده هم اولا" کلی بابت طرحم حرص خوردم که البته هنوز در جریانه. ثانیا"چندین بار توسط یک استاد با بهانه های مختلف شسته شدم و این اواخر هم تولد مریم بود( جریانش این پایین هست) یه پروژه ی تربیتی داشتم. بیچاره دوستام کلی دلشون به حال من سوخته بود.فکرمی کردن دارم از دست میرم....اگه بدونین.طفلک مریم موقع حرف زدن مثل اسفند رو آتیش شده بود.میگن دوستای صمیمی بیشتر دلشون میسوزه! اما نه, از شوخی بگذریم بیشتر سو تفاهم بود! جای سمیه و لادن اون وسط خالی بود.یه معجزه هم این اواخر رخ داد.سارا به خاطر من دست به کار پخت و پز شد!!!نمیگم چی پخت.مهم این بود که سعی خودش رو کرد.بماند که اتفاقی خوب شد. شب آخری که بچه ها اهواز بودن کلی حال داد.بعد از مدت ها دور هم جمع شدیم.خدا این روزا رو از ما نگیره .این چند روزه هم که تو تب و تاب عید و روزای تازه. حالا به تموم اینا اتفاقات سیاسی-اجتماعی- که واسه هممون مشترکن _ رو هم که اضافه کنین....اووووه چه شود! میشه گفت سال خوبی بود. حالا که دارم زیر و روش میکنم تازه می فهمم کجا رو تند رفتم و کجا رو کند. بیشتر از یک سال واسم تجربه داشت و همین کافیه که آدم از یک سال زندگیش راضی باشه.مگه نه؟ فکرای نویی هم دارم تو مخم میپزم!!! هنوز کلی کار مونده که نکردم.کلی جا مونده که نرفتم و کلی حرف که نزدم.اما از یه چیز مطمئنم . یه خدای مهربون همیشه اون بالاست که کمکم میکنه .چه سال شلوغی بشه.... شما چی؟؟؟تا وقت دارین فکراتونو بکنین....فعلا" می گن"گنجی"آزاد شد!!! عیدی بدی نبود.باعث خوشحالیه تا کی دوام بیاره.....فعلا سلولش خالیه.... بعضیا مواظب باشین! سلام امروز تولد مریم گلیه !خیلی خیلی مبارک باشه "تو زندگیه آدما روزایی هست که در انتهاش آدم فکر میکنه که بیشتر از یه روز بزرگ شده!!!یکی از این روزا روز تولد" ماجرا از اون جا شروع شد که مریم به دنیا اومد و این داستان همچنان ادامه داره اما بر خلاف فیلم های ایرانی کش نمیاد ....هر روزش معنایی داره .خصوصا این چند وقت اخیر که رنگ و روی تازه ای هم پیدا کرده.ازم نخوایین توضیح بیشتری بدم که در اون صورت عمرم تا مطلب بعدی کفاف نخواهد داد ما پیش دستی کردیم و جمعه واسش تولد گرفتیم ...قرار بود بریم کافی شاپ که احتمالا باید حدس زده باشین سر از کجاها در آوردیم!!!! اخه ساعت شش عصر کدوم کافی شاپ بازه؟خلاصه همه جا رفتیم جز....ولی خیلی خوش گذشت خصوصا اینکه مدت ها بود مثل پارسال دسته جمعی بیرون نرفته بودیم .جای سمی خالی که البته اگه بود خرج طفلک مریم بالا میرفت.خوبه ما همه رژیم بودیم وگرنه!!!! حالا که نشستم و دارم این چیزا رو مینویسم.مریم هم آروم و ساکت کنارم داره پروژه ی مشترکشونو تایپ میکنه...!!!مشترک با کی؟بماند..... ....از این که بگذریم این روزایی که تا عید مونده داره به طرز عجیبی کند طی می شه....دارم خودم رو واسه یه عید متفاوت آماده میکنم !نمی خوام هیچ چیزی جلوی حرکتممو بگیره.دارم کم کم به تموم اون چیزایی که یه روزی ازشون فرار میکردم برگردم!اما این بار نمیگذارم جو منو بگیره.....حتی اگه...فعلا اول سلام! جالبه!اینطوریشو ندیده بودم.جدی میگم!!!هم خنده داره و هم تاسف بر انگیز.اگه هادی رو یه سر سوزن بشناسین و هادیتونز رو این چند هفته ی اخیر دنبال کرده باشین،یه چیزایی دستتون میاد.بوی توطئه و بهانه تراشی جدید میادو این وسط یکی به طرز فوق العاده تابلویی داره دروغ میگه!فقط یه چیزی، بزرگی میگه: "باید ترسید زمانیکه مستبدان مهربان میشوند" ماجرا از اونجا شروع شد که اون "کاریکاتورها ی موهن"چاپ شدند و هادی اولین عکس العمل جامعه ی کاریکاتور ایران رو نشون داد و بعد هم اعتراضات مدنی شروع شد تا اینکه ماجرای روزنامه ی همشهری و خانه ی کاریکاتور و ....پیش اومد." افسانه ی هالوکاست"!!!!و هادی اینبار کاریکاتور چماقی را نوشت. بگذریم که ای وسطا چه اتفاقاتی افتاد .نتیجه ی کار مهمه! اصل ماجراهم اینجا است!!! این جواب برخورد منطقی و مدنی است!!!تاریخ داره تکرار میشه. بخونین وقضاوت با خودتون...... تو کلاس که نشستی و داری پا به پای استاد ,خودکارت رو روی کاغذ سفید می دوونی,تنها چیزی که میتونه حواست رو پرت کنه ملودی تق تق کفش هاییه که تو راهرو پیچیده.امتحان کردم,حدس زدم و دیدم.... کفش ها مردانه اند!!!! البته این یه مثال ساده بود.اصل حرفم چیز دیگه ایست.خودت تا آخرشو بخون عجیبه,کم کم داره خیلی چیزا عوض میشه.یه مدتی زنا خودشون رو به شکل مردا در میوردن که تنها هدفشون رسیدن به آزادی و حقوق برابر و...بود.اما حالا.....چرا .نمیدونم؟! مردا خود خواهن.همه چیزای خوب رو واسه خودشون می خوان.چیز تازه ای نیست.همه می دونن و خودشون هم بهتر از همه!نمی خوام جو سازی کنم چون این چیزی که گفتم مخصوص ایران نیست,همه جا صدق میکنه منتها مدلش فرق میکنه. بعد از بلند گذاشتن مو ,برداشتن ابرو وگردنبند و...که خیلی عادی شده و اصلا حرف زدن در موردشون فایده ای نداره,حالا نوبت رسیده به طرز پوشش. نمونه بارزش هم دیدید دیگه,تی شرت هایی بدون یقه گلدوزی شده! که جدیدا" مد شده ! خلاصه این طور که داره پیش میره خدا میدونه آخر عاقبت کار چی بشه؟! حالا سوال:این شبیه شدن چه معنایی میتونه داشته باشه؟ اگه این خاک و خل های درسی که ته ذهنم مونده رو بتکونم و به اون قسمت از مغزم که مخصوص تحلیل مسائل پیچیده ی فمنیستی است برسم,به اینجا میرسم که این شبیه شدن بر میگرده به جو زمونه و خود خواهی های مردانه و...... همه حقوق و مزایای خوب دنیا که مال مرداست حتما با خودشون فکر کردن اگه زیبایی خانوما رو هم داشته باشن دیگه همه چی تموم میشن......البته باید گفت عمرا"... نمی دونم سریال"و خداوند عشق را آفرید " رو میبینی؟ اگه نه,شنبه شبا شبکه ی 3....حالا چه ربطی به این بحث داره؟! ..........تمام شعار این سریال به نظر من اینه که"زنان خوشبخت ترینشون هم بد بختن"!!!! واقعیت هم همینه.طبق آخرین آمار دو سوم کارای جهان رو زنان انجام میدن اما حقوق و مزایا شون نصف مرداست!!! تقصیر خودمونه وقتی برای گرفتن حقوقمون پشت مردا قایم میشیم, برای راه افتادن کارامون به اونا آویزون میشیم,به هم خیانت میکنیم,از اونا می خواییم تا به مناسبت روز زن واسمون سخنرانی کنن,از این که نمی تونیم دل مردی رو به دست بیاریم,احساس پوچی میکنیم و......باید هم دنیا اینی بشه که هست.این طور میشه که حتی تق تق کفش هامون رو هم ازمون میگیرن. البته وضع به این بدی هم نیست.از این هم بدتره!!!! و روز به روز هم .... با تمام این اوصاف این روز هم مثه بقیه ی روزا گذشت و هیچ تغییری تو وضع زنای ستم دیده ی عالم ایجاد نشد. اما من..... خدا رو شکر میکنم که مرد نشدم!من این نگاه قشنگ و عاشقونه به دنیا,این احساسات لطیف,این گریه های از سر دلتنگی ,این ظرافت های زنانه و.....رو با هیچ چیزی عوض نمیکنم.بقیه اش هم به قول "زویا پیر زاد"عزیز"عادت میکنیم"....... سلام مثل اینکه پیش گویی های "پوریا عالمی" داره به یه جایی میرسه!طفلک می گفت که :کم کم "روزنامه ی اعتماد ملی" به جایی میرسه که نوشته ها برای کاریکاتورهاش مطلب سازی میکنن,ما باور نمی کردیم. "هادی"که معرف حضور هست؟!بالاخره کار خودش رو کرد.بعد از ستون "ضربان تصویر" در صفحه آخر و طرح های روزانه,چشممون به صفحه ی هشت اعتماد ملی امروز (۱۵ اسفند)روشن!!!!! مروری بر زندگی و کاریکاتور های اردشیر محصص با عنوان"بینی بزرگ ، عینک ته استکانی" که بوسیله ی دو ستون محاصره شده بود."کارتونستان ",چهار خبر عمدتا" از "هادیتونز" وستون "مداد کنته"با مقاله ای مثل همیشه محکم و معتبر از یحیی تدین...... بله دیگه,غیر از این انتطار نمیرفت.خدا آخر عاقبتشو بخیر کنه.این دفعه به کجا ختم میشه این حرکت با چراغ خاموش!!!! اما نه! از شو خی که بگذریم هادی همیشه شروع کننده ی این دست حرکت های رو به جلو در دنیای عقب نگه داشته شده ی کاریکاتور در ایران بوده , بگذریم که تعطیلی چند تا از روزنا مه ها در سال هایی که خیلی دور به نظر میاد یا منفور شدن فعلی این هنر به دلیل اتفاقات اخیرنزد اغلب آقایان هم هیچ اثری روش نگذاشته . بابا دبیر هنری!!! بابا هادی حیدری!!!با به قول بزرگمهر "آخر الکرامات فی العالم الکاریکاتور"!!!!! (تحویل رو حال کردی؟). نیاز به امید واری نیست چون می دونم با کمک"دوستای همفکر و همراهش "همین طور ادامه میده ,اگه بعضی ها بزارن و چوب لای چرخش نگذارن. به تجربه ثابت شده که این آقا هادی قصه ی ما,از این چیزا ابایی نداره,آسمون به زمین بیاد یا بالعکس ،کار خودش رو میکنه. حالا تو هی بگو....... به تخته که زدم,یه اسپندی هم دود میکنم تا چشم حسوداش بترکه!قضا بلا به دور از همین جا تولد این صفحه ی جدید رو تبریک میگم آه از آن نگاه واژه می شوم.....مرا مرور می کند. سنگ می شوم.......مرا بلور می کند. شیشه می شوم.............ز من عبور می کند!!! (کاکایی) بیچاره مانده است که تلقین تنفر شب را بپذیرد یا حقیقت عشق صبح را !کار خودش را میکند و حالا تویی و خودت.... سلام. من نمی دونم ادم تو یه گله جا نمی تونه درد دل کنه؟!باید کجا بره...بابا صد دفعه گفتم بازم میگم اینجا اتاق دلتنگی های منه.به کسی چه که من چی بنویسم و چه ننویسم...انتقاد خوبه.آره من استقبال میکنم نه این که بخونین و به به و چه چه کنین. نه !!!ولی.... من از این سیاست لعنتی گریزونم.اون موقع ها که باید، چرا!!!کارمون رو کردیم و حرفمون رو در حد خودمون زدیم.حالا هم اگه گهگاهی به لطف دوستان یه چیزایی از این درز دهنمون در میره،دلیل نمیشه که بعضیا از آدم توقع داشته باشن؟!! طرف میاد اراجیف من رو می خونه.میره نظر میده که این اراجیف چیه؟!!!!!چیزای مهم تری هم هست مثل بمب! یه عده ی دیگه هم که فقط میاد نظر میدن:"خوب بود عزیزم!یه سری به من هم بزن!!!!!!!!!!"که اینم جای بحث داره.خودم هم گهگاهی از این کارا میکنم ولی اون در صورتیه که یه نظر کارشناسی داده باشم و....خلاصه دوست داشته باشم ببینم این آدم با این تفکر در مورد من و اعتقاداتی که این جا منعکس شده چه نظری داره!!! اووووف...اومده بودم کلی حرف داشتم بزنم اما دیدم نه نمیشه..این چیزا رو باید مدت ها پیش میگفتم که..حالا هم دیر نشده!!!من نمیگذارم چیزی تو دلم بمونه ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
!!!!!!صفحه ی کارتون!!!!!!!![]()
![]()
![]()
بعضی دیگه هم مثه من هی موی دماغش نشن!
از این صفحه میشه کلی استفاده کرد. این هم لازم به گفتن نیست .حتما یه برنامه ی دراز مدت اون گوشه ی ذهنش داره .این تازه شروع کاره![]()
![]()
و مثل همیشه واسه هادی و دوستاش آرزوی موفقیت میکنم.
خسته نباشید همگی....
فعلا...![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
مسئله ی هسته ای!
و....دنیا رو میبینی....البته واسم جالبه که این ادم حتما پتانسیل اونطور نوشتن رو تو من دیده یا براش مهمه که من چکار میکنم....
شاید هم دلش میسوزه![]()
![]()
پس.فعلا![]()
![]()
| Design By : Night Skin |






