اتاق شیشه ای
اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!!
بعد از مدت ها اون روز فرصت شد تا با لادن جون سری به کتابفروشی رشد بزنم. کلی نسبت به 3 ماه پیش تغییر کرده بود طوری که منی که قبلا طبقه بندی ها رو از بر بودم نتونستم کتاب مورد نظرمم رو پیدا کنم! طبق معمول شلوغ بود و هجوم هم به سمت کتاب های روانشناسی!!! -3 تا کتاب"راز شاد زیستن" بیار اینور! - آقا کتاب"مدیریت زمان "دارید؟ - این کتابای "گفتگو با خدا" سه جلدن خانم....کدومو بدم؟! کتابای مشابه هم داریم.... - "واسه روزای دمغی" تموم شده.خیلی وقته دیگه چاپ نمیشه! -....... خلاصه...کتابم رو هم پیدا نکردم.یعنی فهمیدم به لیست کتابای ممنوعه نقل مکان کرده!!!!رفته تو لیست سیاه؟! سراغ کتابای کوچو لو رفتم.آخه عادت دارم که هیچ وقت از اونجا دست خالی بیرون نمیام! قدیمی بودن. اکثرشون رو داشتم....اون وسطا یه کتاب خیلی کوچیک توجهمون رو جلب کردوخوندنش 1 دقیقه بیشتر طول نکشید.برش داشتم....عکسای قشنگی داره.واستون می خونم شاید هوس کردین بخرین و هی بخونین!!!! تو راه برگشت پیاده از پل فلزی اومدیم !کارون هم که این روزا حسابی پر آب و قشنگ شده.کلی با لادن بحث کردم.معتقده که مردم برای فرار از بدبختی و مشکلات به راه های دیگه متوسل شدن.....اما من میگم سطح آگاهی ها رفته بالا ...فرهنگ کتاب خوانی و این چیزا....در واقع هر دومون یه نظر داریم منتها از دو طرف مختلف نگاه میکنیم؟!بحثمون تازه داغ شده بود که .....من تاکسی گرفتم و اون پیاده رفت سمت خونه....تو راه همش فکر میکردم که چه خوب میشد اگه همه مشکلات با کتاب خوندن حل میشد؟! "خوشبخت ترین ها.شیده جهرانی...." ((وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم..... در طبقه ی دهم, "زن و شوهر" به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند! در طبقه ی نهم," پیتر" قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه میکرد! در طبقه ی هشتم, "می " داشت گریه میکرد چون نامزدش ترکش کرده بود. در طبقه ی هفتم, "دن" را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می خورد! در طبقه ی ششم,"هنگ" بیکار را دیدم که هنوز هم روزی هفت روزنامه می خرد تا بلکه کاری پیدا کند! در طبقه ی پنجم,"آقای وانگ" به ظاهربسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت حساب بدهکاری هایش را میرسید. در طبقه ی چهارم,"رز" را دیدم که باز هم با نامزدش کتک کاری میکرد! در طبقه ی سوم, پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید! در طبقه ی دوم,"لی لی" را دیدم که به عکس شوهرش که شش ماه قبل مفقود شده بود زل زده است! قبل از پریدن فکر میکردم از همه بیچاره ترم.اما حالا میدانم که هر کس گرفتاری ها و نگرانی های خودش را دارد.بعد از دیدن همه فهمیدم که وضعم آن قدر ها هم بد نبود! حالا کسانی که همین الان دیدم دارند به من نگاه میکنند.فکر میکنم آنها بعد از دیدن من با خودشان فکر میکنند که وضعشان آنقدر ها هم بد نیست!)) حالا اگه فکر میکنین از همه بد بخت ترین.یا دیگرون از شما خوشبخت ترن بهتر یکی از این کتاب رو داشته باشین!!! 14 فوریه گذشت! ومن کسی رو نداشتم که بهش بگم عاشقشم من بودم و خودم.... من یه شاخه گل سرخ خریدم با یک کارت پستال قشنگ وتوش نوشتم... "بزرگ ترین اشتباهت این بود که عاشق شدی!" و تقدیمش کردم به خودم.... من ولن تاینم رو این طور جشن گرفتم! سلام.الان دانشکده ام برو بچی که منو میشناسن الان دارن یه فکرایی میکنن.اما مفتخرم که عرض کنم،این بار رو کور خوندین!!چون آدم همیشه کارای واجب تری هم برای انجام دادن داره..... از صبح که فرموده ی چند تا از دوستان اومدیم تا حالا که تو اتاق کامپیوتر نشستم و می نویسم...کلی اتفاقات جالب اوفتاده!!! ۱.چند تا نمره اعلام شد...که این در دانشکده ی ما که دیر اعلام کردن نمره کلاس استاد رو بالا میبره،یه رکورد قابل توجهه اونم از استادی که هیچ کی فکرش رو نمیکنه؟!!!! ۲.به طرز مشکوکی اساتید با منحل شدن کلاس ها تا هفته ی دیگه موافقت کردن که این هم باید بگیم که در پاورقی کتب تاریخ کهن دارو نامه اهوازیه ثبت بشه؟!البته بگم بد جوی آدم مشکوک میشه ...جریان همون کاسه و نیم کاسه و.... ۳.چند تا از دروس در لحظات آخر به استیدی که اصلا فکرش رو نمیکردیم محول شد من باب مثال ....نه ولش کن.این هفته رو خوش باشین ...حالا حالا هاوقت هست.میاین می بینین؟! ۴. به تو چه سمی؟! خلاصه ...دوستان.جاتوم خالی!واقعا دانشکده بدون دانشجو مثه ساندویچ بدون نوشابه است.هیچ صفایی نداره....نمی دونم من چرا اینجا موندم!؟...اما هر چی که از رونق بیوفته این نیمکت های چوبی دالون سبز علوم پزشکی همیشه داغ و پر مشتری می مونه..آخ آخ آخ نیستین .......!!!!میگم که؟! خوب که فکر کنی.میبینی همه چیزش هنوز که هنوزست تک مونده. مظلومیت.ایثار.رشادت.جوانمردی......وعشق.به اندازه ی همه کس اینجا الگو پیدا میشه.از خوب خوب تا بد بد!واسه ی همه.... خوب که دقت کنی, عاشورا فقط صف کشی حق علیه باطل نبود.حماسه بود.حماسه ای به وسعت عمر اسلام .حماسه ای دردناک که دریا دریا اشک هم یارای تسکینش را نداره. و محرم یک ماه نیست. تاریخی است به پهنای تاریخ.تاریخی که همواره تکرار میشه اونجا که خون ها به نا حق زمین را رنگین میکنن. مسلمان و غیر مسلمان ...چه فرقی داره.حقی است که زیر پا مونده. و کربلا فقط یک کویر بی آب و علف نبود. هر جا که حق مظلومی از ظالم گرفته میشه,آونجا کربلاست....... ....میخوام بگم چشماتو باز کن.خوب که نگاه کنی تاریخ داره تکرار میشه!هر لحظه!اون موقع مظلوم کشی با تیر کمون وشمشیر بوده و حالا .......بمب و ترور و....بقیه ی مقایسه ها به عهده ی خودت.وقتشه که بیشتر بدونیم!!! حال و هوای من بارونیه.اگه مال شما هم بارونی شد،التماس دعا... هر سال این موقع ها که میشه یاده این شعر خسرو گلسرخی میوفتم!شما میدونید چرا؟؟؟ معلم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست........ روحش شاد و یادش همیشه در خاطرات دوباره سلام شل سیلور استاین رو که میشناسی؟!نمی دونم داستان"به دنبال قطعه ی گمشده"اش رو خوندی یا نه؟یه تیکه اش رو میگم تا یادت بیاد! {یه دایره بود که دایره کامل نبود!یه قطعه اش رو گم کرده بود.همین باعث شده بود که آروم آروم قل بخوره و هی بلند بلند آواز بخونه.... "آه من به دنبال قطعه ی گمشده ام می گردم آهان من آمدم.به همه جا سر میزنم به دنبال قطعه ی گمشده ام میگردم" رفت و رفت و رفت.....آفتاب.باد.بارون. برف و..... چون قطعه اش رو گم کرده بود و آروم میرفت,سر راهش فرصت داشت تا با کرم حرف بزنه,گل رو بو کنه,با پروانه ها بازی کنه و......اما یه غم بزرگ داشت.قطعه گمشده بالاخره پیدا کرد.یکی. دوتا.سه تا.اولی حاضر نشد که قطعه اش بشه!اون میخواست قطعه ی خودش باشه!دومی بزرگ بود!سومی کوچیک بود وچهارمی.......!!!!!! بالاخره به هدفش رسید.قطعه اش رو پیدا کرد و کامل شد و مشکلات از همین جا شروع شد.چون کامل شده بود,سریع قل میخورد و دیگه وقت هیچ کاری رو نداشت آواز هم نمی تونست بخونه.....فکراشو کرد ویه تصمیمی گرفت؛ایستاد ....قطعه اش رو زمین گذاشت.در حالیکه با یه پروانه کوچولو بازی میکرد,میخوند: "آه من به دنبال قطعه ی گمشده ام می گردم آهان من آمدم.به همه جا سر میزنم به دنبال قطعه ی گمشده ام میگردم"....... داستان کاملشو اینجا میشه پیدا کرد! جالبه نه؟! حالا چند تا سوال: دلم میخواد بدونم اگه اون دایره قطعه اش رو پیدا نمیکرد,چی میشد؟ دلم میخواد بدونم اگه قطعه اش رو رها نمیکرد,چی میشد؟ دلم میخواد بدونم اگه به اون چیزایی که با پیدا کردن قطعه اش بهشون رسیده بود فکر میکرد,باز هم همین تصمیم رو میگرفت؟ شرمنده ام! از خودم.از او و از تمام لحظه هایی راکه با او گذراندم. شرمنده ام و هیچ حرفی برای گفتن ندارم....انتظاری بود که برآورده نشد!!!همین دیگر برایم هیچ چیز مهم نیست!کاش مرا ببخشد.کاش مرا درک کند.کاش دوباره مرا بپذیرد.کاش بداند که مقصر نیستم؟! و اینک من هستم و احساسی که هیچ کس درک نمیکند.من هستم و یک دنیا سوال.من هستم و زمان......... من هستم و سهراب: "اتاق خلوت پاکی است. برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد! دلم عجیب گرفته است خیال خواب ندارم" این جا اهواز است....شهر من.شهر نخل های سر به فلک کشیده.شهر التماس زمین و غرور آسمان.شهر..... صبح است و تو در گیر و دار شروعی تازه و روزی نو ,باز هم صدای انفجار واین بار شدیدتر.گویا قرار است به صدای ناهنجار انفجار , به از دست دادن عزیزان همشهری, آمبولانس های آژیر کش , به خرابی و ویرانی ,به دود و آتش ,عادت کنیم!گویا قرار است همیشه لرزه بر تنمان باشد و نگران بمانیم .گویا امتحانیست که باید پس بدهیم. به تنهایی....و دسته جمعی! ظهر است و تو همچنان نگران بازگشت سالم عزیزانت هستی .موبایل ها خط نمیدهند و خط ها همه اشغال.... عصر است .همه سالم به خانه رسیده اند .دوستان همه سالم اند.خدا را شکر!اما فکرها بی امان مغزت را دور میزنند.تویی و معمایی لاینحل. زندگی پوچ است...میدانم....اما آیا این پوچی ارزش زنده ماندن را ندارد؟! مرگ گریز ناپذیر است...میدانم...اما به چه صورت؟!به چه قیمتی؟! نمیخواهم کسی را محکوم کنم. دنبال مسئول و بانی این جنایات هم نیستم ,گر چه باید پیدا شوند و ....نه؟! حرف من چیز دیگری است... از ماست که بر ماست. وقتی خودمان نمیتوانیم همه چیز را کنترل کنیم . درزی کوچک ,شکافی میشود بزرگ. و جان انسانها بی ارزش ترین عنصر.چشمانمان را بسته ایم و تمام هوش و حواسمان پرت بی ارزش ترین چیزهاست..... شب است و سکوت عجیبی حکمفرما .مثل هر شب.عادیه عادی.انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و نخواهد افتاد. آسمان خاک آلود مثل چند شب پیش .از ماه هم خبری نیست! .....غرق افکار هیچ و پوچم. صدای بوق بوق ماشین عروس سکوت خیابان را میشکند......... دوباره سکوت! همه چیز راکد است و زندگی در جریان. فردا روز دیگریست. هوا سرد شده ولي گوشه پنجره را باز گذاشته ام.صداي آروم ضبط..وقتي كه نگاهم به نگاهت خيره ميشه..... منم و يه خلوار جزوه اطرافم.ته مونده ي سيبم رو هم گاز ميزنم و اسكلت لاغرشو ميندازم تو ليوان چايي كه فقط تفاله هاش تهش موندن!اما فكرم جاي ديگس.... سكوت عجيبي تو خونه بر پاست!وعجيب تر اونكه از خيابون هم صدايي نمياد!!هميشه اين موقع صداي تلويزيون دادم رو در مياورد و صداي ضبط يه رواني كه معلوم نيست چرا مردم رو تو شنيدن موسيقي گوشخراشش شريك ميكنه .همه تمركزم رو به هم ميريخت.اما اينبار سكوت منو بيشتر به دنياي تخيلاتم هل ميده. دستم بي هدف رو كاغذ تكون ميخوره و يه شكل عجيب ميكشه.يه معما!اما فكرم جاي ديگس.... مچالش ميكنم و شوت به سمت سطل زباله!اين بار هم كنارش ميوفته آخه سطل تا نوكش پره از كاغذهايي كه به همين سرنوشت دچار شدن.يه كاغذ ديگه...مهم نيست.چك نويسه.مهم اينه كه فكرم يه جاي ديگست..... تو بودي تمام هستي و مستي و راستي...... ضبط كار خودشو ميكنه.دستم هم همين طور و ذهنم.... يعني ميشه؟بايد بشه؟!قول دادم كه تا آخرش برم و ميرم!اگه نشد؟اگه حمايتم نكرد؟اگه....؟؟/ تق!نوار تموم شد و رشته ي افكارم!سرده.بلند ميشم از روي جزوهام ميرم كه گوشه ي پنجره رو به هم بيارم... باز يه رواني ديگه....سر به هواس ميدونم.... ژاكتم. مي پوشم.ميشينم كه شروع كنم.دوباره.درس يا فكر؟!نميدونم صداي تلويزيون بلند ميشه....داد ميزنم:كمش كنييييييييد! صدام با صداي مامان گره ميخوره:بياين شام.... كاغذ سفيد رو مچاله ميكنم و شوت! از روي جزوهام ميرم كه برق رو خاموش كنم....وشام ولي فكرم...فكرم هنوز جاي ديگس!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فقط خدا به داد برسه...![]()
![]()
هر چیزی ظرفیت میخواد...منتها این یکی ظرفیتش خیلی زیاده....خوب دیگه تا اینجا بماند!فعلا![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر کلاسيها
لواشک بين خود تقسيم می کردند
وآن يکی در گوشهای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برای اينکه بيخود هایو هو می کرد و با آن شور بیپايان
تساويهای جبری را نشان میداد
با خطی ناخوانا بروی تختهای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يکیبرخاست
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچهها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال میپرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده میگرديد؟
يا چهکس ديوار چينها را بنا میکرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم میگشت؟
يا که زير ضربه شلاق له میگشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چهکس آزادگان را در قفس میکرد؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حکایت ماست!!
یه عمری میدویم دنبال قطعه ی گمشدمون.به این در و اون در میزنیم.بالا و پایین میریم.آخرسر هم که پیداش میکنیم (اگه پیداش کنیم)به خاطرش خیلی از چیزا رو از دست میدیم......خیلی چیزا رو هم به دست میاریم!![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |






