![]() |
![]() |
|
| اینجا یه اتاق معمولی نیست.یه اتاق شیشه ایه که.....!!! |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 3:5 PM توسط سارا.ک.ب |
|
|
سلام دوسالی میشه که این پایان نامه منو از همه چیز انداخته و این 6-7 ماه اخیر که دیگه به کلی فلجم کرده! فکر کنین منی که هیچ وقت یه جا بند نبودم و برای ثانیه های زندگیم برنامه داشتم، حالا حتی نمی خوام حتی فکر کنم که یک ساعت بعدم چی میشه. حالا هم که خدا رو شکر و گوش شیطون کر داره به آخرش میرسه و این یعنی به زندگی سلام دوباره. بگذریم و بریم سر اصل مطلب هفته ای که گذشت تهران بودیم. من واسه کارای همین پایان نامه ی گرام!و آقای شوهر هم واسه کارهای معزز خودش. ازحوادثی که اونجا واسه من و کارم افتاد-که بخیر گذشت- و بدو بدوهاش که بگذریم، تهران همیشه واسمون جالب بوده بخصوص تو این ایام! روزای اول هفته که ترددمون حوالی شریعتی تا سید خندان وانقلاب بود. سوت کور! انگار نه انگار که انتخاباتی هست و این حرفا. با خودمون گفتیم: باز صد رحمت به اهواز خودمون.مثل اینکه این هوای سرد همچین تنور انتخابات رو خنک کرده. اما از ما و شما چه پنهون که این جو صبح هاست که همه سرشون تو کار و بارشونه. عصر که کارامون تموم شد و پامون رو از دانشگاه تهران گذاشتیم بیرون.... چشمتون روز شلوغ نبینه! قیامت دیدی؟ ما هم ندیدیم اما فکر نکنم اینی که دیدیم دست کمی از قیامت داشت. شلوغ پلوغ... ازستاد های انتخاباتی و اون دختر و پسرای باحالی که بروشور و پمفلت توزیع میکردن بگذریم. میرسیم به مردمی که جا به جا کنار خیابون ایستاده بودن و بحث می کردن! توجه کنید بحث جدی ها... نه از این الکی هاش. طرفدار این با طرفدار اون. طرفدار اون با طرفدار اون یکی. جا به جا هم کاروان های عشق و حال ببخشید کاروان های انتخاباتی در حال خوندن ترانه بودن ببخشید شعارهای انتخاباتی آهنگین بودن. شده بود انتخابات پارتی. گاهی وقتی هم بحث ها بالا می گرفت و می دیدی طرفین دارن به زور کتک به هم حالی می کنن که اینی که من میگم درسته. پیاده رو ها شده بودن دالان هایی از آدم هایی که همه همزمان حرف می زدن و همه اینا فقط به پیاده رو خلاصه نمیشه. لا به لای ماشین ها. پشت چراغ قرمز ها. ترک موتورها و خلاصه جوی بود که نگو. کافی بود بخوای یه جا، یه لحظه توقف کنی اون وقت بود که تا نصف شد گیر بودی. آقا ما هم که دیدیم بعد مدت ها یخ ملت باز شده، بی تفاوت رد نشدیم، دوربین دیجیتالمون که دیگه جز لاینفک کیفمون شده رو در آوردیم و... اینم یه گزارش تصویری از...تب انتخابات ۱. طرفداران آپ تو دیت در حال اجرای سرود
۲. بحث طرفداران اون طرفی با همون طرفی
۳. رو در بایستی یا وقتی بیطرف باشی
۴. ترک موتوری های اون طرفی در بک گروند چند طرفی!
۵.محل عبور عابر پیاده یا گهی روی بیل برد و گهی زیر چرخ ماشین
۶. غل غل مردمی . طرفداران از چهارطرف ***** پ.ن.1- خدا می دونه نتیجه این همه هیجان چی میشه اما خدا کنه هر چی میشه به نفع ایران و ایرانی باشه. پ.ن.2- این اتفاقات قبل از شب 4 شنبه و اون مناظره آتشین بود... خدا بعد از اون رو بخیر کنه. پ.ن.۳- تو این یه هفته کلی سوژه یافتم. منتظر پست بعدی باشین.فعلا" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 خرداد1388ساعت 1:58 PM توسط سارا.ک.ب |
|
|
مرکز آموزش بزرگسالان برگزار میکند ******
*****
برگزارى به صورت نمايش ويديويى مدّت: ٤ هفته، سهشنبه و پنجشنبهها از ساعت ١٩ تا ٢١
گم کردن ريموت کنترل و از دست دادن هويت ***** کلاس۶ و رو کردن خانه برگزارى به صورت بحث آزاد مدّت: ٢ هفته، دوشنبهها از ساعت١٨ تا ٢٠ *****
***** برگزارى به صورت ميزگرد و بحث آزاد مدّت: حداقل ٦ ماه، سهشنبهها از ١٨ تا ٢٠ ***** همسرتان ساکت بنشينيد؟ برگزارى به صورت شبيهسازى کامپيوترى مدّت: ٤ هفته پنجشنبهها از ساعت ١٢ تا ١٤
کلاس۱۰
*****
***منبع: ایمیل از دوست یک دوست خوب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 1:50 PM توسط سارا.ک.ب |
|
|
سلام
با یک دنیا شرمندگی و خجالت و... سال نو مبارک.
بالاخره طلسم رو شکستم. گفتم علی الحساب یه عید مبارکی کرده باشم با یه عرض معذرت بلند بالا واسه غیبت این چند ماهه. خدا کنه داروساز بشین و پایان نامه نانو بردارین تا بفهمین من چی می کشم. البته همه اش هم اون نیستا. فقط ۹۹٪ ذهنم درگیرشه. درسته حق با شماست. میام. زود زود. اول بگذارین این فلوکستین رو آپ کنم! آخه هر چی باشه کوچیکتره. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 10:50 AM توسط سارا.ک.ب |
|
|
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجابه تعويض لاستيک بپردازد. هنگامیکه سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حيران مانده بود که چکار کند.تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود. در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣چرخ ديگرماشين، از هر کدام يک مهره بازکن واين لاستيک را با٣مهرهببندوبروتا به تعميرگاه برسی. آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويدو بهتر است همين کار را بکند. پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست. هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: خيلی فکرجالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟ *** به نقل از کسی در جایی! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 11:47 PM توسط سارا.ک.ب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو یه روز قشنگ پاییزی اینجا رو ساختم. اسمش هم به پیشنهاد یکی از بهترین دوستام گذاشتم.خلاصه اینجا اتاق دلخوشی ها و دلتنگی های منه....به چهار دیواری شیشه ایش خوش اومدی رفیق!
|
|
RSS
|